29 - استکبار و تکبر علت دشمنی با مومنان

29 - استکبار و تکبر علت دشمنی با مومنان

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‌ ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ «مائده 82»

قطعاً سرسخت‌ترين مردم را در دشمنى نسبت به اهل ايمان، يهوديان و مشركان خواهى يافت، و نزديك‌ترينشان را از نظر دوستى با مؤمنان، كسانى خواهى‌يافت كه مى‌گويند: ما نصرانى هستيم. اين (دوستى) به آن جهت است كه برخى از آنان كشيشان وراهبانند وآنان تكبّر نمى‌ورزند.

نکته ها

«قِسّيس»، به معناى كشيش است و به عالمان دينى كه عهده‌دار رياست مذهبى مسيحيان هستند، گفته مى‌شود. و «رهبان» به معنى تَرسا به عابدان مسيحى گفته مى‌شود.

شأن نزول اين آيه تا آيه‌ى 85، خوشرفتارى نجاشى، پادشاه حبشه و مسيحيان آن كشور را با مسلمانان مهاجرى گفته‌اند كه به رياست جعفربن ابى‌طالب عليهما السلام در سال پنجم بعثت از مكّه به آن ديار هجرت كردند و در حمايت نجاشى، از تعرّض مشركان و فرستادگانشان به حبشه مصون ماندند. در همان حال كه يهوديان مدينه با ديدن معجزات واخلاق والاى پيامبر، ايمان نمى‌آوردند و در توطئه‌ها عليه مسلمانان شركت مى‌كردند، پيمان مى‌شكستند و فتنه بر مى‌انگيختند، روحانيون مسيحى در حبشه، با شنيدن آيات سوره‌ى مريم، گريستند و از مسلمانان جانبدارى كردند.

امام صادق عليه السلام پس از تلاوت اين آيه فرمود: «أولئك كانوا قوما بين عيسى و محمّد و ينتظرون محمّد صلى الله عليه و آله» اين علماى مسيحى و راهبان گروهى بودند كه در زمانى ميان حضرت عيسى عليه السلام و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله زندگى مى‌كردند و منتظر آمدن پيامبر اسلام بودند.
این آیات درباره «نجاشى» زمامدار «حبشه» در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و یاران او نازل شده است و
آنچه از روایات اسلامى، تواریخ و گفتار مفسران در این زمینه استفاده مى شود چنین است:
در سال هاى نخستین بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و دعوت عمومى او، مسلمانان در اقلیت شدیدى قرار داشتند، «قریش» به قبائل عرب توصیه کرده بود که هر کدام، افراد وابسته خود را که به پیامبر(صلى الله علیه وآله) ایمان آورده است تحت فشار شدید قرار دهند و به این ترتیب، هر یک از مسلمانان از طرف قوم و قبیله خود سخت تحت فشار قرار داشت.
آن روز تعداد مسلمانان براى دست زدن به یک «جهاد آزادى بخش» کافى نبود، پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى حفظ این دسته کوچک، و تهیه پایگاهى براى مسلمانان در بیرون «حجاز»، به آنها دستور مهاجرت داد، و «حبشه» را براى این مقصد انتخاب کرده، فرمود:
«در آنجا زمامدار صالحى است که از ستم و ستمگرى جلوگیرى مى کند، شما به آنجا بروید تا خداوند فرصت مناسبى در اختیار ما بگذارد» .
منظور پیامبر(صلى الله علیه وآله) «نجاشى» بود، («نجاشى» اسم عامى بود همانند «کسرى» که به تمام سلاطین «حبشه» گفته مى شد، اما اسم «نجاشى» معاصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)«اصحمه» بود، که در زبان حبشى به معنى «عطیه» و «بخشش» است).
یازده مرد و چهار زن از مسلمانان عازم «حبشه» شدند و از طریق دریا با کرایه کردن کشتى کوچکى راه «حبشه» را پیش گرفتند، این در ماه رجب سال پنجم بعثت بود، این مهاجرت، مهاجرت اول نام گرفت.
چیزى نگذشت که «جعفر بن ابى طالب» و جمعى دیگر نیز از مسلمانان به «حبشه» رفتند و هسته اصلى یک جمعیت متشکل اسلامى را که از 82 نفر مرد و عده قابل ملاحظه اى زن و کودک تشکیل مى شد، به وجود آوردند.
طرح این مهاجرت براى بت پرستان سخت دردناک بود; زیرا به خوبى مى دیدند چیزى نخواهد گذشت که با یک جمعیت متشکل نیرومند از مسلمانان که تدریجاً اسلام را پذیرفته و به سرزمین امن و امان «حبشه» رفته اند رو به رو خواهند شد.
براى بر هم زدن این موقعیت دست به کار شدند، و دو نفر از جوانان باهوش، فعال، حیله گر و پشت هم انداز یعنى «عمرو بن عاص» و «عمارة بن ولید» را براى این کار انتخاب کرده، با هدایاى فراوانى به «حبشه» فرستادند.
این دو نفر در کشتى شراب نوشیدند و به جان هم افتادند ولى به هر حال براى پیاده کردن نقشه خود وارد سرزمین «حبشه» شدند، و با مقدماتى به حضور «نجاشى» بار یافتند.
البته قبلاً با دادن هدایاى گران بهائى به اطرافیان «نجاشى» موافقت آنها را جلب کرده و قول تأئید و طرفدارى از خود را گرفته بودند.
«عمرو عاص» سخنان خود را از اینجا شروع کرده، به «نجاشى» چنین گفت: «ما فرستادگان بزرگان مکّه ایم، تعدادى از جوانان سبک مغز در میان ما پرچم مخالفت برافراشته اند و از آئین نیاکان خود برگشته، به بدگوئى از خدایان ما پرداخته، آشوب و فتنه به پا کرده، در میان مردم تخم نفاق پاشیده اند، و از موقعیت سرزمین شما سوء استفاده کرده، به اینجا پناه آورده اند، ما از آن مى ترسیم در اینجا نیز دست به اخلال گرى زنند، بهتر این است که آنها را به ما بسپارید و به محل خود باز گردانیم...» .
این را گفتند و هدایائى را که با خود آورده بودند تقدیم داشتند.
«نجاشى» گفت: تا من با نمایندگان این پناهندگان به کشورم، تماس نگیرم نمى توانم در این زمینه سخن بگویم، و از آنجا که این بحث، یک بحث مذهبى است باید از نمایندگان مذهبى نیز در جلسه اى در حضور شما دعوت شود.
روز دیگرى در یک جلسه مهم که اطرافیان «نجاشى» و جمعى از دانشمندان مسیحى و «جعفر بن ابى طالب» به عنوان نمایندگى مسلمانان، و نمایندگان قریش، حضور داشتند، «نجاشى» پس از استماع سخنان نمایندگان قریش، رو به «جعفر» کرده، از او خواست نظر خود را در این زمینه بیان کند.
جعفر پس از اداى احترام چنین گفت: نخست از اینها بپرسید: آیا ما جزء بردگان فرارى این جمعیتیم؟!
«عمرو» گفت: نه، شما آزادید.
جعفر : و نیز سؤال کنید: آیا آنها دَیْنى بر ذمه ما دارند که آن را از ما مى طلبند؟!
عمرو : نه، ما هیچ گونه مطالبه اى از شما نداریم.
جعفر : آیا خونى از شما ریخته ایم؟ که آن را از ما مى طلبید؟!
عمرو : نه، چنین چیزى در کار نیست.
جعفر : پس از ما چه مى خواهید که این همه ما را شکنجه و آزار دادید، و ما به ناچار از سرزمین شما که مرکز ظلم و بیدادگرى بود بیرون آمدیم؟!
سپس «جعفر» رو به «نجاشى» کرده گفت: ما جمعى نادان بودیم، بت پرستى مى کردیم، گوشت مردار مى خوردیم، انواع کارهاى زشت و ننگین انجام مى دادیم، قطع رحم مى کردیم، نسبت به همسایگان خویش بدرفتارى داشتیم، و نیرومندان ما ضعیفان را مى خوردند!
ولى خداوند پیامبرى در میان ما مبعوث کرد که: به ما دستور داده است: هر گونه شبیه و شریک را از خدا دور سازیم، فحشاء و منکرات و ظلم و ستم و قمار را ترک گوئیم.
به ما دستور داده: نماز بخوانیم، زکات بدهیم، عدالت و احسان پیشه کنیم و بستگان خود را کمک نمائیم.
«نجاشى» گفت: عیساى مسیح(علیه السلام) نیز براى همین مبعوث شده بود!
آنگاه از «جعفر» پرسید: آیا چیزى از آیاتى که بر پیامبر شما نازل شده است حفظ دارى؟
جعفر گفت: آرى، سپس شروع به خواندن سوره «مریم» کرد.
حسن انتخاب جعفر، در مورد آیات تکان دهنده این سوره که مسیح(علیه السلام) و مادرش را از هر گونه تهمت هاى ناروا پاک مى سازد، اثر عجیبى گذاشت تا آنجا که قطره هاى اشک شوق، از دیدگان دانشمندان مسیحى سرازیر گشت، و «نجاشى» صدا زد به خدا سوگند: نشانه هاى حقیقت در این آیات نمایان است!
هنگامى که «عمرو» خواست در اینجا سخنى بگوید، و تقاضاى سپردن مسلمانان را به دست وى کند، «نجاشى» دست بلند کرد، و محکم بر صورت «عمرو» کوبیده گفت:
خاموش باش! به خدا سوگند اگر بیش از این سخنى در مذمت این جمعیت بگوئى تو را مجازات خواهم کرد!
این جمله را گفت و رو به مأمورین کرده، صدا زد، هدایاى آنها را به آنان برگردانید و آنها را از «حبشه» بیرون نمائید، و به جعفر و یارانش گفت: آسوده خاطر در کشور من زندگى کنید!
این پیش آمد، علاوه بر اثر تبلیغى عمیقى که در زمینه شناساندن اسلام به جمعى از مردم «حبشه» داشت، سبب شد که مسلمانان «مکّه» جداً روى این پایگاه مطمئن حساب کنند، و مسلمانان تازه وارد را براى آن روز که قدرت کافى بیابند، به آنجا روانه سازند.
سال ها گذشت، پیامبر(صلى الله علیه وآله) هجرت کرد، کار اسلام بالا گرفت، عهدنامه «حدیبیه» امضاء شد، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) متوجه فتح «خیبر» گشت.
در آن روز که مسلمانان از فرط شادى به خاطر در هم شکستن بزرگ ترین کانون خطر یهود در پوست نمى گنجیدند، از دور شاهد حرکت دسته جمعى عده اى به سوى سپاه اسلام بودند، چیزى نگذشت که معلوم شد، این جمعیت همان مهاجران حبشه اند که به آغوش وطن باز مى گردند در حالى که قدرت هاى اهریمنى دشمنان در هم شکسته شده و نهال اسلام به قدر کافى ریشه دوانیده است.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) با مشاهده «جعفر» و مهاجران «حبشه»، این جمله تاریخى را فرمود: لا أَدْرِى أَنَا بِفَتْحِ خَیْبَرَ أَسُرُّ أَمْ بِقُدُومِ جَعْفَرَ؟!:
«نمى دانم از پیروزى خیبر خوشحال تر باشم یا از بازگشت جعفر»؟
مى گویند: علاوه بر مسلمانان، هشت نفر از شامیان که در میان آنها یک راهب مسیحى بود و تمایل شدید به اسلام پیدا کرده بودند، خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)رسیدند و پس از شنیدن آیات سوره «یس» به گریه افتاده، مسلمان شدند و گفتند: چقدر این آیات به تعلیمات راستین مسیح(علیه السلام) شباهت دارد.
طبق روایتى که در تفسیر «المنار» از «سعید بن جبیر» نقل شده: «نجاشى» سى نفر از بهترین یاران خود را به عنوان اظهار علاقه به پیامبر(صلى الله علیه وآله)و آئین اسلام به «مدینه» فرستاد، و همانها بودند که با شنیدن آیات سوره «یس» گریستند و اسلام را پذیرفتند.
آیات فوق نازل شد و از این مؤمنان تجلیل کرد.

پیام ها

1- دشمنى يهود با مسلمانان، تاريخى و ريشه‌دار است. لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً ... الْيَهُودَ

2- با دشمنان اسلام و غير مسلمانان، بايد با هر يك برخوردى مناسب با رفتار خودشان شود. أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً ... أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً

3- دوستان و دشمنان خود را همراه با تحليل صحيح و عوامل روحى و اجتماعى آنان بشناسيم. أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً ... أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً ...

4- زمينه‌هاى رشد در جامعه، سه چيز است: دانشمند بودن، خداترسى و نداشتن روحيّه‌ى استكبارى. «قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»

5- عالمان دينى و عابدان خداترس در اصلاح عقائد و اخلاق جامعه، نقش مؤثر دارند. «ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»

6- اگر علم و عبادت و اخلاق به هم پيوند خورد، انسان حقّ‌گرا مى‌شود و تعصب را كنار مى‌گذارد. «ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»

7- اسلام تعصّب نابجا ندارد واز علماى ساير اديان كه خدا ترس و با انصاف باشند، منصفانه تمجيد مى‌كند. «ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ»

8- تبليغ اسلام در بين مسيحيان مؤثّرتر است. «أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ» (با آنكه مسيحيان، عقيده ‏انحرافى «تثليث» دارند، ولى به خاطر روحيه‏ سالم‏تر، آمادگى بيشترى براى حقّ پذيرى دارند.)

28 - ابطال عقاید اشتباه درباره حضرت مسیح  مائده آیه 75 تا 77


28 - ابطال عقاید اشتباه درباره حضرت مسیح
مائده آیه 75 تا 77

مَا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یَأْکُلَانِ الطَّعَامَ انظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الْأَیَتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّی یُؤْفَکُونَ 

مسیح پسر مریم، فرستاده ای بیش نیست که پیش از او نیز پیامبرانی بودند ومادرش بسیار راستگو و درست کردار بود، آن دو (همچون سایر انسان ها) غذا می خوردند. (پس هیچ کدام خدا نیستند،) بنگر که چگونه آیات را برای مردم بیان می کنیم، پس بنگر که این مردم چگونه (از حقّ) روی گردان می شوند.

به دنبال بحثى که در آیات گذشته درباره غلوّ مسیحیان درباره حضرت مسیح(علیه السلام) و اعتقاد به الوهیت او گذشت.
در این آیات، با دلائل روشنى در چند جمله کوتاه این اعتقاد آنها را ابطال مى کند.
نخست مى فرماید: چه تفاوتى در میان مسیح(علیه السلام) و سایر پیامبران بود که عقیده به الوهیت او پیدا کرده اید؟! «مسیح بن مریم فقط فرستاده خدا بود و پیش از او رسولان و فرستادگان دیگرى از طرف خدا آمدند» (مَا الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ).
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهیت و شرک است، پس چرا درباره سایر پیامبران این مطلب را قائل نمى شوید؟
ولى مى دانیم: مسیحیان منحرف هرگز قانع نیستند که عیسى(علیه السلام)را فرستاده خدا بدانند، بلکه عقیده عمومى آنها فعلاً بر این است که: او را فرزند خدا و به یک معنى خودِ خدا مى دانند که براى بازخرید گناهان بشریت (نه براى هدایت و رهبرى آنها) آمده است، و لذا به او لقب «فادى» (فدا شونده در برابر گناهان بشر) مى دهند.
پس از آن، براى تأئید این سخن مى فرماید: «مادر او، زن بسیار راستگوئى بود» (وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ).
اشاره به این که:
اوّلاً ـ کسى که داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پیدا مى کند و این همه نیاز دارد، چگونه مى تواند خدا باشد؟

ثانیاً ـ اگر مادر او محترم است به خاطر این است که او هم در مسیر رسالت مسیح(علیه السلام) با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتیبانى مى کرد، و به این ترتیب، بنده خاص خدا بود و نباید او را همچون یک معبود ـ آن طور که در میان مسیحیان رائج است که در برابر مجسمه او تا سرحدّ پرستش خضوع مى کنند ـ عبادت کرد.
بعد از آن، به یکى دیگر از دلائل نفى ربوبیت مسیح(علیه السلام) اشاره کرده، مى فرماید: «او و مادرش هر دو غذا مى خوردند» (کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ).
کسى که این چنین نیازمند است که اگر چند روز غذا به او نرسد قادر بر حرکت نیست، چگونه مى تواند خدا، یا در ردیف خدا باشد؟
و در پایان آیه اشاره به روشنى این دلائل از یک طرف، لجاجت، سرسختى و نادانى آنها در برابر این دلائل آشکار، از طرف دیگر، کرده مى فرماید: «بنگر چگونه دلائل را به روشنى براى آنها شرح مى دهیم و سپس بنگر چگونه اینها از قبول حق سر باز مى زنند» (انْظُرْ کَیْفَ نُبَیِّنُ لَهُمُ الآیاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّى یُؤْفَکُونَ).
بنابراین، تکرار «أُنْظُر» در این دو جمله، اشاره به این است:
از یکسو، در این دلائل روشن بنگر که براى توجه هر کس کافى است.
و از سوى دیگر، به عکس العمل هاى منفى و حیرت انگیز آنها بنگر، که براى هر کس تعجب آور است.

در آیه بعد براى تکمیل استدلال گذشته توجه مى دهد: شما مى دانید که مسیح(علیه السلام) خود سر تا پا نیازهاى بشرى داشت و مالک سود و زیان خویش هم نبود چه رسد به این که مالک سود و زیان شما باشد، مى فرماید: «بگو آیا چیزى را پرستش0 مى کنید که نه مى تواند زیانى به شما برساند و نه سودى»؟ (قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَ لا نَفْعاً).
و به همین دلیل، بارها در دست دشمنان گرفتار شد، و یا دوستانش گرفتار شدند و اگر لطف خدا شامل حال او نبود، نمى توانست هیچ گامى بردارد.
و در پایان به آنها اخطار مى کند: گمان نکنید خداوند سخنان نارواى شما را نمى شنود و یا از درون شما آگاه نیست «خداوند هم شنوا است و هم دانا» (وَ اللّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ).
جالب این که: مسأله بشر بودن مسیح(علیه السلام) و نیازهاى مادّى و جسمانى او که قرآن در این آیات و آیات دیگر روى آن تکیه کرده است یکى از بزرگ ترین مشکلات براى مسیحیان مدعى خدائى او، شده که براى توجیه آن بسیار دست و پا مى کنند و گاهى ناچار مى شوند براى مسیح(علیه السلام) دو جنبه قائل شوند: جنبه لاهوت و جنبه ناسوت.
از نظر لاهوت فرزند خدا و خود خداست.
و از نظر ناسوت جسم است و مخلوق خدا و امثال این توجیهات که بهترین نشانه ضعف و نادرستى منطق آنها است.
به این نکته نیز باید توجه کرد که: در این آیه به جاى کلمه «مِنْ»، «ما» به کار برده شده که معمولاً در مورد موجودات غیر عاقل ذکر مى شود.
این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که: سایر معبودها و بت ها از قبیل سنگ و چوب را در عمومیت جمله داخل کند و بگوید:
اگر پرستش مخلوقى جایز باشد باید بت پرستى بت پرستان نیز مجاز شمرده شود; زیرا در مخلوق بودن، همه برابر و مساویند و در حقیقت ایمان به الوهیت مسیح(علیه السلام) یک نوع بت پرستى است نه خداپرستى!

سپس در آیه بعد، به پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد که به دنبال روشن شدن اشتباه اهل کتاب در زمینه غلوّ درباره پیامبران الهى با استدلالات روشن از آنها دعوت کند که رسماً از این راه بازگردند مى فرماید: «بگو: اى اهل کتاب! در دین خود، غلوّ و از حدّ تجاوز نکنید و غیر از حق چیزى مگوئید» (قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لاتَغْلُوا فی دینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ).
البته غلوّ نصارى، روشن است و اما در مورد غلوّ یهود که خطاب یا اهل الکتاب شامل آنها نیز مى شود، بعید نیست اشاره به سخنى باشد که درباره «عزیر» مى گفتند و او را فرزند خدا مى دانستند.
و از آنجا که سرچشمه غلوّ غالباً پیروى از هوا و هوس گمراهان است، براى تکمیل این سخن مى فرماید: «از هوس هاى اقوامى که پیش از شما گمراه شدند و بسیارى را نیز گمراه کردند و از راه مستقیم منحرف گشتند، پیروى نکنید» (وَ لاتَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْم قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبیلِ).
این جمله، در حقیقت اشاره به چیزى است که در تاریخ مسیحیت نیز منعکس است که مسأله تثلیث و غلوّ درباره مسیح(علیه السلام) در قرون نخستین مسیحیت در میان آنها وجود نداشت، بلکه هنگامى که بت پرستان هندى و مانند آنها به آئین مسیح(علیه السلام)پیوستند، چیزى از بقایاى آئین سابق خود را که تثلیث و شرک بود به مسیحیت افزودند.
لذا مى بینیم «ثالوث هندى» (ایمان به خدایان سه گانه برهما، فیشنو، سیفا) از نظر تاریخى قبل از تثلیث مسیحیت بوده است و در حقیقت این انعکاسى از آن است.
در آیه 30 سوره «توبه» نیز پس از ذکر غلوّ یهود و نصارى درباره «عزیر و مسیح(علیه السلام)» مى خوانیم: یُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْل: «گفتار آنها شبیه سخنان کافران پیشین است».
در این عبارت، دو بار جمله «ضَلُّوا» درباره کفارى که اهل کتاب، غلوّ را از آنها اقتباس کردند تکرار شده است.
این تکرار ممکن است به خاطر تأکید بوده باشد و یا به خاطر این که آنها قبلا گمراه بودند و بعد که با تبلیغات خود دیگران را نیز گمراه کردند به گمراهى جدیدى افتادند;
زیرا کسى که سعى مى کند دیگران را هم به گمراهى بکشاند در حقیقت از همه کس گمراه تر است; چرا که نیروهاى خود را در مسیر بدبختى خویش و دیگران تلف کرده و بار مسئولیت گناهان دیگران را نیز بر دوش کشیده است.
آیا کسى که در جاده مستقیم قرار گرفته هرگز حاضر مى شود علاوه بر بار گناه خویش بار گناه دیگران را نیز بر دوش بکشد؟
 
پیام ها
1- داشتن برخی امتیازات و امور استثنایی، دلیل بر الوهیّت نیست. حضرت آدم هم بدون پدر و مادر بود و کسی او را خدا نپنداشت. «قد خلت من قبله الرسل»
2- مریم، از اولیای خداست. قرآن از او تجلیل می کند و او را «صدّیقه» می شمارد. «امّه صدّیقة»
3- مرگ، برای همه ی انبیا قطعی است. «قد خلت من قبله الرسل» بنابراین عیسی فناپذیر است و خدا نیست.
4- اگر عناد به میان آید، روشن ترین برهان ها و دلایل هم کارساز نخواهد بود. «کیف نبیّن ... أنّی یؤفکون»
5 - زن می تواند به بالاترین درجات معنوی برسد تا آنجا که خداوند ثناگویش شود. «و اُمّه صدّیقة»
6- آشنایی با تاریخ گذشته وریشه یابی آن، برای آیندگان مفید است. «ثمّ انظر...»

مائده آیه 76
قُلْ أَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَمْلِکُ لَکُمْ ضَرّاً وَلَا نَفْعاً وَاللَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ 

(ای پیامبر! به مردم) بگو: آیا غیر از خدا، چیزی را که برای شما هیچ سود و زیانی ندارد می پرستید؟ در حالی که خداوند همان شنوای داناست.
نکته ها
در این آیه، گروهی از مسیحیان به خاطر شرک و غلوّ درباره ی عیسی علیه السلام مورد توبیخ خدا قرار گرفته اند. «قل أتعبدون من دون اللَّه...»

پیام ها
1- در بطلان راه شرک، به عقل و وجدان خود مراجعه کنید. «أتعبدون»
2- محور و ریشه پرستش، جلب منفعت و یا دفع ضرر است و غیر خداوند نمی تواند ضرری را دفع و منفعتی را جلب کند. «لا یملک لکم ضراً و لانفعاً...»
3- تنها خداوند، شنوای درخواست ها و آگاه به سود و زیان انسان هاست، نه معبودهای دیگر. «و اللَّه هو السمیع العلیم»

مائده آیه 77
قُلْ یَأَهْلَ الْکِتَبِ لَا تَغْلُواْ فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لَا تَتَّبِعُواْ أَهْوَآءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّواْ مِن قَبْلُ وَ أَضَلُّواْ کَثِیراً وَ ضَلُّواْ عَن سَوَآءِ السَّبِیلِ 

(ای پیامبر!) بگو: ای اهل کتاب! در دین خود به ناحقّ غلوّ نکنید و از هوسهای گروهی که پیش از این گمراه شدند و بسیاری را گمراه کردند و (اکنون نیز) از راه حقّ منحرفند، پیروی نکنید.
نکته ها
شاید بتوان از این آیه استفاده کرد که خدا دانستن مسیح، نوعی غلوّ برگرفته از افکار شرک آلود جمعیّت های قبلی است. چنانکه در آیه 30 سوره ی توبه می خوانیم: «و قالت الیهود عُزیرٌ ابن اللّه و قالت النّصاری المسیح ابن اللّه ذلک قولهم بافواههم یضاهؤن قول الّذین کفروا من قبل» یهود گفتند: عزیر فرزند خداست و نصاری گفتند: مسیح فرزند خداست، این غلوّ و سخنان بی اساس، شبیه سخنان کفّار پیشین است.

پیام ها
1- در همه ی ادیان، باید مرزهای فکری و عقیدتی حفظ شود و درباره شخصیّت ها غلوّ ممنوع است. «یا اهل الکتاب لاتغلوا»
2- غلوّ درباره رهبران الهی، غلوّ در دین است. (با توجّه به آیات قبل که مسیح را خدا می دانستند) «لاتغلوا فی دینکم»
3- اگر در دین خدا و نسبت به اولیای الهی غلوّ ممنوع است، درباره دیگران هم مبالغه روا نیست. «لاتغلوا... غیر الحقّ»
4- تقلید کورکورانه ممنوع است. «ولاتتّبعوا اهواء قوم»
5 - غلوّ، تنها درباره عیسی علیه السلام نبود. بعضی از یهود هم درباره «عُزَیر» غلوّ کرده، او را پسر خدا می دانستند. «ضلوا من قبل»
6- علوم و هنرهای باستانی ارزش دارد، ولی افکار و عقاید کهن نیاکان که بر اساس هوس هاست و پایه ای ندارد، بی ارزش است و نباید پیروی نمود. «ولاتتّبعوا....ضلوا من قبل»
7- گمراهی مراحلی دارد: ابتدا انسان خود گمراه می شود، «ضلّوا» سپس دیگران را گمراه می کند، «اضلّوا» کم کم از هدایت به حقّ برای همیشه باز می ماند. «ضلّوا... اضلّوا... ضلّوا»

27 - دست خدا بسته نیست

27 - دست خدا بسته نیست 

 

( مائده 64 ) وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ وَ لَیَزیدَنَّ کَثیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ

 

ترجمه:

64 ـ و یهود گفتند: «دست خدا (با زنجیر) بسته است». دست هایشان بسته باد! و به خاطر این سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هر دو دست (قدرت) او، گشاده است; هر گونه بخواهد، مى بخشد. ولى این آیات، که از طرف پروردگارت بر تو نازل شده، بر طغیان و کفر بسیارى از آنها مى افزاید. و ما در میان آنها تا روز قیامت عداوت و دشمنى افکندیم. هر زمان آتش جنگى افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت; و براى فساد در زمین، تلاش مى کنند; و خداوند، مفسدان را دوست نمى دارد.

 

در این آیه، به یکى از مصداق هاى روشن سخنان ناروا و گفتار گناه آلود یهود که در آیه قبل به طور کلّى آمده بود، اشاره شده است، توضیح این که:

تاریخ نشان مى دهد: یهود، زمانى در اوج قدرت مى زیستند، و بر قسمت مهمى از دنیاى آباد آن زمان، حکومت داشتند، که زمان داود و سلیمان بن داود(علیهما السلام) را به عنوان نمونه مى توان یادآور شد، و در اعصار بعد نیز، قدرت آنها با نوسان هائى ادامه داشت.

ولى با ظهور اسلام، مخصوصاً در محیط حجاز، ستاره قدرت آنها افول کرد، مبارزه پیامبر(صلى الله علیه وآله) با یهود «بنى النّضیر»، «بنى قریظه» و «یهود خیبر» موجب نهایت ضعف آنها گردید، در این موقع بعضى از آنها با در نظر گرفتن قدرت و عظمت پیشین از روى استهزاء گفتند: دست خدا با زنجیر بسته شده و به ما بخششى نمى کند.

گوینده این سخن طبق نقل بعضى از مفسران «فنحاس بن عاذورا» رئیس «بنى قینقاع» یا «نباش بن قیس» طبق نقل بعضى دیگر بوده است.

و از آنجا که بقیه نیز به گفتار او راضى بودند، قرآن این سخن را به همه آنها نسبت داده، مى فرماید: «یهود گفتند: دست خدا با زنجیر بسته شده»! (وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ).

باید توجه داشت: «ید» در لغت عرب به معانى زیادى اطلاق مى شود که «دست»، «نعمت»، «قدرت»، «زمامدارى و حکومت» و «تسلط» از آن معانى مى باشند. البته معنى اصلى همان «دست» است.

و از آنجا که انسان بیشتر کارهاى مهم را با دست خود انجام مى دهد، به عنوان کنایه در معانى دیگر به کار رفته است، همان طور که کلمه «دست» در زبان فارسى نیز چنین است.

از بسیارى از روایاتى که از طریق اهل بیت(علیهم السلام) به ما رسیده استفاده مى شود: این آیه، اشاره به اعتقادى است که یهود درباره مسأله قضا و قدر و سرنوشت و تفویض داشتند، آنها معتقد بودند: در آغاز خلقت خداوند همه چیز را معین کرده و آنچه باید انجام بگیرد، انجام گرفته است، که حتى خود او هم عملاً نمى تواند تغییرى در آن ایجاد کند!(1)

البته جمله «بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتان» به طورى که خواهد آمد همان معنى اول را تأیید مى کند، ولى معنى دوم نیز مى تواند با معنى اول در یک مسیر قرار گیرد; زیرا هنگامى که زندگى یهود به هم خورد و ستاره اقبالشان غروب کرد، معتقد بودند این یک سرنوشت است و سرنوشت را نمى توان تغییر داد; چرا که از آغاز، همه این سرنوشت ها تعیین شده و عملاً دست خدا بسته است!!

و خداوند در پاسخ آنها نخست به عنوان نکوهش، مذمت و نفرین از این عقیده ناروا مى فرماید: «دست آنها در زنجیر باد، و به خاطر این سخن ناروا از رحمت خدا دور گردند»(غُلَّتْ أَیْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا).

آنگاه براى ابطال این عقیده نادرست مى فرماید: «هر دو دست خدا گشاده است، و هر گونه بخواهد و به هر کس بخواهد مى بخشد» (بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ).

نه اجبارى در کار او هست و نه محکومِ جبر عوامل طبیعى و جبر تاریخ مى باشد، بلکه اراده او بالاتر از هر چیز و نافذ در همه چیز است.

قابل توجه این که: یهود، «ید» را به عنوان مفرد آورده بودند، اما خداوند در پاسخ آنها «ید» را به صورت «تثنیه» مى آورد و مى گوید: «دو دست خدا گشاده است» و این علاوه بر تأکید مطلب، کنایه لطیفى از نهایت جود و بخشش خدا است، زیرا کسانى که زیاد سخاوتمند باشند، با هر دو دست مى بخشند.

به علاوه، ذکر دو دست، کنایه از قدرت کامل و شاید اشاره اى به نعمت هاى «مادى» و «معنوى»، یا «دنیوى» و «اخروى» نیز بوده باشد.

بعد از آن مى گوید: «حتى این آیات که پرده از روى گفتار و عقائد آنان بر مى دارد، به جاى این که اثر مثبت در آنها بگذارد و از راه غلط باز گردند، بسیارى از آنها را روى دنده لجاجت مى افکند و طغیان و کفر آنها بیشتر مى شود»

(وَ لَیَزیدَنَّ کَثیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً).

اما در مقابل این گفته ها، اعتقادات ناروا و لجاجت و یک دندگى در طریق طغیان و کفر، خداوند مجازات سنگینى در این جهان براى آنها قائل شده مى فرماید: «ما عداوت و دشمنى در میان آنها را تا دامنه قیامت افکندیم»(وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ).

در این که منظور از این «عداوت و بغضاء» چیست؟ در میان مفسران گفتگو است.

ولى اگر ما از وضع استثنائى و ناپایدار کنونى یهود صرف نظر کنیم و تاریخچه زندگى پراکنده و توأم با در به درى آنها را در نظر بگیریم، خواهیم دید که یک عامل مهم براى این وضع خاص تاریخى، عدم وجود اتحاد و صمیمیت در میان آنها در سطح جهانى بوده است.

زیرا اگر اتحاد و صمیمیتى در میان آنها وجود مى داشت در طول تاریخ این همه شاهد پراکندگى و بدبختى و در به درى نبودند.

در ذیل آیه 14 همین سوره توضیح بیشترى درباره مسأله عداوت و دشمنى مداوم در میان اهل کتاب ذکر کردیم.

سپس به کوشش ها و تلاش هاى یهود براى برافروختن آتش جنگ ها و لطف خدا در مورد رهائى مسلمانان از این آتش هاى نابود کننده اشاره کرده، مى فرماید: «هر زمان آتشى براى جنگ افروختند، خداوند آن را خاموش ساخت و شما را از آن حفظ کرد» (کُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّهُ).

و این در حقیقت یکى از نکات اعجاز آمیز زندگى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) است; چرا که یهودیان از تمام مردم حجاز نیرومندتر، به مسائل جنگى آشناتر، و داراى محکم ترین قلعه ها و سنگرها بودند.

علاوه بر این، قدرت مالى فراوانى داشتند که در پیکارها به آنها کمک مى کرد، تا آنجا که قریش براى جلب کمک آنها تلاش مى کردند و اوس و خزرج هر کدام سعى داشتند پیمان دوستى و همکارى نظامى با آنها ببندند.

ولى با این همه، چنان طومار قدرت آنها در هم پیچیده شد که به هیچ وجه قابل پیش بینى نبود.

یهود «بنى نضیر»، «بنى قریظه» و «بنى قینقاع» تحت شرائط خاصى مجبور به جلاى وطن شدند، و ساکنان قلعه هاى «خیبر» و سرزمین «فدک» تسلیم گردیدند، و حتى یهودیانى که در پاره اى از بیابان هاى حجاز سکونت داشتند، آنها نیز در برابر عظمت اسلام زانو زدند، یعنى نه تنها نتوانستند مشرکان را یارى دهند، که خودشان نیز از صحنه مبارزه کنار رفتند.

سرانجام قرآن اضافه مى کند: «آنها براى پاشیدن بذر فساد در روى زمین تلاش و کوشش پى گیر و مداومى دارند» (وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً).

«در حالى که خداوند مفسدان را دوست نمى دارد» (وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ).

بنابراین، قرآن هیچ گاه به آنها از نظر نژادى ایراد ندارد، بلکه مقیاس انتقادات قرآن و الگوى سرزنش هاى آن اعمالى است که از هر کس و هر جمعیتى صادر مى شود و در آیات بعد خواهیم دید که با این همه، قرآن راه بازگشت را به روى آنها باز گذاشته است.

 

پیام ها

 

۱- رضایت به گناه دیگران، شرکت در آن است. «قالت الیهود» (گرچه بعضى از یهود، نسبتِ دست بسته بودن به خدا مى‏ دادند، ولى چون دیگران هم راضى بودند، این تفکّر انحرافى به همه نسبت داده شده است.) 

۲- بى ‏لیاقتى و نااهلى خود را توجیه نکنیم. (شیطان، تکبّر خود را به اغواى الهى نسبت داد). «ربّ بما أغویتنى ...» ، یهود هم محرومیّت‏ هاى خود را با بخیل بودن خدا توجیه مى‏ کردند. «ید اللّه مغلولة» 

۳- پاسخِ شبهه را باید قوى‏تر از شبهه داد. «ید اللّه مغلولة، یداه مبسوطتان» (آنان گفتند: دست خدا بسته است. آیه مى‏ فرماید: بلکه هر دو دست خدا باز است، یعنى کمال قدرت دارد) 

۴- توبیخ باید مناسب با عمل باشد. «ید اللّه مغلولة، غلّت أیدیهم» 

۵ - همان گونه که قرآن براى افراد متّقى، نور و هدایت است، براى افراد لجوج، طغیان و کفر مى‏ آورد. «ولیزیدنّ... طغیاناً و کفرا» 

۶- طغیان و کفر، زمینه‏ ساز دشمنى و کینه است. «وألقینا بینهم العداوة...» 

۷- یهودیان، همواره فتنه مى ‏کنند، ولى شکست مى‏ خورند. «کلّما أوقدوا ناراً للحرب أطفأها اللَّه» 

۸ - هم القاى کینه و دشمنى به عنوان کیفر از جانب خداست، هم خاموش ساختن آتش جنگ از اوست. «ألقینا، أطفأها اللَّه» 

۹- دست‏یابى به محبّت یا قهر الهى، در اثر عملکرد ماست. «واللَّه لایحبّ المفسدین» 

26 - تبدیل شدن انسان به میمون و خوک و بندگی طاغوت نمونه هایی از مظاهر غضب خداوند

26 - تبدیل شدن انسان به میمون و خوک و بندگی طاغوت  نمونه هایی از مظاهر غضب خدا

قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ « مائده 60»

بگو: آيا شما را به بدتر از (صاحبان) اين كيفر در پيشگاه خدا خبر دهم؟ كسانى كه خداوند آنها را لعن و بر آنها غضب كرده و افرادى از آنان را به شكل بوزينه‌ها و خوك‌ها درآورده و طاغوت را پرستيدند (و اطاعت كردند)، جايگاه آنان نزد خداوندبدتراست و از راه راست گمراه‌ترند.

نکته ها

«مَثُوبَةً» و «ثَوابَ» در اصل به معناى رجوع و بازگشت به حالت اوّل است و به هرگونه سرنوشت يا جزا نيز گفته مى‌شود، ولى غالباً در مورد پاداشهاى نيك به كار مى‌رود. 

آنان كه دين و اسلام و نماز مسلمانان را مسخره مى‌كنند و مسلمان را به خاطر ايمانشان مى‌آزارند، چرا به گذشته‌ى تاريك و ننگين خود نگاه نمى‌كنند كه با قهر الهى مسخ شدند و رسوا گشتند. گرچه يهودِ زمان پيامبر، به صورت خوك و ميمون نبودند، ولى چون بنى‌اسرائيل خود را قوم واحد و داراى هويّت جمعى مى‌دانستند و افتخارات گذشته را به خود نسبت مى‌دادند، بيان رسوايى‌هاى پيشين، غرور آنان را مى‌شكند.

بسيارى از مفسّران معتقدند، يهوديانى كه با حيله‌هاى شرعى قداست روز شنبه را شكستند، به ميمون تبديل شدند و مسيحيانى كه مائده آسمانى عيسى را منكر شدند، به خوك تبديل گشتند. 

از عبد الله بن عباس نقل شده که جمعى از یهود نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و درخواست کردند: عقائد خود را براى آنها شرح دهد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفت : من به خداى بزرگ و یگانه ایمان دارم و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسى و عیسى و همه پیامبران الهى نازل شده حق مى دانم ، میان آنها جدائى نمى افکنم ، آنها گفتند: ما عیسى را نمى شناسیم و به پیامبرى نمى پذیریم ، سپس افزودند: ما هیچ آئینى را بدتر از آئین شما سراغ نداریم ! آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت . در آیه نخست ، خداوند به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى دهد که از اهل کتاب سؤ ال کن و بگو چه کار خلافى از ما سر زده که شما از ما عیب مى گیرید و انتقاد مى کنید جز اینکه ما به خداى یگانه ایمان آورده ایم و در برابر آنچه بر ما و بر انبیاء پیشین نازل شده تسلیم هستیم . (قل یا اهل الکتاب هل تنقمون منا الا ان آمنا بالله و ما انزل الینا و ما انزل من قبل ). این آیه در حقیقت اشاره به گوشه اى دیگر از لجاجتها و تعصبهاى بى مورد یهود مى کند که براى غیر خود و غیر آئین تحریف شده خویش ‍ هیچگونه ارزشى قائل نبودند و به خاطر همین تعصب شدید، حق در نظر آنها باطل و باطل در نظر آنان حق جلوه مى کرد. و در پایان آیه جمله اى مى بینیم که در حقیقت بیان علت جمله قبل است این جمله مى گوید: اگر شما توحید خالص و تسلیم در برابر تمام کتب آسمانى را بر ما ایراد مى گیرید به خاطر آن است که بیشتر شما فاسق و آلوده به گناه شده اید، چون خود شما آلوده و منحرفید اگر کسانى پاک و بر جاده حق باشند در نظر شما عیب است . (و ان اکثر کم فاسقون ). اصولا در محیطهاى آلوده که اکثریت آنرا افراد فاسق و آلوده به گناه تشکیل مى دهند گاهى مقیاس حق و باطل آنچنان دگرگون مى شود که عقیده پاک و عمل صالح ، زشت و قابل انتقاد مى گردد، و عقائد و اعمال نادرست ، زیبا و شایسته تحسین جلوه مى کند، این خاصیت همان مسخ فکرى است که بر اثر فرو رفتن در گناه و خو گرفتن به آن به انسان دست مى دهد. ولى باید توجه داشت که آیه همانطور که سابقا هم اشاره کرده ایم همه اهل کتاب را مورد انتقاد قرار نمى دهد، بلکه حساب اقلیت صالح را با کلمه اکثر در اینجا نیز بدقت جدا کرده است . در آیه دوم ، عقائد تحریف شده و اعمال نادرست اهل کتاب و کیفرهائى که دامنگیر آنها گردیده است با وضع مؤ منان راستین و مسلمان مقایسه گردیده ، تا معلوم شود کدامیک از این دو دسته درخور انتقاد و سرزنش ‍ هستند و این یک پاسخ منطقى است که براى متوجه ساختن افراد لجوج و متعصب به کار مى رود در این مقایسه چنین مى گوید: اى پیامبر به آنها بگو آیا ایمان به خداى یگانه و کتب آسمانى داشتن درخور سرزنش و ایراد است ، یا اعمال نارواى کسانى که گرفتار آنهمه مجازات الهى شدند به آنها بگو آیا شما را آگاه کنم از کسانى که پاداش کارشان در پیشگاه خدا از این بدتر است . (قل هل انبئکم بشر من ذلک مثوبة عند الله ) شک نیست که ایمان به خدا و کتب آسمانى ، چیز بدى نیست ، و اینکه در آیه فوق آنرا با اعمال و افکار اهل کتاب مقایسه کرده و مى گوید: کدامیک بدتر است در حقیقت یک نوع کنایه مى باشد، همانطور که گاهى مى بینیم فرد ناپاکى از فرد پاکى انتقاد مى کند، او در جواب مى گوید: آیا پاکدامنان بدترند یا آلودگان ؟. سپس به تشریح این مطلب پرداخته و مى گوید: آنها که بر اثر اعمالشان مورد لعن و غضب پروردگار واقع شدند و آنانرا به صورت میمون و خوک مسخ کرد، و آنها که پرستش طاغوت و بت نمودند، مسلما این چنین افراد، موقعیتشان در این دنیا و محل و جایگاهشان در روز قیامت بدتر خواهد بود، و از راه راست و جاده مستقیم گمراه ترند. 
پیام ها

1- كيفرهاى الهى عادلانه است و اگر گروهى به ميمون و يا خوك تبديل مى‌شوند سزاى عملكردشان است. «مَثُوبَةً»

2- اطاعت كنندگان از طاغوت، هم رديف مسخ شدگانند. «وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ»

3- بيان سرنوشت شوم بدكاران تاريخ يكى از روش‌هاى ارشاد و تبليغ قرآن است. جَعَلَ مِنْهُمُ‌ ...

4- حرمت شكن، حرمت ندارد. أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُ‌ ...

5- عقوبت سنگين براى انحراف سنگين است. بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً ... أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ‌

25 - رابطه دوستی با دشمنان و ضعف ایمان و بیماری دل

25 - رابطه دوستی با دشمنان و ضعف ایمان و بیماری دل

فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشى‌ أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلى‌ ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ «مائده52»

(با آن همه توصيه به نپذيرفتن ولايت كفّار) بيماردلان را مى‌بينى كه در دوستى با آنان (كافران)، سبقت مى‌گيرند (و در توجيه كارشان) مى‌گويند: مى‌ترسيم كه حادثه‌اى بد برايمان پيش آيد (و ما نيازمند كمك آنان باشيم) پس اميد است كه خداوند، پيروزى يا امر ديگرى را از جانب خود (به نفع مسلمانان) پيش آورد، آنگاه آنان از آنچه در دل پنهان داشته‌اند پشيمان شوند.

وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا أَهؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ « مائده 53 »

و كسانى كه ايمان آوردند (هنگام پيروزى مسلمانان و رسوايى منافقان با تعجّب، به يكديگر) مى‌گويند: آيا اينان همان‌هايى هستند كه با تأكيد، به خدا قسم مى‌خوردند كه ما با شماييم؟ پس (چرا كارشان به اينجا كشيد؟) اعمالشان نابود شد و زيانكار شدند.

نکته ها

بيماردلان كسانى هستند كه نسبت به حقّانيّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و يا برخى از معارف دينى در شك بوده و ايمانى ضعيف دارند.

در مورد معناى آيه، سه احتمال وجود دارد:

الف: در هنگام پيروزى مسلمانان و رسوايى منافقان، مؤمنان با تعجّب مى‌گويند: آيا اين يهود و نصارا بودند كه سوگند جدّى بر يارى كردن شما مؤمنان خوردند؟

ب: برخى از مؤمنان واقعى بعد از پيروزى به يكديگر مى‌گويند: آيا اين بيماردلان بودند كه با سوگند مى‌گفتند: ما با شما هستيم و ديديد كه نبودند؟

ج: اين بيماردلان كه سوگند ياد كردند ما با يهود و نصارا هستيم، آيا توانستند به شما اهل‌كتاب كمكى كنند؟

پیام ها

1- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شاهد تلاش‌هاى آشكار و شتابزده افراد سست ايمان براى پيوستن به يهود و نصارا است. «فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ»

2- نمونه‌ى روشن كسانى كه از هدايت الهى محرومند، بيماردلانى هستند كه با سرعت براى پيوستن به كفّار تلاش مى‌كنند. إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ‌ ... الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‌ (حرف «فاء» نشانه آن است كه ظالمان آيه‌ى قبل، بيماردلان اين آيه هستند)

3- بيماردلان سست ايمان، با سرعت به سراغ طرح دوستى با دشمنان كافر مى‌روند. «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فِيهِمْ»

4- افراد سست ايمان و منافق، مى‌خواهند كه جزو كفّار باشند. «يُسارِعُونَ فِيهِمْ»، نه «اليهم».

5- در برابر نص وفرمان صريح خداوند نبايد اجتهاد و مصلحت‌انديشى كرد. لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ ... أَوْلِياءَ ... يَقُولُونَ نَخْشى‌

6- انگيزه‌ى پذيرش رابطه‌ى ذلّت‌بار با ابرقدرت‌ها، ضعف ايمان و وحشت از غير خداست. «يَقُولُونَ نَخْشى‌»

7- مسلمانان، به پيروزى و گسترش اسلام و افشاى منافقان اميدوار باشند. فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ‌ ...

8- عزّت سياسى، قدرت اقتصادى و پيروزى نظامى، همه از طرف خدا و در دست اوست. «أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ»

9- با كفّار رابطه‌ى ولايت نداشته باشيد، تا امدادهاى غيبى خدا به سوى شما سرازير شود. لا تَتَّخِذُوا ... يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ‌

10- پايان نفاق و وابستگى به كفّار، حبط و رسوايى و شرمندگى است. «نادِمِينَ»

11- هر سوگندى نشانه‌ى صداقت نيست، فريب سوگندها را نخوريد. «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ‌ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ»

12- وابستگى به بيگانگان، مورد ملامت مؤمنان است. وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا أَ هؤُلاءِ ... إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ‌
8
13- نشانه‌ى خسران انسان، از بين بردن كارهاى نيك است. «حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ»
یکی از مصادیق گمراهی ویا به عبارت دیگر مواردی که هدایت الهی شامل حال آنان نشده همین است که ایشان بسوی یهود و نصاری می شتابند و عذرهای بدتر از گناه می آورندکه ما می ترسیم از ناحیه یهود و نصاری لطمه ای بخوریم ، اما اینها بهانه است وعلتش این است که اینها دشمنان خدا را دوست می دارند و هر چند در ظاهرادعای ایمان می کنند، اما در باطن کافرند و این عذرها را برای این می آورند که مبادا از جانب پیامبر(ص ) و مؤمنان مورد توبیخ و سرزنش قرار بگیرند ... ،اما زمانی که فتح نهایی حق برسد ،اینها نادم و پشیمان می شوند و به قرینه آیات بعدی فهمیده می شود که مراد از فتح ، فتح مکه یا فتح بعضی قلعه های یهود و نصاری نیست ، بلکه منظور پیشگویی قرآن در مورد حوادث آینده امت اسلام است که نهایتا حق بر باطل پیروز می شود.

با توجه به شان نزول آیه و سایر قرائنى که در دست است ، منظور از عدم دوستی و دوست داشتن با دشمنان در اینجا این نیست که مسلمانان هیچگونه رابطه تجارى و اجتماعى با یهود و مسیحیان نداشته باشند بلکه منظور این است که با آنها هم پیمان نگردند و در برابر دشمنان روى دوستى آنها تکیه نکنند. 
همچنین در اینجا روى عنوان اهل کتاب تکیه نشده بلکه به عنوان یهود و نصارى از آنها نام برده شده است ، شاید اشاره به این است که آنها اگر به کتب آسمانى خود عمل مى کردند هم پیمانان خوبى براى شما بودند، ولى اتحاد آنها به یکدیگر روى دستور کتابهاى آسمانى نیست بلکه روى اغراض سیاسى و دسته بندى هاى نژادى و مانند آن است . سپس با یک جمله کوتاه ، دلیل این نهى را بیان کرده میگوید: هر یک از آن دو طایفه دوست و هم پیمان هم مسلکان خود هستند. (بعضهم اولیاء بعض ). یعنى تا زمانى که منافع خودشان و دوستانشان مطرح است ، هرگز به شما نمى پردازند. 
 بعد اشاره به عذرتراشى هائى مى کند که افراد بیمار گونه براى توجیه ارتباطهاى نامشروع خود با بیگانگان ، انتخاب مى کنند، و مى گوید: آنهائى که در دلهایشان بیمارى است ، اصرار دارند که آنان را تکیه گاه و هم پیمان خود انتخاب کنند، و عذرشان این است که میگویند : ما مى ترسیم قدرت به دست آنها بیفتد و گرفتار شویم . (فترى الذین فى قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشى ان تصیبنا دائرة ). قرآن در پاسخ آنها میگوید: همانطور که آنها احتمال مى دهند روزى قدرت به دست یهود و نصارى بیفتد این احتمال را نیز باید بدهند که ممکن است سرانجام ، خداوند مسلمانان را پیروز کند و قدرت به دست آنها بیفتد و این منافقان ، از آنچه در دل خود پنهان ساختند، پشیمان گردند.  در حقیقت ، در این آیه از دو راه به آنها پاسخ گفته شده است : نخست اینکه این گونه افکار از قلبهاى بیمار بر مى خیزد و از کسانى که ایمانشان متزلزل و نسبت به خدا سوء ظن دارند و گرنه یک فرد با ایمان این گونه فکر به خود راه نمى دهد، و دیگر اینکه بفرض که چنین احتمالى باشد آیا احتمال پیروزى مسلمین در کار نیست ؟ 

24 - یکی مثل همه  مقیاس ارزش انسانیت در زنده کردن و کشتن

24 - یکی مثل همه  مقیاس ارزش انسانیت در زنده کردن و کشتن
مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‌ بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ «مائده 32»

به همين جهت، بر بنى‌اسرائيل نوشتيم كه هر كس انسانى را جز به قصاص يا به كيفر فساد در زمين بكشد پس چنان است كه گويى همه‌ى مردم را كشته است، و هر كه انسانى را زنده كند (و از مرگ يا انحراف نجات دهد) گويا همه‌ى مردم را زنده كرده است و البتّه رسولان ما دلايل روشنى را براى مردم آوردند، امّا (با اين همه) بسيارى از مردم بعد از آن (پيام انبيا) در روى زمين اسرافكار شدند.

نکته ها

در آیات قبل خداوند با بیان داستان فرزندان حضرت آدم و انجام قربتنی و قبول نشدن قربانی یکی از آنان و قتل برادر بخاطر حسادت و ....

در اين آيه از كشتن يك نفر به منزله‌ى كشتن همه‌ى مردم مطرح شده است. براى توضيح اين حقيقت چند بيان و معنا مى‌توان عرضه كرد:

الف: قتل يك نفر، كيفرى همچون قتل همه مردم را دارد.

ب: حرمت قتل يك نفر نزد خداوند، به منزله قتل همه‌ى مردم نزد شماست.

ج: قتل يك نفر، بى‌اعتنايى به مقام انسانيّت است.

ه: قتل يك نفر، سلب امنيّت از همه‌ى مردم است.

و: چون انسان‌ها به منزله‌ى اعضاى يك پيكرند، پس قتل يكى قتل همه است.

ز: جايگاه دوزخى قاتل يك نفر، جايگاه كسى است كه قاتل همه باشد. 

ح: قتل يك نفر، زمينه‌ساز قتل همه است.

ط: يك انسان مى‌تواند سرچشمه‌ى يك نسل باشد، پس قتل او به منزله‌ى قتل يك نسل است. (به نظر مى‌رسد اين احتمال بهتر است)

در روايات مى‌خوانيم: «فانى‌شدن تمام دنيا نزد خدا، از كشتن يك مؤمن آسان‌تر است». 

امام صادق عليه السلام فرمودند: «كسى‌كه در موضعى كه آب يافت نمى‌شود، تشنه‌اى را سيراب كند، مانند كسى است كه نفسى را زنده كرده باشد». 

طبق آيات و روايات، هدايت وارشاد مردم به راه حقّ، نوعى احيا مى‌باشد و گمراه كردن مردم، نوعى قتل است. سوره انفال، آيه 24، دعوت پيامبر را مايه‌ى حيات مردم مى‌خواند: «دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ».

امام صادق عليه السلام نيز فرمودند: «مَن أخرجها من ضلال الى هدى فكانّما أحياها و من أخرجها من هدى الى الضّلال فقد قتلها» هركس نفس منحرفى را هدايت كند او را زنده كرده و هر كس ديگرى را منحرف كند او را كشته است.

امام صادق عليه السلام فرمودند: «نجاها من غرق أو حرق أو سَبُع أو عدوّ» مراد از احياى نفس، نجات گرفتاران از غرق وآتش سوزى ودرّنده يا دشمن است.  و در روايت ديگر آمده است: «كسى كه به گرسنه‌اى غذا ندهد، به منزله‌ى كشتن اوست وغذا دادن، به منزله‌ى زنده كردن اوست». 

امام باقر عليه السلام فرمود: «مسرفان همان كسانى هستند كه حرام‌ها را حلال مى‌شمرند و خون‌ها را مى‌ريزند». 

پیام ها

1- گاهى حوادث تاريخى، عامل صدور فرمان‌هاى الهى است. «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ»

2- انسان‌ها و سرنوشتشان در طول تاريخ به هم پيوند دارند. «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‌ بَنِي إِسْرائِيلَ»

3- احكام الهى حكمت دارد وگزاف نيست. «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ»

4- براى جلوگيرى از سنگدلى وپرهيز از تكرار حادثه، كيفر ومجازات لازم است. «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا»

5- جان همه‌ى انسان‌هاى مؤمن از هر نژاد و منطقه‌اى كه باشند، محترم است. «نَفْساً»

6- اعدام مفسد، در قانون بنى‌اسرائيل نيز بوده است. «كَتَبْنا عَلى‌ بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ»

7- خودكشى و سقط جنين، از نمونه‌هاى «قتل نفس» و حرام است. مَنْ قَتَلَ نَفْساً ...

8- جان كسى كه در زمين فساد مى‌كند يا براى جان مردم ارزشى قائل نيست و آنان را به قتل مى‌رساند، بى‌ارزش است و بايد از بين برود. «بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ»

9- كشتن انسان در دو مورد جايز است:

الف: به عنوان قصاصِ قاتل. «بِغَيْرِ نَفْسٍ»

ب: براى از بين بردن مفسد. «أَوْ فَسادٍ»

10- ارزش عمل مربوط به انگيزه و هدف است. كشتن يك نفربه قصد تجاوز، به قتل رساندن يك جامعه است؛ «فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» امّا كشتن به عنوان قصاص، حيات جامعه است. «وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ»بقره، 179

11- تجاوز به حقوق يك فرد، تهديد امنيّت جامعه است. «فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» آنان كه كارشان نجات جان انسان‌هاست، مانند پزشكان، پرستاران، مأموران آتش‌نشانى، امدادگران، داروسازان و ... بايد قدر خود وارزش كار خويش را بدانند. «فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»

12- نشانه ى جامعه‌ى زنده، امداد رسانى به گرفتاران و نجات جانهاست. «مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»

13- عدم ايمان وعمل مردم به گفتار رسولان، در طول تاريخ بوده است. «وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» 

14- انسان مختار است، با آمدن پيامبران هم مى‌تواند راه خلاف برود. وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ‌ ... بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ‌

23 - مصداق این مثل که : شکر نعمت نعمتت افزون کند ... کفر نعمت از کفت بیرون کند . زبان حال قوم بنی اس

23 - مصداق این مثل که : شکر نعمت نعمتت افزون کند ... کفر نعمت از کفت بیرون کند . زبان حال قوم بنی اسراییله 

سوره مائده 20 تا 26
وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَعَلَ فیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمینَ
21 یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ
22 قالُوا یا مُوسى إِنَّ فیها قَوْماً جَبّارینَ وَ إِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنّا داخِلُونَ
23 قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
24 قالُوا یا مُوسى إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ
25 قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسی وَ أَخی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ
26 قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعینَ سَنَةً یَتیهُونَ فِی الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقینَ
 
ترجمه:
20 ـ (به یاد آورید) هنگامى را که موسى به قوم خود گفت: «اى قوم من! نعمت خدا را بر خود متذکر شوید هنگامى که در میان شما، پیامبرانى قرار داد; (و زنجیر بندگى را شکست) و شما را صاحب اختیار خود قرار داد; و به شما چیزهائى بخشید که به هیچ یک از جهانیان نداده بود!
21 ـ اى قوم! به سرزمین مقدسى که خداوند براى شما مقرّر داشته، وارد شوید! و به پشت سر خود باز نگردید (و عقب گرد نکنید) که زیانکار خواهید بود»!
22 ـ گفتند: «اى موسى! در آن (سرزمین)، جمعیتى (نیرومند و) ستمگرند; و ما هرگز وارد آن نمى شویم تا آنها از آن خارج شوند; اگر آنها از آن خارج شوند، ما وارد خواهیم شد»!
23 ـ (ولى) دو نفر از مردانى که از خدا مى ترسیدند، و خداوند به آنها، نعمت (عقل و ایمان و شهامت) داده بود، گفتند: «شما وارد دروازه شهر آنان شوید! هنگامى که وارد شدید، پیروز خواهید شد. و بر خدا توکّل کنید اگر ایمان دارید»!
24 ـ (بنى اسرائیل) گفتند: «اى موسى! تا آنها در آنجا هستند، ما هرگز وارد آن نخواهیم شد! تو و پروردگارت بروید و (با آنان) بجنگید، ما همین جا نشسته ایم»!
25 ـ (موسى) گفت: «پروردگارا! من تنها اختیار خودم و برادرم را دارم، میان ما و این جمعیت گنهکار، جدائى بیفکن»!
26 ـ خداوند (به موسى) فرمود: «این سرزمین (مقدس)، تا چهل سال بر آنها ممنوع است; پیوسته در زمین (در این بیابان)، سرگردان خواهند بود; و درباره (سرنوشت) این جمعیت گنهکار، غمگین مباش»!

در این آیات، براى زنده کردن روح حق شناسى در یهود، و بیدار کردن وجدان آنها در برابر خطاهائى که در گذشته مرتکب شدند ـ تا به فکر جبران بیفتند ـ بخش هائى از نعمت هائى که به آنها داده، بازگو شده است و نیز به سستى و تنبلى و بهانه جوئى آنها به طور اجمال پرداخته و سرانجام به محرومیت آنها از نعمت ورود به سرزمین مقدس .
در این آیات، براى زنده کردن روح حق شناسى در یهود، و بیدار کردن وجدان آنها در برابر خطاهائى که در گذشته مرتکب شدند ـ تا به فکر جبران بیفتند ـ بخش هائى از نعمت هائى که به آنها داده، بازگو شده است و نیز به سستى و تنبلى و بهانه جوئى آنها به طور اجمال پرداخته و سرانجام به محرومیت آنها از نعمت ورود به سرزمین مقدس. 
نخست چنین مى گوید: «به خاطر بیاورید زمانى را که موسى به پیروان خود گفت: اى بنى اسرائیل نعمت هائى که خدا به شما ارزانى داشته است را به یاد آورید و آنها را فراموش نکنید» (وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ).
روشن است کلمه «نِعْمَةَ اللّهِ» همه مواهب و نعمت هاى پروردگار را شامل مى شود، ولى به دنبال آن به سه قسمت مهم از آنها اشاره کرده است.
در مرحله اول، نعمت وجود پیامبران و رهبران فراوان در میان آنها که بزرگ ترین موهبت الهى درباره آنان بود، مى فرماید: «چرا که پیامبرانى در میان شما قرار داد» (إِذْ جَعَلَ فیکُمْ أَنْبِیاءَ).
تا آنجا که مى گویند: تنها در زمان موسى بن عمران(علیه السلام) بالغ بر هفتاد پیامبر وجود داشت و تمام هفتاد نفرى که با او به کوه طور رفتند در زمره پیامبران قرار گرفتند.
در پرتو این نعمت بود که از دره هولناک شرک و بت پرستى و گوساله پرستى رهائى یافتند و از انواع خرافات، موهومات، زشتى ها و پلیدى ها نجات پیدا کردند، و این بزرگ ترین نعمت معنوى در حق آنها بود.
در مرحله دوم، به بزرگ ترین موهبت مادّى که به نوبه خود مقدمه مواهب معنوى نیز مى باشد اشاره کرده، مى فرماید: «شما را صاحب اختیار جان و مال و زندگى خود قرار داد»(وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً).
زیرا بنى اسرائیل سالیان دراز در زنجیر اسارت و بردگى فرعون و فرعونیان بودند و هیچ گونه «اختیارى» از خود نداشتند، و با آنها همچون حیوانات اسیر معامله مى شد، خداوند به برکت قیام موسى بن عمران(علیه السلام) زنجیرهاى بردگى و استعمار را از دست و پاى آنها گشود و آنها را صاحب اختیار هستى و زندگى خود ساخت.
بعضى چنین پنداشته اند که: منظور از «ملوک» در اینجا «سلاطین و پادشاهانى» است که از بنى اسرائیل برخاستند.
در حالى که مى دانیم بنى اسرائیل تنها در دوران کوتاهى داراى حکومت و سلطنت بودند.
به علاوه، تنها بعضى از آنها به چنین مقامى رسیدند، در حالى که آیه فوق مى گوید: وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً: «خداوند به همه شما این مقام را داد»، از این روشن مى شود که منظور از آیه همان است که در بالا گفتیم.
گذشته از این «مَلِک» (بر وزن اَلِف) در لغت هم به معنى سلطان و زمامدار آمده و هم به معنى کسى که مالک و صاحب اختیار چیزى است.
در حدیثى که در تفسیر «درّ المنثور» از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده چنین آمده:
کانَتْ بَنُو اِسْرائِیْلَ اِذا کانَ لاِحَدِهِمْ خادِمٌ وَ دابَّةٌ وَ امْرَأَةٌ کُتِبَ مَلِکاً:
«در بنى اسرائیل رسم بر این بود، هر گاه کسى داراى همسر و خدمتکار و مَرکب بود، به او ملک مى گفتند».
علاوه بر همه اینها، این سخن از زبان موسى(علیه السلام) است و در آن زمان از ملوک و پادشاهان بنى اسرائیل خبرى نبود.
و در پایان آیه، به طور کلّى به نعمت هاى مهم و برجسته اى که در آن زمان به احدى داده نشده بود، اشاره فرموده، مى گوید: «به شما چیزهائى داد که به احدى از عالمیان نداد» (وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمینَ).
این نعمت هاى متنوع، فراوان بودند، از جمله: نجات معجزه آسا از چنگال فرعونیان، شکافته شدن دریا براى آنها و استفاده کردن از غذاى مخصوصى به نام «مَنّ و سَلْوى»که شرح آن در جلد اول، ذیل آیه 57 سوره «بقره» گذشت و مانند آنها.
پس از آن، در آیه بعد، جریان ورود بنى اسرائیل به سرزمین مقدس را چنین بیان مى کند: «موسى به قوم خود چنین گفت: شما به سرزمین مقدسى که خداوند برایتان مقرّر داشته است وارد شوید، عقب نشینى نکنید، براى ورود به آن از مشکلات نترسید و از فداکارى مضایقه ننمائید، اگر به این فرمان پشت کنید، زیان خواهید دید» (یا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ ....).
در این که «ارض مقدسة» که در آیه فوق به آن اشاره شده، چه نقطه اى است، مفسران گفتگو بسیار کرده اند:
بعضى آن را سرزمین بیت المقدس.
بعضى شام.
و بعضى دیگر «اردن»، یا «فلسطین»، یا سرزمین «طور»، مى دانند.
اما بعید نیست منظور از سرزمین مقدس تمام منطقه شامات باشد که با همه این احتمالات سازگار است; زیرا این منطقه به گواهى تاریخ، مهد پیامبران الهى و سرزمین ظهور ادیان بزرگ، و در طول تاریخ مدت ها مرکز توحید و خداپرستى و نشر تعلیمات انبیاء بوده است، و به همین جهت نام سرزمین مقدس براى آن انتخاب شده است، اگر چه گاهى به خصوص منطقه «بیت المقدس» نیز این نام اطلاق مى شود، همان طور که در جلد اول، ذیل آیه 58 سوره «بقره» توضیح داده شد.
از جمله «کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ» استفاده مى شود: خداوند چنین مقرّر داشته بود که بنى اسرائیل در این سرزمین مقدس با آرامش و رفاه زندگى کنند، مشروط به این که آن را از لوث شرک و بت پرستى پاک سازند و خودشان نیز از تعلیمات انبیاء منحرف نشوند، اما اگر این دستور را به کار نبندند، زیان هاى سنگینى دامان آنها را خواهد گرفت.
بنابراین ، اگر ملاحظه مى کنیم نسلى از بنى اسرائیل که این آیه خطاب به آنها بود، بالاخره موفق به ورود در این سرزمین مقدس نشدند، بلکه چهل سال در بیابان سرگردان ماندند، و نسل آینده آنها این توفیق را یافت، منافاتى با جمله کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ: «خداوند براى شما مقرّر داشته» ندارد; زیرا این تقدیر مشروط به شرائطى بود که آنها انجام ندادند، همان طور که از آیات بعد استفاده مى شود.
اما بنى اسرائیل در برابر این پیشنهاد موسى ـ همان طور که روش افراد ضعیف، ترسو و بى اطلاع است که مایلند همه پیروزى ها در سایه تصادف ها و یا معجزات براى آنها فراهم شود و به اصطلاح لقمه را بگیرند و در دهانشان بگذارند ـ «به او گفتند: اى موسى! تو که مى دانى در این سرزمین جمعیتى جبّار و زورمند زندگى مى کنند و ما هرگز در آن گام نخواهیم گذاشت تا آنها این سرزمین را تخلیه کرده و بیرون روند، هنگامى که آنها خارج شوند ما فرمان تو را اطاعت خواهیم کرد و گام در این سرزمین مقدس خواهیم گذاشت» (قالُوا یا مُوسى إِنَّ فیها قَوْماً جَبّارینَ وَ ...)
این پاسخ بنى اسرائیل به خوبى نشان مى دهد استعمار فرعونى در طول سالیان دراز چه اثر شومى روى نسل آنها گذارده بود، و کلمه «لَنْ» که معمولاً به معنى «نفى ابد» است، نشان دهنده وحشت عمیق این جمعیت از دست زدن به مبارزه براى آزاد کردن و پاک ساختن سرزمین مقدس است.
ولى مقرّر این بود که: بنى اسرائیل سرزمین مقدس را با فداکارى، تلاش و کوشش و جهاد به دست آورند و اگر فرضاً بر خلاف سنت الهى با یک معجزه تمام دشمنان بدون هیچ گونه اقدامى محو و نابود مى شدند و بنى اسرائیل بدون رنج و زحمت وارث این منطقه آباد و وسیع مى شدند، تازه از اداره کردن آن عاجز مى ماندند و علاقه اى به حفظ چیزى که براى آن زحمتى نکشیده بودند، نشان نمى دادند، و آمادگى و شایستگى چنان کارى را نداشتند.
ضمناً منظور از «قوم جبّار» در این آیه ـ آن گونه که از تواریخ استفاده مى شود ـ جمعیت «عمالقه» بوده اند که اندام هاى درشت و بلند داشتند.
گاهى درباره طول قد آنها مبالغه ها شده و افسانه ها ساخته اند و مطالب مضحکى که با هیچ دلیل علمى همراه نیست، پیرامون آنها ـ مخصوصاً پیرامون «عوج» در تواریخ ساختگى و آمیخته به خرافات ـ دیده مى شود.
چنین به نظر مى رسد که این گونه افسانه ها که به پاره اى از کتب اسلامى نیز راه یافته از ساخته هاى بنى اسرائیل است که معمولاً از آنها به عنوان «اسرائیلیات» نام مى برند.
شاهد این سخن این است که: در متن «تورات» فعلى نیز نمونه اى از این افسانه ها به چشم مى خورد.
در «سفر اعداد» اواخر فصل سیزدهم چنین مى خوانیم: «درباره زمینى که (جاسوسان بنى اسرائیلى) تجسّس نموده بودند خبر بد از آن بنى اسرائیل رسانیده گفتند: زمینى که از آن، جهت تجسّس نمودنش، گذر کردیم زمینى است که ساکنانش را تلف مى نماید و تمامى قومى که در آن دیدیم مردمان بلند قدند و هم در آنجا بلندقدان یعنى اولاد «عناق» که بلند قدانند دیدیم، و مادر نظر خود مثل ملخ نمودار بودیم و همچنین در نظر ایشان نیز مى نمودیم »  سپس در آیه بعد مى گوید: «در این هنگام دو نفر از مردان با ایمان که ترس از خدا در دل آنها جاى داشت و به همین دلیل مشمول نعمت هاى بزرگ او شده بودند و روح استقامت و شهامت را با دوراندیشى و آگاهى اجتماعى و نظامى آمیخته بودند براى دفاع از پیشنهاد موسى(علیه السلام) به پا خاستند و به بنى اسرائیل گفتند: شما از دروازه شهر وارد بشوید، هنگامى که وارد شدید (و آنها را در برابر عمل انجام شده قرار دادید) پیروز خواهید شد» (قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافُونَ ....)
«ولى باید در هر صورت از روح ایمان استمداد کنید و بر خدا تکیه نمائید تا به این هدف برسید» (وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ).
درباره این که این دو نفر چه کسانى بوده اند غالب مفسران نوشته اند که: آنها «یوشع بن نون» و «کالب بن یوفنا» (یفنه) بوده اند که از نقباى دوازده گانه بنى اسرائیل محسوب می شدند .
در تفسیر جمله «مِنَ الَّذِیْنَ یَخافُونَ» گرچه احتمالات متعددى داده شده، ولى روشن است مفهوم ظاهر جمله این است: آن دو مرد از افرادى بودند که از خدا مى ترسیدند و به همین دلیل از غیر خدا وحشتى نداشتند.
جمله أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمَا: «خداوند نعمتش را بر آنها ارزانى داشته بود» نیز شاهد این معنى است، چه نعمتى بالاتر از این که انسان تنها از خدا بترسد، نه از غیر او.
در اینجا این سؤال پیش مى آید که این دو نفر از کجا مى دانستند اگر 
بنى اسرائیل با یک حمله غافلگیرانه وارد شهر بشوند، «عمالقه» عقب نشینى خواهند کرد؟
پاسخ این است: شاید از این نظر بوده که آنها علاوه بر اطمینانى که به وعده موسى بن عمران(علیه السلام) دائر بر فتح و پیروزى داشتند، مى دانستند یک قاعده کلّى در تمام جنگ ها وجود دارد که اگر جمعیت مهاجم بتوانند خود را به مرکز اصلى دشمن برسانند، یعنى در خانه او با او بجنگند، معمولاً پیروز خواهند شد.
به علاوه، جمعیت «عمالقه» همان طور که دانستیم داراى اندام هاى درشت بودند (اگر چه جنبه هاى افسانه اى این مطلب را انکار کردیم) معلوم است چنین جمعیتى در میدان هاى جنگ بیابانى بهتر مى توانند هنرنمائى کنند، اما در پیچ و خم کوچه هاى شهر آمادگى براى جنگ تن به تن کمتر دارند.
از همه اینها گذشته، به طورى که مى گویند: آنها بر خلاف درشتى قامتشان افرادى ترسو بودند که با حمله غافلگیرانه زود مرعوب مى شدند.
مجموع این جهات، سبب شد که آن دو نفر پیروزى بنى اسرائیل را در چنین حمله اى تضمین کنند.

ولى بنى اسرائیل هیچ یک از این پیشنهادها را نپذیرفتند و به خاطر ضعف و زبونى که در روح و جان آنها لانه کرده بود، صریحاً به موسى خطاب کرده، «گفتند: ما تا آنها در این سرزمینند هرگز و ابداً وارد آن نخواهیم شد، تو و پروردگارت که به تو وعده پیروزى داده است بروید و با عمالقه بجنگید، هنگامى که پیروز شدید ما را خبر کنید، ما در اینجا نشسته ایم»! (قالُوا یا مُوسى إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ).
این آیه نشان مى دهد که بنى اسرائیل جسارت را در مقابل پیامبر خود به حداکثر رسانیده بودند; زیرا:
اوّلاً ـ با کلمه «لَنْ» و «أَبَداً» مخالفت صریح خود را اظهار داشتند.
ثانیاً ـ با این جمله که: «تو و پروردگارت بروید و جنگ کنید، ما در اینجا نشسته ایم»، موسى(علیه السلام) و وعده هاى او را در واقع تحقیر کردند، و حتى به پیشنهاد آن دو مرد الهى نیز اعتنا نکردند و شاید کمترین جوابى نگفتند.
جالب این که: «تورات» کنونى نیز قسمت هاى مهمى از این داستان را در باب چهاردهم از سفر اعداد آورده است، آنجا که مى گوید: «و تمامى بنى اسرائیل بر موسى و هارون گله جو (اعتراض کننده) شدند و همگى جماعت به ایشان گفتند: اى کاش! در زمین مصر مى مردیم و یا این که در بیابان وفات مى کردیم که خداوند چرا ما را به این مرز بوم آورده است تا آن که به شمشیر افتاده، زنان ما و اطفال ما به یغما برده شوند... پس موسى و هارون در حضور جمهور جماعت بنى اسرائیل بر رو افتادند و یوشع بن نون و کالیب بن یَفُنَّه که از جمله متجسّسان زمین بودند لباس خود را دریدند...».

در آیه بعد مى خوانیم که موسى به کلّى از جمعیت مأیوس گشت و دست به دعا برداشت و جدائى خود را از آنها با این عبارت تقاضا کرد: «پروردگارا! من تنها اختیاردار خود و برادرم هستم، خداوندا! میان ما و جمعیت فاسقان و متمرّدان جدائى بیفکن تا نتیجه اعمال خود را ببینند و اصلاح شوند» (قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسی وَ أَخی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ).
البته کارى که بنى اسرائیل کردند یعنى ردّ صریح فرمان پیامبرشان در سر حدّ کفر بود، و اگر مى بینیم قرآن لقب «فاسق» به آنها داده است به خاطر آن است که فاسق معنى وسیعى دارد و هر نوع خروج از رسم عبودیت و بندگى خدا را شامل مى شود، لذا درباره شیطان نیز مى خوانیم: فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ: «در برابر فرمان خدا فاسق گردید و مخالفت کرد».
ذکر این نکته نیز لازم است که: از جمله «مِنَ الَّذِیْنَ یَخافُونَ» در آیات گذشته چنین استفاده مى شود که اقلیتى در میان بنى اسرائیل بودند که از خدا مى ترسیدند و یوشع و کالیب جزء آنها محسوب مى شدند.
ولى در اینجا مى بینیم موسى تنها از خودش و برادرش هارون اسم مى برد و اشاره اى به آنها نمى کند، شاید این موضوع به خاطر آن باشد که هارون، هم جانشین موسى(علیه السلام) بود و هم شاخص ترین فرد بنى اسرائیل بعد از موسى، و لذا نام او را به خصوص برده است.

سرانجام دعاى موسى(علیه السلام) به اجابت رسید و بنى اسرائیل نتیجه شوم اعمال خود را گرفتند; زیرا از طرف خداوند به موسى(علیه السلام) چنین وحى فرستاده شد که: «این جمعیت از ورود در این سرزمین مقدس که مملوّ از انواع مواهب مادّى و معنوى بود، تا چهل سال محروم خواهند ماند» (قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعینَ سَنَةً).
به علاوه «در این چهل سال باید در بیابان ها سرگردان باشند» (یَتیهُونَ فِی الْأَرْضِ).
سپس به موسى(علیه السلام) مى گوید: «هر چه بر سر این جمعیت در این مدت بیاید به جا است هیچ گاه درباره آنها از این سرنوشت غمگین مباش» (فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقینَ).
جمله اخیر شاید براى این باشد که پس از صدور فرمان مجازات سرگردانى بنى اسرائیل به مدت چهل سال در بیابان ها، عواطف موسى(علیه السلام) تحریک شد و شاید ـ همان طور که در «تورات» کنونى آمده است ـ درخواست عفو و گذشت از درگاه خداوند درباره آنها نمود.
ولى به زودى به او پاسخ داده شد که: آنها چنین استحقاقى را دارند، نه استحقاق عفو و گذشت; زیرا آنها همان طور که قرآن مى گوید: افراد فاسق، متمرّد و سرکشى بودند و هر کس چنین باشد چنین سرنوشتى براى او حتمى است.
باید توجه داشت: این محرومیت چهل ساله، هرگز جنبه انتقامى نداشت (همان طور که هیچ یک از مجازات هاى الهى چنین نیست، بلکه یا سازنده است و یا نتیجه عمل است).
در حقیقت، فلسفه اى داشت و آن این که: بنى اسرائیل سالیان دراز در زیر ضربات استعمار فرعون به سر برده بودند و رسوبات این دوران به صورت عقده هاى حقارت، خود کم بینى و احساس ذلت و کمبود در روح آنها لانه کرده بود، لذا حاضر نشدند در مدتى کوتاه زیر نظر رهبرى بزرگ همانند موسى(علیه السلام)روح و جان خود را شستشو دهند و با یک جهش سریع براى زندگى نوینى که توأم با افتخار، قدرت و سربلندى باشد آماده شوند، و آنچه را به موسى(علیه السلام) در مورد عدم اقدام به یک جهاد آزادى بخش در سرزمین هاى مقدس گفتند، دلیل روشن این حقیقت بود.
لذا مى بایست سالیان دراز در بیابان ها سرگردان بمانند و نسل موجود که نسل ضعیف و ناتوان بود تدریجاً از میان برود، نسلى نو در محیط صحرا، در محیط آزادى و حریت، در آغوش تعلیمات الهى، و در عین حال در میان مشکلات و سختى ها که به روح و جسم انسان توان و نیرو مى بخشد پرورش یابد، تا بتواند دست به چنان جهادى بزند و حکومت حق را در سرزمین هاى مقدس بر پا دارد!

 

22 - اینجور آدمهای فرصت طلب مثل کافران هستند

22 - اینجور آدمهای فرصت طلب مثل کافران هستند 
الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا «النساء 141»

(منافقان) كسانى‌اند كه پيوسته (از سر بدخواهى) مراقب شما هستند تا اگر از سوى خدا براى شما پيروزى باشد، گويند: آيا ما با شما نبوديم؟

(پس بايد در افتخارات و غنائم شريك شويم) اگر براى كفّار بهره‌اى (از پيروزى) بود، (به كفّار) گويند: آيا ما مشوّق شما (براى جنگ با مسلمانان) و بازدارنده شما از گزند آنان و عدم تسليم در برابر) مؤمنان نبوديم؟ پس خداوند روز قيامت، ميان شما داورى خواهد كرد. و خداوند هرگز راهى براى سلطه‌ى كفّار بر مسلمانان قرار نداده است.

نکته ها

قرآن، از پيروزى مسلمانان با كلمه‌ى‌ «فَتْحٌ» و پيروزى كفّار با واژه‌ى‌ «نَصِيبٌ» شايد به اين جهت تعبير كرده است كه بفهماند رونق كفر، زودگذر است و فرجام نيك و پيروزى واقعى، با حقّ است.

«نَسْتَحْوِذْ» از ريشه‌ى «حوذ» به معناى عقبِ ران آمده است. زيرا شتربان براى سوق و حركت دادن شتر، به آن قسمت ضربه مى‌زند و در اينجا مراد، تشويق كفّار به جنگ عليه مسلمانان است.

فقها در مسائل مختلف فقهى، براى اثبات عدم تسلّط كفّار بر مؤمنان، به جمله‌ى‌ «لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ» استناد مى‌كنند. البتّه رفت و آمد و كسب اطلاع و آموزش ديدن و تبادل فرهنگى و اقتصادى، اگر سبب سلطه كفّار و ذلّت مؤمنان نباشد مانعى ندارد. چون در روايات مى‌خوانيم: آموزش ببينيد، گرچه به قيمت مسافرت به كشور چين باشد. و يا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هر كافر اسيرى، ده مسلمان را آموزش دهد او را آزاد مى‌كنم. و در زمان‌ معصومين عليهم السلام معاملات ميان مسلمانان و ديگران انجام مى‌شده است.

پیام ها

1- منافقان فرصت‌طلبند واز هر پيشامدى به سود خود بهره مى‌گيرند. يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ‌ ...

2- منافقان، جاسوسان كفّار و مشوّق آنان براى جنگ با مسلمانانند. «نَسْتَحْوِذْ»

3- روز قيامت، با داورى به حقّ خدا، همه‌ى نيرنگ‌ها و نفاق‌ها آشكار مى‌شود. «فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ»

4- مؤمنان، حقِ پذيرفتن سلطه كافران را ندارند، و سلطه‌پذيرى نشانه نداشتن ايمان واقعى است. «لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا»

5- بايد كارى كرد كه كفّار از سلطه بر مؤمنان براى هميشه مأيوس باشند. لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ‌ ...

6- هر طرح، عهد نامه، رفت و آمد و قراردادى كه راه نفوذ كفّار بر مسلمانان را باز كند حرام است. پس مسلمانان بايد در تمام جهات سياسى، نظامى، اقتصادى و فرهنگى از استقلال كامل برخوردار باشند. لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ‌ ...