گنجینه ها

نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از شخصى تعريف شد. روزى او به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ، اين همان كسى است كه از او به خوبى تعريف كرديم . حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سياهى از شيطان مى بينم . او نزديك شد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا در پيش خود نگفتى كسى بهتر از من در ميان مردم نيست ؟ او در پاسخ گفت : بله ، همين طور است كه فرموديد.

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۱۵ساعت 12:55 توسط | |

سلام

امسال را با شروعی عالی آغاز کردم  و آنهم سفر یه عتبات عالیات بود .

ساعت تحویل را در حرم با صفای کاظمین دعاگوی همگان بودم و بعد کربلا  و بین الحرمین و شب شهادت بانوی دو عالم هم ، در کنار ضریح شش گوش و روز شهادت هم به نجف رفتیم  و عرض تسلیت به امیر مومنان  . انشالله قسمت همه بشه که از نزدیک عرض ارادت کنند .

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۱۰ساعت 14:2 توسط | |

مردى از انصار قصد مسافرت داشت . به همسرش گفت : تا من ازمسافرت بر نگشته ام تو نبايد از خانه بيرون بروى . پس از مسافرت شوهر، زن شنيد پدرش بيمار است . كسى را نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرستاد و پيغام داد كه شوهرم مسافرت رفته   و به من گفته است تا برنگشته ، از منزل خارج نشوم . اكنون شنيده ام پدرم سخت بيمار  است ، اجازه فرماييد من به عيادتش بروم . پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: در خانه ات بنشين و از شوهرت اطاعت كن ! چند روزى گذشت . زن شنيد كه مرض پدرش شدت يافته . بار دوم خدمت پيامبر صلى الله عليه  و آله پيغامى فرستاد كه يا رسول الله ! اجازه مى فرماييد به عيادت پدر بروم ؟ حضرت فرمود: - نه ! در خانه ات بنشين و از شوهرت اطاعت نما! پس از مدتى شنيد پدرش فوت كرد. بار سوم كسى را فرستاد و پيغام داد كه پدرم از دنيا  رفته ، اجازه فرماييد بروم در مراسم عزاداريش شركت كنم ، برايش نماز بخوانم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله اين دفعه هم اجازه نداد و فرمود: - در خانه ات بنشين و از همسرت اطاعت كن ! پدرش را دفن كردند. پس از آن پيغمبر صلى الله عليه و آله كسى را به سوى آن زن فرستاد  و فرمود: به او بگوييد به خاطر اطاعت تو از همسرت ، خداوند گناهان تو و پدرت را بخشيد.(1)

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۰۵ساعت 12:53 توسط | |

مردى به نام (ابو ايوب انصارى ) محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: يا رسول الله ! به من وصيتى فرما كه مختصر و كوتاه باشد تا آن را به خاطر سپرده ، عمل كنم . پيغمبر فرمود: پنج چيز را به تو سفارش مى كنم : 1- از آنچه در دست مردم است نااميد باش ! چه اين كه ، براستى آن عين بى نيازى است . 2- از طمع پرهيز كن ! زيرا طمع فقر حاضر است . 3- نمازت را چنان بخوان كه گويا آخرين نماز تو است و زنده نخواهى ماند تا نماز بعدى را بخوانى . 4- بپرهيز از انجام كارى كه بعدا به ناچار از آن پوزش طلبى . 5- براى برادرت همان چيزى را دوست بدار كه براى خودت دوست دارى .(1)

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۲۸ساعت 12:52 توسط | |

ابوالدرداء گويد: مردى در محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آبروى كسى را دستخوش  بدگويى قرار داد، ديگرى در مقام دفاع برآمد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:  هر كس از آبروى برادر دينى خود دفاع كند، حجاب و پرده اى از آتش براى او خواهد بود.        

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۲۲ساعت 12:12 توسط | |

به گزارش ایسنا، متن پیام حجت‌الاسلام والمسلمین محسن قرائتی به شرح زیر
است:

«بسم الله الرحمن الرحیم

تبریک عملی

به همه هموطنان با
احترام و جمله مبارکه "سلام علیکم "، سلام می‌کنم و برایتان آرزوی سلامتی و توفیق
دارم.

به فکرم رسید در آغاز سال 94 از یک معلم قدیمی کلمه تبریک را معنا
کنم:

تبریک از برکت است و هر چیزی هم ظاهری دارد و هم باطنی که باید به هردو
توجه داشت یعنی هم به پوست هم به مغز، آری اگر هریک از پوست یا مغز تخمه را بکاریم
سبز نخواهد شد و باید به هردو توجه شود تا نتیجه دهد.

در ایام عید که ظاهر
خوبی دارد یعنی فرصتی برای دید و بازدید و سفر و شادی است و شهر و روستاها و
خانه‌ها برای پذیرایی آماده است و هوای معتدل همراه با سبزی زمین و شکوفه‌های
درختان و امثال آن به چشم می‌خورد سزاوار است که این ظاهر زیبا با باطنی همراه باشد
و تبریک ظاهری همراه با برکت عملی باشد.

این دید و بازدیدها قالب و تبریک
ظاهری است، ولی قلب آن چیست؟

مغز این تبریک اموری است از جمله این
که:

1- در این دید و بازدیدها ثروتمندان فامیل، مخفیانه از فقرای فامیل
دستگیری کنند.

2- اگر میان فامیل افرادی با هم کدورتی دارند آنان را آشتی
دهند.

3- اگر نوجوانان فامیل در بعضی از درس‌های خود ضعیف هستند به آنان
کمکی شود.

4- اگر شخصی گرفتار بدهی یا زندان است آن را نجات دهیم.

5-
اگر در جلسات گناه می‌شود با برخورد خوب، مانع شویم.

6- اگر برای بعضی از
افراد فامیل سؤال و شبهه‌ای مطرح شده ما واسطه شوبم و جوابش را از یک دانشمندی
دریافت و شبهه آن را برطرف کنیم.

7- اگر در فامیل و همسایگان خانواده شهداء
و جانبازان وجود دارند، دیدار با آنان را بر دیگران مقدم بداریم.

8- در سفر
از کسانی که در جاده‌ها خدمت می‌کنند (پلیس، هلال احمر، راهداری) حداقل با زبان،
تشکر کنیم.

9- برای همسریابی افراد مجرد فامیل واسطه‌گری و شفاعت
کنیم.

اسلام عزیز ما در کنار سفارشات عمومی چند سفارش ویژه برای بستگان دارد
که من به عنوان معلم قرآن دو سه جمله از آن سفارشات قرآنی را به شما هدیه می‌کنم و
دوست دارم خدمتی به شما کرده باشم.

قرآن، یک جا به پیامبر(ص) می‌فرماید
بستگان نزدیک خود را از خطرها هشدار بده ( و انذر عشیرتک الأقربین) و در جای دیگر
می‌فرماید خودتان و بستگانتان را از آتش دوزخ حفظ کنید ( قو أنفسکم و اهلیکم ناراً
) که در حدیثی در تفسیر آیه می‌خوانیم. مراد از این حفظ آن است که آنان را به نماز
و زکات و تقوا سفارش کنیم.

و در جایی دیگر می‌فرماید که لقمان حکیم فرزندش
را به نماز و امر به معروف و نهی از منکر و تواضع نسبت به مردم و توجه به معاد
سفارش کرد. جالب آن است که قرآن درباره پیامبر(ص) می‌فرماید او در کنار نبوت و
رسالت به خانواده خود رسیدگی ویژه داشت.

خواننده عزیز! این رسیدگی و کمک به
فامیل، قلب و مغز این دید و بازدیدها است. راستی اگر در این دید و بازدیدها به
مشکلات یکدیگر نرسیم از بسیاری از برکات محروم خواهیم شد.

تبریک یعنی دید و
بازدید خود را با این امور رشد و برکت دهیم. اینکه خداوند به پیغمبر می‌فرماید ما
به تو کوثر دادیم و مراد کوثر فاطمه زهراست و معنای کوثر خیر فراوان است و ناگفته
پیداست عطای خداوند بزرگ به بهترین فرد هستی کوثر و خیر فراوان است. ما نیز
می‌توانیم با نیت خالص و همت بلند و خدمت بی منت و دستگیری از دیگران تا حدی از خود
کوثر بسازیم، یعنی خود و کارهای خود را تا آنجا که می‌شود به خیر زیاد و کوثر تبدیل
کنیم.

کوتاه سخن آنکه عید امسال که با شهادت حضرت زهرا(س) مقرون است و به
عبارت دیگر تبریک عید با کوثر قرآن مقرون است و معنای تبریک و کوثر نیز به هم نزدیک
است، بیاییم در میلیون ‌ا دید و بازدیدی که در فامیل صورت می‌گیرد مشکلی را ( جزئی
یا کلی) حل کنیم تا تبریک ظاهری ما پر مغز شود و البته این نیاز به استمداد از
خدواند و توفیق الهی دارد.

ساده‌ترین راه برای تبریک و برکت و کوثر آن است
که دیگران را در خوبی‌ها شریک کنیم و همت خود را از مسائل فردی و جزئی به مسائل
عمومی سوق دهیم همانگونه که نماز ما را اینگونه تربیت می‌کند که بگوییم:

1-
پروردگارا همه ما را (نه فقط من را) هدایت کن (إهدنا)

2- و در سلام بگوییم
"السلام علینا "نه سلام به یک شخص

3- و می‌گوییم در نماز خداوند شنونده
ستایش همه موجودات است (سمع الله لمن حمده) نه فقط شنونده ستایش من و نفرمود سمع
الله لحمدی

4- در سراسر قرآن و روایات و برنامه‌های پیامبر(ص) و اهل بیت
معصومش صدها نمونه به چشم می‌خورد که رشد و برکت و سعادت و خوشی را فقط برای خود
نمی‌خواستند بلکه برای همه می‌خواستند و این است معنای تبریک و کوثر.

در
پایان ضمن دعا برای شما عزیزان، سال خوبی را برایتان آرزومندم. نوروز ایام سفر است؛
از نماز در سفر غافل نشوید؛ چراکه نماز، سفر شما را پر خیر و برکت
می‌کند.

محسن قرائتی»

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۹ساعت 14:30 توسط | |

حضرت امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : پيراهن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كهنه شده بود ، مردى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آمد و دوازده درهم به حضرت هديه  داد . حضرت به على (عليه السلام) فرمود : اين دوازده درهم را بگير و براى من پيراهنى بخر تا بپوشم . على (عليه السلام) فرمود : به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم  براى حضرت خريده ، آن را نزد پيامبر بردم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) نگاهى به آن انداخت ، فرمود : براى من جز اين محبوب تر است . گمان مى برى كه صاحبش اين داد و ستد را به هم بزند و اقاله كند ؟ على (عليه السلام)گفت : نمى دانم ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : ببين اگر قبول كرد به هم بزن . نزد صاحب مغازه رفته ، گفتم : پيامبر  (صلى الله عليه وآله) اين پيراهن را نمى پسندد و از آن ناخشنود است ، پيراهن ارزان قيمتى را مى خواهد ، اين معامله را به هم بزن . صاحب مغازه دوازده درهم را به من باز  گرداند و من آن را براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)بردم ، حضرت همراه من روانه بازار  شد تا پيراهنى بخرد ، در طول راه نگاهش به كنيزى افتاد كه در راه نشسته ، گريه مى كند  ، حضرت فرمود : ترا چه شده ؟ گفت : خانواده ام چهار درهم به من دادند تا آنچه را نياز  دارند بخرم ، چهار درهم گم شد و من جرأت بازگشت به سوى آنان را ندارم . حضرت ، چهار  درهم به او عطا كرد و فرمان داد كه به سوى خانواده اش بازگردد آنگاه به بازار آمد و  پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را سپاس گفت . پيامبر (صلى الله عليه وآله)  از بازار بيرون رفت كه ناگاه مردى را عريان ديد كه مى گويد : اگر كسى مرا بپوشاند خدا او را از لباس بهشت خواهد پوشانيد ! حضرت پيراهن تازه خريده را از تن بيرون آورد و به نيازمند پوشانيد سپس به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پيراهنى ديگر خريد و پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى منزلش بازگشت . در مسير راه آن كنيز را ديد كه  هنوز ميان راه نشسته ، به او فرمود : چرا نزد خانواده ات بازنگشتى ؟ گفت : رفتنم به تأخير افتاده مى ترسم به خانه باز گردم و مورد آزار قرار بگيرم ، پيامبر (صلى الله  عليه وآله) فرمود : همراه من بيا و مرا نزد خانواده ات ببر كه از تو شفاعت كنم . پيامبر  (صلى الله عليه وآله) تا درِ خانه آمد سپس گفت : درود بر شما اى اهل خانه ! ولى پاسخى نشنيد ! دوباره درود فرستاد ، باز پاسخش را ندادند ، بار سوم سلام كرد پاسخش را دادند  ، فرمود : چرا بار اول و دوم جوابم را نداديد ؟ گفتند : اى پيامبر خدا ! سلامت را شنيديم  ولى دوست داشتيم چند باره بشنويم ، حضرت فرمود : اين كنيز آمدنش به تأخير افتاده او  را مؤاخذه نكنيد ، گفتند : اى رسول خدا ! ما او را به خاطر قدم هايت كه به سوى خانه  ما آمد در راه خدا آزاد كرديم ! پس پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفت : خدا را سپاس  ، من دوازده درهمى با بركت مانند اين دوازده درهم نديدم ! دو عريان را پوشانيد و انسانى  را از قيد بردگى آزاد كرد.        

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۸ساعت 12:11 توسط | |

6rezgh

رسول خدا صلی الله و علیه و آله درباره تأثیر قرآن در خانه و برکات آن برای اهل خانه چنین می فرماید:

نَوِّروا بُیوتَکُم بِتِلاوَهِ القُرآنِ و … ؛ خانه هاى خود را با تلاوت قرآن، روشن سازید و آنها را گورستان نکنید، چنان که یهود و نصارا کردند: نمازشان را در کلیساها و کنیسه هاى خود مى خواندند و خانه هایشان از عبادت، تهى بود؛ زیرا هرگاه در خانه، قرآن، بسیار خوانده شود، خیر و برکتش افزون مى‏شود و اهل آن خانه، در گشایش قرار مى‏گیرند و آن خانه، براى آسمانیان، همان گونه مى درخشد که ستارگان آسمان، براى زمینیان ‏درخشندگی دارند.

همین معنا در کلام امام صادق علیه السلام هم به چشم می خورد آنجا که فرمود:

الدّارُ إذا تُلِیَ فیها کِتابُ اللَّهِ تَعالى‏ کانَ لَها نورٌ ساطِعٌ فِی السَّماءِ تُعرَفُ مِن بَینِ الدّورِ؛ خانه اى که در آن، کتاب خداوند متعال خوانده شود، چنان نورى از آن بر آسمان مى‏تابد که در میان خانه ها، شناخته مى شود.

فراوانى خیر و برکات‏

یکی دیگر از برکات قرآن کریم برای خانه و اهل آن افزایش یافتن خیر و برکات برای آنهاست.

رسول خدا صلی الله و علیه و آله در این باره می فرمایند:

اِجعَلوا لِبُیوتِکُم نَصیباً مِنَ القُرآنِ؛ فَإِنَّ البَیتَ إذا قُرِئَ فیهِ القُرآنُ آنَسَ عَلى‏ أهلِهِ، وکَثُرَ خَیرُهُ وَ کانَ ساکِنیهِ مُۆمِنُو الجِنِّ وَ البَیتَ إذا لَم یُقرَأ فیهِ القُرآنُ وَحِشَ عَلى‏ أهلِهِ، وقَلَّ خَیرُهُ وَ کانَ ساکِنیهِ کَفَرَهُ الجِنِّ؛

براى خانه هایتان، بهره اى از قرآن قرار دهید؛ زیرا خانه، هرگاه قرآن در آن خوانده شود، با اهل خود، اُنس مى گیرد و خیر [و برکت‏] آن، افزون مى شود و جنّیان خداپرست، در آن ساکن مى شوند و خانه، هرگاه، قرآن در آن خوانده نشود، از اهل خود، بیگانه مى شود و خیر [و برکت‏] آن، کاستى مى گیرد و جنّیان کافر، در آن سُکنی مى گُزینند.

یکی از آثاری که برای قرائت قرآن کریم در روایات در کنار خیر و برکتی که برای اهل خانه دارد ذکر شده، زمینه سازی حضور فرشتگان رحمت در آن خانه و فرار شیاطین جنی و انسی از آن است

راندن شیاطین‏

شیطان، در فرهنگ دینی به موجودی گفته می شود که انسان را از صراط مستقیم یعنی راه رسیدن به کمالات الهی انسانی دور کرده و باز می دارد؛ خواه از جنس انسان باشد و خواه از جنس شیطان. برای همین با اینکه شیطانِ معروف یعنی ابلیس یک نفر بیشتر نیست؛ ولی در قرآن و روایات واژه «شیاطین» (شیطان ها) بسیار به کار رفته است که منظور انسان ها و جن هایی هستند که به شکل مستقیم و یا القاء در ذهن و خاطرِ آدمی، او را از مسیر بندگی خدا خارج کرده و راهش را به بیراهه ی عصیان الهی، کج می کنند.

با این توضیح معنای حضور یا حضور پُر رنگ جنیان کافر در خانه ای که قرآن در آن تلاوت نمی شود روشن می گردد.

بی تردید اهل چنین خانه ای که شیاطین جن در آن استقرار دارند، مدام در معرض وسوسه های شیطانی اند و درصد آلودگی به گناه، در این خانواده ها بیشتر از دیگرانی است که با قرآن مأنوسند.

بر اساس همین واقعیت یکی از آثاری که برای قرائت قرآن کریم در روایات در کنار خیر و برکات که برای اهل خانه دارد ذکر شده، زمینه سازی حضور فرشتگان رحمت در آن خانه و فرار شیاطین جنی و انسی از آن است.

امیرالمومنین علیه السلام در این باره می فرماید:

البَیتُ الَّذی یُقرَأُ فیهِ القُرآنُ وَ یُذکَرُ اللَّهُ عزّ وَ جلّ فیهِ تَکثُرُ بَرَکَتُهُ وَ تَحضُرُهُ المَلائِکَهُ وَ تَهجُرُهُ الشَّیاطینُ ؛

خانه اى که در آن، قرآن خوانده شود و خداوند متعال در آن یاد شود، برکتش بسیار مى گردد و فرشتگان، به آن خانه، رفت و آمد مى کنند و شیاطین از آن دور مى‏شوند و براى آسمانیان، چنان مى‏درخشد که ستارگان، براى زمینیان مى‏درخشند.

خانه اى که در آن، قرآن خوانده نشود و خداوند متعال در آن یاد نشود، برکتش کم مى گردد و فرشتگان از آن دور مى شوند و شیاطین به آن، رفت و آمد مى کنند.

 

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۱ساعت 14:47 توسط | |

در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ميدان جنگ بود، عربى به محضر او رسيد و ركاب شترش را گرفت و گفت : يا رسول الله ، عملى را به من بياموز كه سبب رفتنم به بهشت گردد.  حضرت فرمود: با مردم آن گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو آن گونه رفتار كنند، و از  رفتار با آنها كه خوشايند تو نيست ، بپرهيز.

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۱۱ساعت 12:7 توسط | |

پيامبر اسلام مى فرمايد: دخترم فاطمه ، بانوى بانوان اولين و آخرين هر دو جهان است . فاطمه پاره وجود من است . فاطمه نور ديدگان من است . فاطمه ميوه دل من است . فاطمه روح و جان من است . فاطمه حوريه اى است ، در چهره انسان . هنگامى كه او در محراب عبادت ، در برابر پروردگارش مى ايستد، نور وجودش به فرشتگان  آسمان مى درخشد، همان گونه كه ستارگان به زمينيان مى درخشند. خداى مهربان به فرشتگان مى فرمايد: هان اى فرشتگان من ! به بنده شايسته ام (فاطمه ) بنگريد! كه در درگاهم قرار گرفته است  و از خوف و وحشت به خود مى لرزد. فاطمه با تمام وجود مشغول پرستش من است . اينك شما را شاهد مى گيرم شيعيان او را از آتش دوزخ امنيت بخشيدم .(1)

نوشته شده در ۹۳/۱۲/۰۵ساعت 12:6 توسط | |

جابر بن عبداللَّه انصارى گفت: ما در كنار خانه خدا در خدمت پيغمبر اكرم صلّى اللَّه    عليه و آله و سلّم بوديم كه على به سوى ما آمد. هنگامى كه چشم پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به او افتاد فرمود: برادرم به سراغ شما مى‏آيد. سپس رو به كعبه كرد و فرمود: به خداى اين كعبه قسم كه اين مرد و شيعيانش در قيامت رستگارند بعد رو به ماكرد  و فرمود: او قبل از همه شما به خدا ايمان آورد و قيام او به فرمان خدا بيش از همه شماست، وفايش به عهد الهى از همه بيشتر، عدالتش در باره رعيت از همه فزون‏تر، و مقاومتش نزد  خدا از همه بالاتر است. جابر گفت: در اينجا آيه: إنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ (98بيّنه/7) كسانى كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند، اينانند كه خود بهترين آفريدگانند. نازل شد و پس از آن،  هنگامى كه على عليه السّلام مى‏آمد اصحاب پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مى‏گفتند: بهترين مخلوق خدا بعد از رسول اللَّه آمد. (1)       

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۲۸ساعت 12:5 توسط | |

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله در شاءن و فضيلت نماز سخن مى گفتند، و به مسلمين سفارش مى كردند كه به مسجد بروند و در انتظار وقت نماز به سر برند، و آماده باشند تا وقت نماز فرا رسد، و نماز را بپا دارند. ولى از آنجا كه نماز كانون پرورش ارزشهاى اخلاقى است ، و ممكن است افرادى به مسجد براى انتظار نماز بروند و بنشينند، و در اين فرصت مثلا غيبت كنند، كه بر خلاف هدف نماز است ، به مسلمانان هشدار دادند و فرمودند: الجلوس فى المسجد لانتظار الصلوة عبادة مالم تحدث ، يعنى : نشستن در مسجد براى انتظار نماز، عبادت است ، در صورتى كه حدثى رخ ندهد. شخصى پرسيد: منظور از حدث چيست ؟ فرمودند: الاغتياب : غيبت كردن.        

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۲۱ساعت 12:2 توسط | |

امام عزیز سلام

باید تشکر کنم از یک عمر زحمتی که کشیدی ، سختی هایی که تحمل کردی ، اراده ای که بخرج دادی ، همت بلندی که داشتی . توجه جدی ات به اسلام ، به مردم  و به اطمینانی که به جوانان کردی  و باز باید تشکر کنم از عزتی که بما دادی در پناه دین و دینداری . ممنونم از اینکه با مقاومتی سرسختانه کشورم را از تجاوز بیگانگان نجات دادی و با هدایت جنگ تحمیلی ما را از آسیبهای متعدد واکسینه کردی  .

اماما ! با این انقلاب از سرسپردگی مستکبران به سرسپردگی خدای جهانیان رو آوردیم و از ذلت وخواری به نیروی الهی مجهز شدیم .

روزی شاه ما در برابر رییس جمهور آمریکا کرنش میکرد و امروز با افتخار !!!!وزیری را توبیخ میکنیم که چرا  همقدم شدن با ظالم را برتابیده است .

روزی هواپیماهای جنگی از آنها میخریدیم و امروز موشکهایمان برفراز آسمان  نمایش قدرت میدهد .

اماما ! ما را ببخش که هنوز درسهایت را خوب عمل نمی کنیم که شیطانهای ظاهری و باطنی بدجور فعالند و گاه گاهی بعضی ها را با سر بزمین میزنند و این سنت دنیاست و شیطان  ، دشمن قسم خورده . اما باکی نیست که این شکست خورده ها از قطار انقلاب به پایین پرتاب می شوند . چراکه کرور ، کرور در ایستگاههای دنیا در حال سوار شدن و پیوستن به این سنت حسنه یعنی انقلاب هستند .

خدا را شکر که ما در این دوران زندگی می کنیم و امیدواریم در همین دوران هم به

آن یار منتظرَ  و مهدی موعود برسیم . انشاءلله

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۵ساعت 13:35 توسط | |

مردى به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشرف گرديد، و عرض كرد: يا رسول الله به چه كسى نيكى كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به مادرت دوباره سؤ ال كرد: سپس به چه كسى نيكى كنم ؟ حضرت فرمود: به مادرت بار ديگر سوال كرد: و سپس به چه كسى نيكى كنم ؟ حضرت فرمود: به مادرت بار چهارم سؤ ال كرد: آنگاه به چه كسى نيكى كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به پدرت. در روایتی دیگر آمده : مردى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پرسيد، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام كه آستانه در بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم . اكنون چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پاى مادر و پيشانى پدر را ببوس . (يعنى اگر چنين كنى ، به آرزوى خود در مورد بوسيدن پيشانى حورالعين و آستانه در بهشت مى رسى .) او پرسيد: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قبر آنها را ببوس.

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۵ساعت 12:1 توسط | |

 

I LOVE MY PROPHET MOHAMMAD

 

من عاشق محمدم ص

 

 

             

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۲۸ساعت 11:3 توسط | |

رهبری : يكي از برادرها به قضاياي سال ۸۸ و اين حرفها اشاره كردند. من خواهش ميكنم اگر چنانچه مسائل سال ۸۸ را مطرح ميكنيد، مسئله‌ي اصلي و عمده را در اين قضايا مورد نظر و در مدّ نگاهتان قرار دهيد؛ آن مسئله‌ي اصلي اين است كه يك جماعتي در مقابل جريان قانوني كشور، به شكل غير قانوني و به شكل غير نجيبانه ايستادگي كردند و به كشور لطمه و ضربه وارد كردند؛ اين را چرا فراموش ميكنيد؟ البته ممكن است در گوشه و كنار يك حادثه‌ي بزرگ زد و خوردهائي انجام بگيرد كه انسان نتواند ظالم را از مظلوم تشخيص دهد؛ يا يك نفر در موردي ظالم، در موردي مظلوم باشد؛ اين كاملاً امكان‌پذير است؛ اما در اين قضايا، مسئله‌ي اصلي گم نشود. خب، در انتخابات سال ۸۸، آن كساني كه فكر ميكردند در انتخابات تقلب شده، چرا براي مواجهه‌ي با تقلب، اردوكشي خياباني كردند؟ چرا اين را جواب نميدهند؟ صد بار ما سؤال كرديم؛ نه در مجامع عمومي، نخير، به شكلي كه قابل جواب دادن بوده؛ اما جواب ندارند. خب، چرا عذرخواهي نميكنند؟ در جلسات خصوصي ميگويند ما اعتراف ميكنيم كه تقلب اتفاق نيفتاده بود. خب، اگر تقلب اتفاق نيفتاده بود، چرا كشور را دچار اين ضايعات كرديد؟ چرا براي كشور هزينه درست كرديد؟ اگر خداي متعال به اين ملت كمك نميكرد، گروه‌هاي مردم به جان هم مي‌افتادند، ميدانيد چه اتفاقي مي‌افتاد؟ مي‌بينيد امروز در كشورهاي منطقه، آنجاهائي كه گروه‌هاي مردم مقابل هم قرار ميگيرند، چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟ كشور را لب يك چنين پرتگاهي بردند؛ خداوند نگذاشت، ملت هم بصيرت به‌خرج دادند. در قضاياي سال ۸۸، اين مسئله‌ي اصلي است؛ اين را چرا فراموش ميكنيد؟بيانات در ديدار دانشجويان‌1392/05/06

 

سال 88 اشكالاتي كه وارد شد، خسارتي كه به كشور وارد كردند و نگذاشتند كشور و ملت طعم آراء چهل ميليوني را درست بچشد، به خاطر تخلف از قانون بود. يك عده‌اي يا براي خاطر اغراض نفساني، يا هدفهاي خلاف سياسي، يا هرچه - حالا در آن زمينه نميخواهيم قضاوتي بكنيم - از قانون تخلف كردند، خطا كردند، از راه غير قانوني وارد شدند؛ هم به خودشان صدمه زدند، هم به ملت صدمه زدند، هم به كشور صدمه زدند. راه درست، راه قانون است. همه تابع قانون باشند، همه تسليم قانون باشند. گاهي ممكن است يك قانون، صددرصد درست هم نباشد، اما از بي‌قانوني بهتر است. گاهي ممكن است در يك بخشي، يك خطائي هم از مجري قانون سر بزند كه من و شما بفهميم او در اجراي قانون اين خطا را كرده است؛ اما اگر نتوانيم آن را از طريق قانوني اصلاح كنيم، تحمل آن بهتر است از اين‌كه باز بي‌قانوني كنيم؛ از راه بي‌قانوني بخواهيم آنچه را كه به نظر ما خطا است، درست كنيم. قانون، معيار بسيار خوبي است؛ وسيله‌اي است براي آسايش كشور، آرامش كشور، حفظ وحدت ملي، ادامه‌ي راه عمومي.
بيانات در ديدار اقشار مختلف مردم‌1392/02/25

 

در سال 88 از راه‌هاي غير قانوني وارد شدند، كشور را دچار هزينه كردند، براي مردم اسباب زحمت درست كردند، براي خودشان هم اسباب بدبختي و سرشكستگي در زمين و در ملأ اعلي شدند.بيانات در ديدار مردم قم1391/10/19

دشمن ميخواست كشور را متلاطم كند، ميخواست آرامش و ثبات و استقرار را از ملت ايران بگيرد؛ درست بعكس، خداي متعال در مقابل كيد دشمنان آنچنان تقديري كرد كه «و مكروا و مكر اللّه و اللّه خير الماكرين». ملت به بركت دفاع مقدس، از آنجائي كه بود، جلوتر رفت؛ آمادگي‌اش بيشتر شد. اين توطئه‌ي دشمنان مستكبر و گرگهاي آدميخوار هم در مقابل ملت ايران اثري نكرد. بعد سعي كردند اين ثبات را از داخل به هم بريزند. من فقط اشاره كنم؛ نميخواهم وارد تفاصيل شوم. هم در سال 78، هم در سال 88 - با فاصله‌ي ده سال - نقشه و توطئه‌ي دشمن يك جور بود. در هر دو مورد سعي‌شان اين بود كه بتوانند ثبات سياسي را در كشور به هم بزنند؛ سعي‌شان اين بود كه تلاطم ايجاد كنند؛ اين آرامش عمومي را، اين ثبات را از اين ملت بگيرند.
اين ثبات و آرامش را بايد قدر بدانيم. ملت قدر ميدانند. من كه به شما عرض ميكنم، در واقع خطابم به كساني است كه ميخواهند قدرنشناسي كنند در مقابل اين ثباتي كه وجود دارد؛ آن كساني كه با حركات خود، با اعمال نادرست خود، با كج‌تابي‌هاي خود سعي ميكنند اين ثبات و آرامش را، اين استقرار را، اين طمأنينه و ثبات را در كشور به هم بزنند. البته مسئولين كشور، با تدبير، حواسشان هست؛ من هم تأكيد ميكنم؛ هم به مسئولين قوه‌ي مجريه، هم به مسئولين قوه‌ي مقننه، هم به مسئولين قوه‌ي قضائيه، كه مراقب باشند بدخواهان و دشمنان با توطئه‌ي خود نتوانند اين آرامشي را كه در سطح كشور وجود دارد - كه نشانه‌ي بزرگترين اقتدار اين ملت است، كه ميتواند همه‌ي خيرات را به طرف آنها جلب كند - به هم بزنند.
بيانات در اجتماع مردم شيروان‌1391/07/24

 

در فتنه‌ي 88، چند روز بعد از انتخابات به آن عظمت، يك عده‌اي آمدند اظهار مخالفت كردند، يك عده هم از اين فرصت استفاده كردند؛ سلاح گرفتند، كار را به آشوب و تشنج كشاندند، پايگاه بسيج را گلوله‌باران كردند. حرف ما اين بود: آن كساني كه به نام آنها اين كارها انجام ميگرفت، بايد همان وقت اعلاميه ميدادند، اعلام بيزاري ميكردند، ميگفتند اينها از ما نيستند؛ اما نكردند. اگر اين كار را ميكردند، فتنه زودتر ريشه‌كن ميشد؛ مسائل بعدي هم پيش نمي‌آمد. اين هشياري، موقع‌سنجي، لحظه را به حساب آوردن، خصوصيت برجسته و مهمي است كه بايد ملت ما در همه‌ي موارد متوجه باشند؛ آنجائي كه دشمني و توطئه‌ي دشمن حس ميشود، به صورت لحظه‌اي بايد همه حساسيت نشان بدهند.
بيانات در اجتماع مردم بجنورد1391/07/19

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۹ساعت 17:21 توسط | |

مکتب تربیتی امام محمدباقر بر چه اسلوبی استوار بود؟

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۵ساعت 14:17 توسط | |

یکی از روزهای بسیار مهم در تاریخ شهرمان گرگان، روز 5 آذر سال 57 می باشد  که حادثه های بسیار تلخ و ناگواری در آن روز اتفاق افتاد، که با گذشت بیش از 3 دهه با آن که این روز در تقویم ثبت نشده اما بر لوح و دل و ذهن مردم انقلابی شهر گرگان نقش بسته و برگ زرینی در تاریخ انقلاب به شمار می رود.

طبق اسناد تاریخی موجود و هم چنین خاطرات علما و روحانیون مبارز (حضرت آیت ا...نورمفیدی و مرحوم حضرت آیت ا... طاهری) و مردم مبارز شهر گرگان این روز مهمترین و بزرگترین حادثه تاریخ انقلاب در گرگان به شمار می رود.

بنا به گفته بعضی از مورخین (غلامرضا خارکوهی)منشاء این حادثه،واقعه 29 آبان مشهد بوده است که در ان روز عمال رژیم شاهنشاهی با حمله مسلحانه دست به بی حرمتی در حرم مطهر امام رضا (ع) زده بودند که این حادثه قلب خیلی از مراجع و امام راحل و مردم ایران را جریحه دار کرد که هفتم آن روز را عزای عمومی اعلام کردند.

این موضوع خشم مردم گرگان را بر افروخت و در روز 5 آذر در امامزاده عبدا... گرگان تجمع کردند تا در یک  تظاهرات آرام شرکت کنند.( بنا بر خاطرات مرحوم حضرت آیت ا... طاهری رایزنی با عمال رژیم تاثیر نداشته و حتی حاضر به مجوز دادن به تظاهرات آرام را ندادند با آنکه علما آرام بودن تظاهرات را تضمین کرده بودند.)

ماموران به ویژه ،ماموران شهربانی قبل از انکه تظاهرات آغاز شود مسیر تظاهرات را به صورت مسلحانه بستند و به سمت تظاهر کنندگان نیز شلیک کردند.در این روز به بیمارستان بزرگ شهر هم رحم نکردند و به آنجا هم حمله کردند که در داخل بیمارستان جوانی به نام سید نظام الدین نبوی را به شهادت رساندند.داروخانه های شهر و آمبولانس ها هم از تیرباران ماموران در امان نبودند.

درحماسه بزرگ 5 آذر شهر گرگان 14 نفر شهید و بیش از 150 نفر از مردم منطقه مجروح و مصدوم شدند.

اسامی شهدای 5 آذر 57 گرگان:

سيداسماعيل حسيني - حاج احمد سبطي - سيدنظام الدين نبوي - حسين مقصودلو -سيدجعفر علاالدين - چنگيز امير لطيفي - عباس خالداران- ابوالحسن هادي- حجت الله عباسي- فرامرز ويزواري - حسینعلی نصیری - حسین محبی راد و خواهران شهيده : صديفه پروانه و نرگس قصابان 

با آنکه در چند سال اخیر کمیته بزرگداشت شهدای 5 آذر به همت شورای شهر و سایر مسئولین تشکیل شده اما هنوز جایگاه واقعی قیام 5 آذر به خوبی بیان نشده و حتی این روز در تقویم ملی ما هم ثبت نگردیده است.

به راستی آیا تفاوتی بین قیام مردم شهر ما و سایر شهر ها وجود دارد که اینطور مورد بی توجهی قرار گرفته است؟آیا با گذر زمان نسلهای بعد از ما هم این روز را به خاطر خواهند سپرد؟ایا گذاردن نام بر روی یک کوچه و خیابان و یک بیمارستان میتواند حوادث آن روزها را خوب بیان کند؟شاید خیلی از هم سن و سالهای ما هنوز فلسفه این روز را نمیدانند که از کجا شروع شده و حتی چه اتفاقاتی در این روز افتاده است.

یاد و خاطره تمامی شهدای 5 آذر گرگان گرامی باد.

http://gorgansarzamineman.blogfa.com/post/12     گرگان سرزمین من

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۰۵ساعت 11:41 توسط | |

امام رضا ع : اى پسر شبیب! پدرم از پدرش از جدّش علیهم‌السّلام برایم باز گفت که: چون جدّم حسین علیه‌السّلام کشته شد، آسمان خون و خاک سرخ بارید.

اى پسر شبیب! اگر بر حسین علیه‌السّلام گریه کنى تا اشک‌هایت بر گونه‏ هایت روان شود، خداوند هر گناهى که کردى از کوچک و بزرگ و کم و زیاد می ‏آمرزد.

... اى پسر شبیب! اگر شاد می‏شوی که خدا را ملاقات کنی در حالی که گناهى نداری، حسین علیه‌السّلام را زیارت کن.

اى پسر شبیب! اگر شاد می‏شوی که در غرفه‏ هاى ساخته‌شده در بهشت با پیغمبر و آلش علیهم ‌السّلام ساکن شوى، بر قاتلان حسین علیه‌السّلام لعنت بفرست.

اى پسر شبیب! اگر شاد می‏شوی که ثوابی مانند ثواب کسانی که با حسین علیه‌السّلام شهید شدند برای تو باشد، هر وقت به یادش افتادى بگو: «یا لَیتَنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً»: «ای کاش با آن‏ها بودم تا به فوز عظیمى مى ‏رسیدم».

... اى ابن شبیب! اگر دوست دارى با ما در درجات عالى بهشت همراه باشى، در اندوه ما اندوهگین و در خوشحالى ما، خوشحال باش، و بر تو باد به ولایت ما، زیرا اگر کسى سنگى را دوست داشته باشد، خداوند در روز قیامت او را با آن سنگ محشور خواهد کرد.

 «بحارالأنوار ج 44ص 285-عیون أخبارالرضا(ع)، ج1 ص 299»

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۰۴ساعت 10:0 توسط | |

http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/88374792876071362583.gif                                                                                            http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/88374792876071362583.gif

 الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیرالمومنین علی ع

  

 

http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/88374792876071362583.gif                   من در حرم مولا دعاگویتان بودم                          http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/88374792876071362583.gif

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۱ساعت 12:57 توسط | |

رهبر عزيز سلام

با توجه به زمزمه هاي تغيير رييس سازمان صدا و سیما

اميدوارم اين چهار مشكل مهم مورد عنايت قرار بگيرد .

 

- افزايش غير منطقي سطوح مديريتي و چارت سازمان

 

- جذب بي برنامه نيروهاي غير تخصصي و ناكارآمد

 

- بي توجهي جدي و دراز مدت به آموزش كاركنان

 

- عدم توجه جدي به نظارت محتوايي 

 

خصوصی سازی تولید برنامه های رادیو - تلویزیونی و

استفاده از ظرفیتهای عمومی جامعه در این برنامه ها

قطعا در کیفیت و صرفه جویی مالی تاثیر بسزایی خواهد

داشت .نظارت و پخش این برنامه ها در انحصار سازمان و

بر اساس سیاستهای نظام خواهد بود .  

 

با آرزوي سلامتي و تداوم توفيقات و بركات براي جنابعالي 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۲ساعت 15:59 توسط | |

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۰۵ساعت 16:35 توسط | |

نذر کردم برای بهبودیت

                             اشکهای محرم و صفرم

سایه ات مستدام آقا جان

                               ای فدای تو مادر و پدرم

از دعاهای مردم ایران

                             دکترت گفت بهتری أقا

کوری چشم دشمنان حسود

                           تا همیشه تو رهبری آقا

برای سلامتی اش صلوات

[​IMG]
نوشته شده در ۹۳/۰۶/۱۹ساعت 15:36 توسط | |

افسران - بر رضا(ع) ؛شاه خراسان صلوات....

به صفای حرم شاه خراسان صلوات

به شفا بخش دل و روح و تن و جان صلوات

گشته جاری به رگ و رو ح و تنم عشق رضا

به رخ ضامن آهوی بیابان صلوات

 

نوشته شده در ۹۳/۰۶/۱۶ساعت 11:49 توسط | |

 

                                                           اطلاعات فردي

 

1-        نام : فرامرز(علي)

2-        نام خانوادگي : طهماسبي

3-        فرزند : سرالله

4-        متولد : 1344

5-        تحصيلات : كارشناسي ارشد

6-         شغل : كارمند

7-        نهاد اعزام كننده : سپاه و بسيج

8-        سن در زمان اعزام : 17سال

9-        سابقه حضور در جبهه : 21 ماه در طول سالهای  62-63-64-65- 67

10-    تحصيلات هنگام اعزام : چهارم دبيرستان

11-    نوع فعاليت در جبهه : غرب كشور تك تيرانداز و در جنوب تخريبچي

12-    وضعيت ايثارگري :جانباز قطع نخاع 70%

13-    نسبت با شهيد : دوست بی وفا

14-    حضور در عملیات: قدس5  -- ۱۷/۰۵/۱۳۶۴

در دو هواي متفاوت گرما را از والور و سرما را از چفيه مي گرفتند

جبهه های کشور دو آب و هوای کاملا متفاوت با هم داشت. کردستان بسیار سرد بود و جنوب هم که بسیار گرم بود.کردستان در زمستان آنقدر سرد بود که پوست دست کاملا ترک بر میداشت و خون از آن بیرون می آمد. به حدی که ما حتی نمی توانستیم وضو بگیریم. مدام وضو می گرفتیم ،باطل می شد باز وضو می گرفتیم. در آن برف و سرما خاکی هم نبود که با ان تیمم کنیم.صبح ها که می خواستیم برای نماز صبح وضو بگیریم شاید  باید 4-5 بار وضو می گرفتیم که یک بار آن درست باشد و بتوانیم با آن نماز بخوانیم. در کردستان نیرو کمتر بود و طول مدت نگهبانی ها گاه به سه ساعت هم می کشید. من اسفند سال 62در مریوان قله های دالانی و دزلی بودم.آنقدر که سرما فشار می آورد وقتی از نگهبانی بر می گشتیم حدود 20 دقیقه باید کنار چراغ والور که جلوی سنگر گذاشته بودیم می ایستادیم تا بتوانیم پوتینی را که در پایمان بود در بیاوریم. آنجا معمولا غذاهای یکنواختی می خوردیم. نان و پنیر، نان و حلوا، نان و خرما صبحانه بود.برای شام و نهارهم غالب مواقع تن ماهی و کنسرو بادنجان يا گوجه بود.یادم هست یک تن ماهی در آن جا می خوردیم که بسیار خوشمزه بود.با اینکه ما هر روز آن را می خوردیم اما دلزده نمی شدیم. در حالت عادی اگر ما غذایی را دو روز پشت سر هم بخوریم قطعا روز سوم آنرا نمی خوریم. اما آنجا هر چه ما از آن غذاها می خوردیم دلزده نمی‌شدیم . یادم هست آنجا نانهایی می آوردند که خشک بود و کمی از نان لواش ضخیم تر بود. آن نانهارا حتما باید در آب می زدیم تا می توانستیم بخوریم.ماباید آن نانها را در دهان نگه می داشتیم تا کمی مرطوب می شد و می توانستیم آن را بجویم. آنقدر این نانها خشک بودند که گاهی از دهانمان خون می آمد.اماآنقدر به دهان ما مزه می داد که حد نداشت و هنوز هم که هنوز است هیچ نانی به آن خوشمزگی نخوردم. در جنوب هم که آنقدر هوا گرم بود که ما براي استفاده از آب مشکل داشتیم. تانکرهای آب همیشه جوش بود . حتي صبح که می خواستیم وضو بگیریم باز هم آب گرم بود.امادر همان گرما ، بچه ها چفیه را کمی خیس می کردند و در سایه می رفتند نسیمی که میزد به اندازه کولر آنها را خنک می کرد و به شدت لذت بخش بود.این مشکلات در زمانهایی بود که منطقه آرام بود.

 

وظايفي كه همه براي آن متعهد بودند

 در عملیاتها طبیعتا مشکلاتی مثل گرسنگی و تشنگی و خستگی و امثال اینها بسیار وجود داشت. اما با وجود این اتفاقات سخت دائمی ،  بچه ها باز هم شاد بودند و آن سختی ها باعث نمی شد که کسی از انجام وظایف خود سر باززند.حتی گاهی تلاش می کردند که به جای دیگری هم نگهبانی بدهند و تلاش کنند که به دیگران کمک کنند. چیزی که در سنگرها خیلی رواج داشت ماجرای شهردار شدن بچه ها بود. کسی که شهردار بود آنروز باید کارهای خدماتی و نظافت و شستشو را انجام می داد.هر روز نوبت یک نفر بود. هرچند بعضی از زیر انجام دادن وظایفشان در می رفتند ، ولی بعضي برای انجام آن سر و دست می شکست، یکی دیر کارهایش را انجام می داد، یکی سروقت انجام می داد و همه اینها ماجراهایی را برای خود به دنبال داشت.

كلاس گذاشتن در جبهه متفاوت بود

جنس  تفاخر و کلاس گذاشتن هم در جبهه متفاوت بود. وسایلی که رزمنده ها در منطقه با خود داشتند خیلی محدود بود. یک پتو، کمی لباس و ظروف شخصی. آنجا بیشتر رزمنده ها از لیوان پلاستیکی استفاده می کردند. چایی که در این لیوانها ریخته می شد رویش قشری بسته میشد گویی که داخل آن نفت است.معمولا کسانی که کمی با کلاس تر بودند بر سر شیشه هایی که مردم در آن برای جبهه مربا می فرستادند دعوا می کردند و هر کدام می خواستند که آن شیشه را برای خود بردارند.ظرفها هم دو جور بود. پلاستیکی و فلزی.من برای رعایت مسائل بهداشتی سعی می کردم که از ظروف فلزی بیشتر استفاده کنم.

با لباسهاي كره اي و پلنگي شب نشيني مي رفتيم

دو جور پتو داشتیم. یکی پتوهای ارتشی که ساده بود، یک مدل پتو هم از کمکهای مردمی می آمد که به آن پلنگی می گفتیم.کسانی که کمی با کلاس تر بودند سعی می کردند که حتما پتو پلنگی بگیرند.زمانی هم که یک نفر می خواست ترخیص شود همه دنبال آن بودند که وسیله های ناب و خوب اورا بگیرند.لباسها هم سه جور بود. یکی لباسهای بسیجی خاکی بود که جنسش معمولی بود. یکی لباسهای کره ای بود که تقریبا نایلونی و کمی شیک تر و تمیزتر بود و یکسری هم لباسهای پلنگی بود.افرادی که کمی دنبال این مسائل بودند سعی می کردند اگر در انبار لباس می روند حتی المقدور لباسهای پلنگی را بردارند.رزمنده ها لباسهای پلنگی را برای میهمانی خود هم استفاده می کردند. ما در منطقه به میهمانی هم می رفتیم.شبها که رزمنده ها بیکار می شدند به سنگرهای یکدیگر سر می زدند و شب نشینی می کردند.یا بچه های همشهری به یکدیگر سر می زدند. یادم هست که خودم هم چند باری به میهمانی رفتم. یک بار به واحد ادوات رفتم که یکی از دوستان گیلانی خودم به نام آقای بستان احمدی را ببینم که دیدم شهید داود رحیمی هم آنجاست. او همکلاسی من بود.کمی با هم صحبت کردیم و خوش و بش کردیم. من آن موقع نمی دانستم که ایشان در آنجا مسئولیتی دارد.بعدا که شهید شد آقای بستان احمدی به من گفت که ایشان همان موقع يكي از فرماندهان واحد ادوات بود. اما او در برخوردش آنقدر صمیمی و عادی با من برخورد کرد که من احتمال ندادم او فرمانده باشد.برای بچه ها فرماندهی واقعا یک مسئولیت بود و نه جایگاه نظامی و اجتماعی خاص.شهید داود رحیمی بسیار مخلص بود.

یک بار نزد بچه های تخریب قرار گاه رفتم.من در واحد تخریب لشکر 25 کربلا بودم و یک واحد تخریب هم بود که از استانهای مختلف کشور می آمدند و در آن قرارگاه فعالیت می کردند. دوستانی چون حسن احمدی، مظاهر قوي پور، سید جلال موسوی و ... من آن موقع گاهی به سید جلال موسوی سر می زدم.

شربت آبليمو را از لاي آكاسيوها ميل كردند

یک بار در خط هویزه بودیم تعدادی از بچه های اطلاعات آمدند پیش ما میهمانی . هوا هم خیلی گرم بود. پذیرایی ما در آن جا معمولا یا شربت آبلیمو بود یا اگر خاکشیر داشتیم با آن پذیرایی می کردیم. گاهی هم کمپوت گیلاس بود. وقتی بچه های اطلاعات آمدند شربت آبلیمو درست کردم اما آن روز یخ نداشتیم.شربت آبلیمو را باآب معمولی درست کردیم و برایشان در لیوان ریختم . تا رفتم کتری حاوی شربت را سر جایش گذاشتم و برگشتم دیدم همه لیوانها خالی شد. تعجب کردم که چه قدر زود شربت را خوردند.کمی که گذشت متوجه شدم یکی دو نفر از اینها کمی که از آن شربت خورده بودند آنقدر که گرم بود نتوانستند بخورند و آنرا از شیارهای لای آکاسیوهایی که روی هور بود بیرون ریخته بودند.در منطقه هور الهويزه چادر ها و سنگرها روي پلهاي آكاسيوي يك در دومتري كه بهم وصل ميشد تعبيه ميشد .

..............

 

حفاظت از كمپوت براي تداركات خيلي سخت بود چون تك مي خورد

یکی از چیزهایی که در جبهه بر سر آن دعوا بود کمپوت گیلاس بود. در جبهه معمولا کمپوت سیب و گلابی بود و کمپوت گیلاس و البالو کم بود.این کمپوتها یا گیر افراد زرنگ می آمد یا کسانی که پارتی داشتند. تدارکاتچی ها ممکن بود که از گوشت و مواد غذایی دیگر محافظت نکنند اما از کمپوتهای گیلاس باید حتما محافظت می کردند چون اگر کمی غافل می شدند بچه ها به کمپوتها تک می زدند.ياد حاجي نظر و صلوات هاش بخير .

..........................

حس محبت در ساعات اوليه بين بچه ها ايجاد مي شد

بچه ها محبت زیادی به یکدیگر داشتند.در زندگی معمولی و روزمره تعداد افرادی که مورد محبت ما هستند محدود است.اما در آنجا انسان حس می کرد که اتفاق خاصی در جریان است. افرادی که از فرهنگها و استانهای مختلف در آنجا بودند در همان ساعات اولیه ارتباط صمیمی بین آنها ایجاد می شد.انگار سالهاست باهم آشنا هستند و از برادر و خواهر صميمي تر !

...................

پاشويه اش كردند تبش پايين آمد

برادرم تعریف می کرد که در منطقه دچار تب شدیدی شده بود. آنجا بچه ها مانند پدر و مادر و خواهر و برادر یکدیگر بودند. آنان طوری از برادرم پرستاری می کردند و به او رسیدگی می کردند که او به هیچ وجه احساس تنهایی نمی کرد.هم سنگریهایش شب بنوبت روی سر او می نشستند كه مدام پاشویه اش کنندو به او رسیدگی کنند تا تبش پایین بیاید. مخصوصا طلبه شهيد حجت خواجه ميرزايي .

قول مي دهم آن دنيا شفاعت كنم

از این دست اتفاقات در جبهه دائم رخ می داد . بچه ها دائم به یکدیگر کمک می کردند. حتی گاهی در شستن لباسهای یکدیگر از هم سبقت می گرفتند. اما در مقابل عده ای هم بودند که همیشه دنبال سوء استفاده از این فرصتها بودند و چون تنبل بودند می گفتند هر کس امروز لباسهای مرا بشوید من برایش صلوات می فرستم.از آنجایی که بچه ها به نقطه ضهف های همدیگر آگاه بودند می دانستند که چه بگویند تا به هدفشان برسند!گاهی بچه ها به هم قول شفاعت می دادند و می گفتند اگر فلان کار مرا انجام دهی قول می دهم آن دنیا شفاعتت کنم و جالب اینجا بود که واقعا این انتظار در فردی که داشت کار دیگری را انجام می داد ایجاد می شد. یعنی فرد اصلا فکر نمی کرد کسی که دارد این حرف  را می زند دارد سرش را کلاه می گذارد.ما آنقدر بچه های شر و شلوغ داشتیم که به شهادت رسیده بودند و تا قبل از شهادتشان هیچ کس باور نمی کرد که آنها شهید شوند. به همین خاطر همه حرف یکدیگر را در این موارد باور می کردند.

شعار صبحگاهي به زير تانك مي رويم به كردستان نمي رويم

من دفعه دوم سال 63هم مثل دفعه اول به کردستان اعزام شدم.دفعه دوم به رامسر که رفتم آنجا که میخواستند ما را تقسیم کنند فهمیدیم که باز هم به کردستان افتاده ام. زمستان هم بود. یکسری از نیروها مخالف رفتن به کردستان بودند و همین مخالفت را هم در صبحگاه علنا اعلام کردند و شعار دادند که : به زیر تانک می رویم، به کردستان نمی رویم!

کردستان از همه نظر شرایط خاص و سختی داشت. هم از نظر اقلیمی و آب و هوا و هم از این جهت که نیروهای ضد انقلاب از کوموله و دموکرات و بارزاني در همه جا حضور داشتندو تشخیص شان از مردم عادی سخت بود. و گاهی از پشت به بچه ها حمله می کردند و همین امر از کردستان فضای رعب آوری ساخته بود.نوع کشتن نیروها در آنجا شرایط خاصی داشت و معروف بود که آنجا سر می برند. مجموع این دلایل باعث شده بود که بچه ها بیشترترجیح دهند که به جنوب بروند چون خط ها در آن مشخص بود و جای دشمن معلوم بود.در جنوب تنها وقتی شرایط غیرعادی بود که یا عملیاتی در حال انجام بود و یا در خط مقدم حضور داشتند. در کردستان اما در همه حالت باید مراقب اطراف می بودند . چه وقتی که به شهر می رفتند و چه وقتی که در پایگاهها و روی قله ها بودند.حتی به مغازه هم که می خواستند بروند باید اول دقت می کردند که شرایط آن به گونه ای نباشد که اگر اتفاقی افتاد در آن گیر کنند و نتوانند بیرون بیایند و حتما راه فرار داشته باشد. اگر  مغازه کوچک بود یا به گونه ای باید وارد می شدیم که پشتمان به فروشنده قرار گیرد معمولا وارد آن مغازه نمی شدیم.بچه ها که در صبحگاه اعتراض خود را اعلام کردند فرمانده آمد و کمی صحبت کرد و گفت که شما برای دفاع از مملکت و دین و انقلاب آمده اید و باید به اطاعت از فرماندهی مقید باشید و هر جا که نياز هست بروید. به هر حال نیروها را راضی کرد که به کردستان بروند. در مریوان پادگانی بود به نام الله اکبر.آنجا اعلام کردند که ما نیرو می خواهیم برای جندالله و کسانی که وارد آن می شوند باید 6ماه بمانند و کسانی که می خواهند 6 ماه در کردستان بمانند بیایند و در جندالله ثبت نام کنند.جندالله تشکيلاتی بود که از ادغام ژاندارمری و ارتش و سپاه و بسیج ایجاد شده بود. در هر یک از شهرهای کردستان  یک گروه جندالله وجود داشت که به آن گروه ضربت می گفتند.به علت زمان طولانی ماموریتهای جندالله و مکان خطرناک کردستان کمتر کسی رغبت می کرد به عضویت این گروه در بیاید . وقتی به آن گروه وارد شدم دیدم که چند گرگانی از بچه هاي سپاه و ارتش هم در آن گروه هستند. آقای غلام چیت ساز ، آقای مرجانی ، آقای عرب، آقای موسوی، آقای جانعلی تازیکه. من 6ماه در آنجا ماندم.

..............

براي رفتن به واحد تخريب درگرماي 50 درجه دو شب درشهر بهشهر در مسافرخانه خوابيديم

این بار که از مریوان بر می گشتم با خودم گفتم دفعه بعد خودم مستقیم به جنوب می روم. برادرم در تخریب لشکر 25 کربلا بود.همین کار را هم کردم. به سمت واحد تخریب لشکر رفتم. یادم هست که درست وسط مرداد ماه بود و هوا به شدت گرم.شاید بیش از 50 درجه گرما بود. واحد تخریب لشکر در جنگلهای شهید بیگلو اهواز مستقر بود . برادرم را پیدا کردم.گفت همین طور که نمی توانی اینجا باشی باید برگه مجوز داشته باشی. به پرسنلی که رفتم آنها قبول نکردند که برای تخریب به من برگه معرفی بدهند. گفتند که باید بروی گرگان، اعزام شوی و برگه معرفی از آنجا بیاوری.خیلی ناراحت بودم. چون شرایط خانوادگی ام به گونه ای بود که با جبهه موافق نبودند و من هر بار که می خواستم به جبهه بیایم فرار می کردم و فقط با گذاشتن نامه ای خبر می دادم که من به جبهه آمده ام.غصه ام گرفته بود که من اگر به گرگان برگردم دیگر خانواده ام نمی گذارند به جبهه بیایم. رفتم گرگان و یکسر رفتم بسیج. پرسیدم کی اعزام دارید؟ گفتند دو روز دیگر. برای اینکه در شهر مرا نبینند آمدم به بهشهر ، دو شب در مسافرخانه ماندم و روز اعزام به گرگان آمدم و به جنوب اعزام شدم.

..............

شهيدي كه پاسخ سوال مربي را با خوابيدن روي سيم خاردار جواب داد

واحد تخریب واحدی تخصصی بود و نیروهای آن قدیمی تر بودند. در عملیاتها از نیروهای تخصصی در حجم کمتری استفاده می شود.در تخریب حدود 9 ماه بودم و در این مدت حتی یک بار هم از من استفاده نکردند. چون کار حساس و دقیقی بود سعی می کردند از نیروهای کارکشته و قدیمی تر استفاده کنند که کار بهتر پیش رود و عملیاتی لو نرود و مشکلی هم پیش نیاید. من اواخر 63 و 64 در تخریب بودم.

چهار ماه از حضورم در تخریب گذشته بود و  هیچ عملیاتی در ان مدت انجام نشده بود. مرخصی هم نمی امدیم چون مدام می گفتند که ممکن است عملیات شود و ما هم از انجا تکان نمی خوردیم. آموزش غواصی و قایقرانی هم در دزفول به ما داده بودند.من 4 ماه  و برادرم 6 ماه بود که به مرخصی نیامده بودیم. وقتی پس از مدتی دیدیم که خبری نیست فکر کردیم که ما را سرکار گذاشته اند. یک بار هم در واحد تخریب اعلام کردند که معلوم نیست عملیاتی صورت بگیرد و آنها که بیش از 4 ماه است که به مرخصی نرفته اند یا انها که متاهل هستند می توانند بروند.ما هم تصمیم گرفتیم که برویم.غافل از اینکه این اتفاق خود یک ترفند عملیاتی بوده و می خواستند برای گمراه کردن دشمن تعدادی از نیروها را به مرخصی بفرستند.بعد از دو سه روز که از مرخصی ما گذشت متوجه شدیم که عملیات آغاز شده. عملیات بدر بود.البته فکر می کنم اگر من در منطقه بودم هم مرا نمی بردند.چون در آن عملیات کلا 10 نیروی تخریب چی می خواستند و ان 10 نفر هم کسانی بودند که آموزش های خیلی تخصصی دیده بودند. شهید رجب نسب از بابل هم در همان عملیات به شهادت رسید. این که از این شهید یاد کردم یک دلیل خاص دارد. یادم هست در همان اولین دوره آموزش که برای تخریب گذراندیم یکی از سوالات مربی از ما این بود :

شما میدان مین را خنثی کردید به سیم خاردار رسیده اید هیچ فرصتی ندارید ، هوا دارد روشن می شود و عملیات هم دارد شروع می شود. هیچ وسیله ای هم ندارید نه سیم چین نه انبر و نه هیچ وسیله دیگری.نيروها بايد بسرعت عبور كنند. در این شرایط چه می کنید؟به ما یک روز وقت داد که فکر کنیم. فردا كه كسي جواب قانع كننده نداد. خودش در نهایت پاسخ داد که در عملیات قبلی همین اتفاق افتاد و دو تا از بچه های تخریب خود را روی سیم خاردار انداختند که بچه های گردان بتوانند از روی آنها رد شوند و بتوانند عملیات را انجام دهند. منتهی چون هر دو نفر آنها زنده هستند ما نمی توانیم اسامی آنها را بگوییم. شهید رجب نسب که به شهادت رسید همان مربی که آن سوال را از ما پرسیده بود به ما گفت یکی از کسانی که روی سیم خاردارها خوابیده بود شهیدهادي رجب نسب بود.جالب این است که مدتی پیش متوجه شدم نفر دومی که این کار را کرده بود یکی از بچه های گرگان به نام آقای ثابت قدم بود که ایشان در قید حیات هستند.

...........

طناب را با راه شيرين آسمان پيدا كرديم

اولین و آخرین عملیاتی که از طرف تخریب شرکت کردم قدس 5 بود. اصل عملیات راقرار بود که تیپ بدر انجام دهد.معمولا برای انجام عملیاتهای بزرگ یک عملیات ایذائی در جای دیگری انجام میشد تا تمرکز دشمن گرفته شود و نیروی اصلی ما بتواند بهتر کار خود را انجام دهد.قرار شد که ما به سنگرهایی که عراقی هاروی آب داشتند حمله کنیم که توجه عراق به ما جلب شود و تیپ بدر راحت تر بتواند عملیات خود را انجام دهد.4-5 تخریب چی رفته بودیم که وقتی بچه های گردان عملیات کردند و کارشان تمام شد ما برویم سنگرها را تله گذاری کنیم و مواد انفجاری بگذاریم که وقتی نیروهای کمکی عراق هم می آیند دچار آُسیب شوند و وقتشان بیشتر گرفته شود.در مسیر که می رفتیم برای ما اتفاقات جالبی افتاد. اول اینکه چون زمانی که ما داشتیم برای عملیات میرفتیم شب بود برای اینکه نیروها راحت تر به سنگرهایی که قرار است حمله شود راهنمایی شوند مسیری که باید طی می کردیم را با طناب و توپ پلاستيكي  که روی آب کشیده بودند مشخص کرده بودند.آسمان جنوب چون صاف است ستاره های خیلی درخشانی هم دارد. همانطور که می رفتیم من به آسمان نگاه می کردم و حواسم به راه شیری قشنگي بود که در آسمان میدیدم. ما داشتیم در امتداد آن راه شیری جلو می رفتیم.یک آن احساس کردم که قایقران دارد  به این طرف و آن طرف نگاه می کند و کمی گیج شده است. گفت من طناب را گم کرده ام و نمی دانم به کدام مسیر باید برویم.به او گفتم اشکالی ندارد من در طول این مدت چشمم به آسمان بود و می دانم که در امتداد راه شیری جلو آمده ایم اگر مستقیم همین راه شیری برگردی مسیر را پیدا می کنی. همین کار را هم کرد و برگشتیم و طناب را پیدا کردیم.

 

 آيه وجعلنا و كوري دشمن

به منطقه ای رسیدیم که باید عملیات انجام می شد. آنجا نیزار بود . عراقی ها چون خیلی می ترسیدند از اواسط شب شروع به تیراندازی می کردند تا وقتی که هوا روشن شود.وقتی ما به آنجا رسیدیم خدا به ما کمک کرد که در مسیر تیراندازی آنها نبودیم . آنجا سه راهی بود که یکی از سنگرهای کمین عراقی که مدام تیراندازی می کرد فاصله کمی با آن داشت و روی آن تسلط کاملی داشت . ما در نزديكي هاي دشمن از قایق موتوری به بلم هایی( قايق كوچك دونفره ) سوار شدیم که بتوانیم از پشت به عراقی ها حمله کنیم . ما باید دقیقا از آن سه راهی رد می شدیم که درست در برابر دید عراقی ها بود. از اولین تا آخرین بلم که حدود 20 تا میشد همه به هم پیغام دادند که آیه وجعلنا (يس آيه 9)را برای کور شدن دشمن بخوانند. همه خواندیم. باور کردنی نیست که ما 20 بلم از کنار عراقی ها رد شدیم اما آنها ما راندیدند.من خودم به ان ها نگاه می کردم.اما آنها هیچ کدام از این بلم ها را ندیدند و مابه راحتی به پشت سر آنهارفتیم و عملیات را انجام دادیم. اما چون هوا روشن شده بود و تیپ بدر هم عملیاتش را آغاز کرده بود به ما گفتند که تله گذاری نکنید و برگردید. ما در حال برگشت بودیم که تیری از طرف عراقی ها به من اصابت کرد و مجروح شدم.

.....................

براي رفتن از آسايشگاه يافت آباد به شلمچه اورانمي بردم لوهم مي داد

من بعد از اینکه در سال 64 مجروح شدم دو بار دیگر با ویلچیر به جبهه رفتم.من زمان عملیات کربلای 4  و5 سال 65 در آسایشگاه یافت آباد تهران بودم.مارش عملیات را که می شنیدم خیلی به من فشار می آمد. چون در تهران بودم بچه هایی که می خواستند به مرخصی بیایند سر راه به من هم سر می زدند. یک بار که برادرم آمده بود به عیادتم به او گفتم این بار که می روی من هم می خواهم با تو به جبهه بیایم. گفت تو می خواهی جبهه بیایی چه کنی؟گفتم می خواهم بچه ها را ببینم. گفت نمی شود الان هفت تپه بمباران می شود و شرایط خوب نیست. من زیر بار نرفتم و گفتم شما هم اگر مرا نبرید من خودم می آیم. یادم هست که شهید قدرت خواجه میرزایی هم همراه برادرم بود. قبول نکردند . یکی دو ماه گذشت . اسفند ماه شده بود. یکی از بچه های آمل که برای خرید دارو به تهران آمده بود به من هم سر زد.حال و احوالش را جویا شدم . گفت برای خرید مقداری دارو با آمبولانس آمدم .... تا فهمیدم که با آمبولانس آمده خیلی خوشحال شدم. گفتم من هم می خواهم با تو بیایم. اما او گفت این ماشین اصلا جا ندارد من تا میتوانستم آن را پر کرده ام و راننده دیگری هم دارد آن را به منطقه بر می گرداند اما اگر تو واقعا می خواهی به منطقه بیایی من وقتی دارم از آمل بر می گردم سعی می کنم از سپاه ماشین بگیرم و تو راهم با خودم ببرم. با هم قرار گذاشتیم که او روز اول عید دنبالم بیاید و با هم به منطقه برویم.روز اول عید نیامد. خیلی ناراحت و عصبانی بودم. روز دوم عید شد. من عادت داشتم که بعد از نماز نمی خوابیدم و قرآن و دعا می خواندم. آن روز آنقدر ناراحت و بی حوصله بودم که بعد از نماز دوباره خوابیدم. ساعت حدود 7 صبح بود که یک آن متوجه شدم یک نفر مرا تکان میدهد. بدون اینکه چشمم را باز کنم گفتم با من کار نداشته باش من امروز حوصله ندارم.  دیدم یک نفر گفت علی بلند شو، باز هم توجه نکردم، صدا دوباره گفت: علی بلند شو مگر نمی خواهی بیایی؟ یک آن متوجه شدم که همان دوست آملی ام است.پتو را از رویم کنار زدم و شروع کردم به داد و بیداد کردن که چرا دیروز نیامدی، مگر قول نداده بودی و...او هم گفت خوب الان که آمدم . از او پرسیدم چرا دیر کردی؟ گفت چون خواهرم قم زندگی می کند مادر و پدرم گفتند که روز اول عید باید ما را ببری قم .حالا هم آمدم دنبالت.یکی دیگر از بچه های تخریب هم درآسایشگاه بود ( عيسي غلامي از آزادشهر ). تا فهمید که من می خواهم منطقه بروم گفت من هم می خواهم بیایم. او از کمر تا پا در گچ بود. گفتم من خودم به زور می روم تو با اين وضع کجا می خواهی با من بیایی؟ او هم گفت اگر مرا نبری من تو را لو می دهم که می خواهی به جنوب بروی. چون آسایشگاه اجازه نمی داد که به جبهه بروم من به آنها گفته بودم که می خواهم مشهد بروم. منظور من هم از مشهد ، محل شهادت بود!با این ترفند توانستم مرخصی بگیرم. حالا آن دوستم مرا تهدید می کرد که اگر مرا با خودت نبری تو را لو می دهم.به هر حال او را هم بردیم. وقتی به شلمچه رفتم، با بيسم به او خبر دادند او در آن زمان مسئول تخریب خط اول شلمچه بود،برادرم باور نمی کرد که من به آنجا رفته باشم ،پرسيده بود شفا پيدا كرده ؟

آن موقع ایران تازه فاو را گرفته بود. یک شب هم در فاو پيش بچه های اطلاعات عملیات ماندم . از بچه های آنجا علیرضا آهاز را به خاطر دارم.

شيفت مگس ها بعد از طلوع آفتاب ، شيفت پشه ها بعد از غروب

یکی از سختی هایی که در جبهه بود وجود پشه و مگس بود. اگرچه به نظر مشکل کوچکی است اما دردسر بزرگی برای بچه ها بود. شیفت صبح مگس ها آزار می دادند و شیفت شب پشه ها! شیفت مگس ها درست بعد از طلوع آفتاب شروع میشد. اینها مگسهایی بزرگ بودند که ما به آنها مگس عراقی می گفتیم.اینها روی دست و پا که می نشستند گاز می گرفتند و همان جا خون می آمد. شیفت پشه ها هم بلافاصله پس از پایان شیفت مگسها  درست بعد از غروب آفتاب آغاز میشد. پشه هایی بسیار ریز که نه پشه بند و نه پماد ضد پشه و هیچ ترفند دیگری به آنها سازگار نبود. در فاو که رفتیم دیدم بچه ها همه برای در امان ماندن از دست پشه ها در آب اروند فرو رفته اند.

رتيل از بالاي سنگر از ما پذيرايي مي كرد

در جنوب علاوه بر این پشه ها خطر عقرب و خصوصا رتیل وجود داشت. رتیل به بالای سنگر می رفت و از بالا روی سر بچه ها می افتاد. ما در سنگر بايد همیشه نگاهمان به بالا بود که نکند یکباره رتیل روی سرما بیفتد.

این اواخر بچه ها یاد گرفته بودند که چطور از دست پشه ها و مگس ها در امان باشند.چون آنجا منطقه عرب نشین بود و غالبا هم آنها دامدار بودند ، پهن های گاو و گوسفند زیاد بود. ما ان را بیرون سنگر می سوزاندیم و به دود که می افتاد داخل چادر می آوردیم و دور می دادیم و به این ترتیب پشه ها را بیرون می کرديم.

...........

 دو شب به امام رضا دخيل بستم و سه درخواست كردم

من بعد از اینکه دیداری با منطقه تازه کردم به همراه برادرم به مشهد رفتم. سه شب در مشهد بودیم. شب جمعه بود و حرم باز بود. ما در حرم ماندیم. یک شب به ضریح و یک شب به پنجره فولاد دخیل بستم. آن شب که به پنجره فولاد دخیل بستم همانطور که روی ویلچیر نشسته بودم سرم را روی پایم گذاشته و خوابیده بودم.یک آن احساس کردم حالم خیلی بد است از خواب بیدار شدم. نفسم اصلا بالا نمی آمد. اطرافیان من هم انگار که از رنگ و روی پریده من تعجب کرده بودند و با چشمان متعجب مرا نگاه می کردند. به بغل دستی ام گفتم ، كنار ضریح داداشم با اورکت کره ای بسیجی هست او را صدا کنید که بیاید. داداشم آمد و به او گفتم که مرا بیرون ببر. کمی آب به سر و رویم زدم و هوا خوردم تا حالم بهتر شد. به گرگان که برگشتم مادرم گفت من دیشب خواب دیدم که دارند پیکر تو را تشییع می کنند تو ناگهان زنده شدی و از تابوت بلند شدی، مردم هم تو را انداختند و فرار کردند. از آنجا که نمی توانستم به جبهه بروم اون شب من از امام رضا سه درخواست  کردم . اول اینکه  اگر من شهید شدنی هستم، زودتر شرایطی فراهم شود که به شهادت برسم، اگر خوب شدنی هستم که مرا شفا بده یا اگر قرار است که همین طور بمانم کاری کن که لااقل من قدرت کار کردن داشته باشم و بیفایده نباشم.

..........

دستم به رفسنجاني نرسيد براي مجوز حضورم به جبهه

بعد از اینکه از مشهد به گرگان آمدم از برادرم خواستم که بامسئول ستاد جذب کمکهای مردمی صحبت کن که برای بسته بندی موادی که به جبهه می فرستند کمک کنم. او هم همین کار را کرد و آنها گفتند که نیرو نمی خواهیم. بعد از مدتی آشنایی را پیدا کرديم و قرار شد که من در دبیرخانه ستاد جذب ، کارهای دفتری انجام دهم. 6 ماهی  از حضورم در آنجا گذشته بود که در همان ایام آقای رفسنجانی به گرگان آمد. در مدرسه حاج آقا نورمفیدی مراسم استقبال از ایشان بود. آنجا به ذهنم رسیدکه با ایشان صحبت کنم که به فرماندهان اینجا بگوید به من مجوز دهند بروم در جبهه بمانم.با خود رفسنجانی که نشد صحبت کنم .

ايشان گفت شرايط پیش آمد خبرت مي كنم

با فرمانده سپاه آن زمان آقای محمدی صحبت کردم، مرا سراغ فرمانده بسیج فرستادند و او گفت که اشکال ندارد اگر می خواهی بروی به همراه جانبازان دیگر تورا برای بازدید بفرستیم.گفتم نه بازديد رفتم اينبار من می خواهم بروم که بمانم. ایشان هم گفت باشه اگر شرایطی پیش آمد خبرت می کنم.

گفتم :حسين با وانت خودمان برويم هم فاله هم تماشا

یکی دو ماه که گذشت فرمانده تخریب آقای علی الیاسی به ستاد جذب آمد. مرا دید و گفت که ما یک وانت می خواهیم که برویم به نکاء میوه بار بزنیم بعد به قم برویم و بخاری برای مسجد واحد تخریب بخریم و بعد به منطقه برویم. آن زمان بنیاد شهید تازه یک وانت به من داده بود.ظهر که برادرم به دنبالم آمد گفتم حسین، برویم جبهه؟ گفت الان چگونه برویم؟ماجرای آقای الیاسی را تعریف کردم و گفتم ما با وانت خودمان می رویم هم فال است وهم تماشا. اگر وضعیت مناسب بود می مانیم اگر نه برمی گردیم.

براي گرفتن مجوز برادرم گفت: آخر پاي برادرم چيزه...

باز هم پنهانی از خانواده به سمت جبهه رفتیم. سر راه باید از سپاه مازندران برگه می گرفتیم . رفتیم که برگه بگیریم پرسنلی آنجا گفت که باید از گرگان برگه می آوردید. از شانس ما آن روز پرسنلی های سپاه شهرهاي  مازندران در آنجا جلسه داشتند . به او گفتیم پرسنلي گرگان اینجا هستند. آنها آمدند و تایید کردند که ما پرونده اعزام مجدد داریم . نامه را گرفتیم و رفتیم. به هفت تپه که رسیدیم ،رفتیم که نامه را به پرسنلی لشکر بدهیم تا ما را برای واحد تخریب معرفی کند. من می دانستم که اگر با این وضعیت پیاده شوم به من مجوز نمی دهند و مرا بر می گردانند.به برادرم گفتم تو برو، کارهای مراانجام بده ،او که رفت ، پرسنلي آنجا گفتند که برادرت هم بگو بیاید. برادرم گفت آخر پای برادرم چیزه...

 

قول مي دهم يك گودال بكنم هروقت هواپيما آمد داخل آن بروم

آنها پرسیدند يعني چي ؟ چه شده؟ شکسته؟ گفت : نه، قطع است؟ گفت : نه، نکند قطع نخاعی است؟ برادرم گفت بله. گفتند چرا اینجا آمده؟ اینجا خطرناک است. خود آن فرد بیرون آمد و گفت اینجا خطرناک است چطور می خواهی بمانی؟ به او گفتم قول می دهم همین الان که به واحد رفتم یک گودال بکنم هر وقت هواپیما آمد داخل آن بروم.خندد با بوسيدن پيشاني ام بالاخره رضایت داد و رفتم.

بچه های تخریب آنجا ساختمانهایی را با بلوک درست کرده بودند از جمله سنگر تدارکات و سنگر مخابرات. ما به سنگر تدارکات رفتیم  و برادرم با ماشین کار تدارکاتی انجام میداد من هم داخل سنگر کارهای تلفن و مخابراتی را انجام می دادم.به این شکل سه ماه آنجا ماندم.این ماجرا سال 67 بود که اتفاق افتاد.و آخرین سالی بود که من در جنگ بودم.

 

نوشته شده در ۹۳/۰۵/۱۷ساعت 14:8 توسط | |

000

مغز انسان با این همه قدرت شگرفی که دارد در برخی موارد به چالش کشیده می‌شود و آن‌طور که فکر می‌کنیم مصون از خطا و لغزش نیست. یکی از این موارد خطاهای دید هستند.

مغز ما با دریافت انبوهی از تصاویر در اطرافمان تلاش دارد مفهوم واقعیت را برای ما نمایان کند و این تجزیه و تحلیل در کسری از ثانیه انجام می‌گیرد. در این میان گاهی مغز نمی‌تواند آن‌چه را که دریافت می‌کند به درستی نمایان کند و واقعیتی که خودش دریافت می‌کند را به‌خوبی نشان نمی‌دهد. این اتفاق را توهم بصری می‌نامیم.

در ادامه به 10 تصویر می‌پردازیم که با مشاهده‌ی آن‌ها مغز شما به نوعی فریب می‌خورد و شما دچار توهم بصری یا همان خطای دید می‌شوید.


001

1. به علامت مثبت وسط این تصویر خیره شوید. در چند ثانیه می‌بینید که یک دایره‌ی سبز به دور این تصویر جرکت می‌کند و سرانجام تمامی این نقاط صورتی ناپدید می‌شوند و تنها یک دایره‌ی سبز در تصویر می‌چرخد. در حقیقت هیچ دایره‌ی سبزی در این تصویر وجود ندارد و نقاط صورتی رنگ هم به کلی ناپدید نمی‌شوند.

این پدیده به عنوان توهم تعقیب‌کننده‌ی یاس رنگ یا Lilac Chaser شناخته می‌شود؛ ترکیبی از چند پدیده‌ی فیزیولوژیکی با نام‌های phi penomenon و Troxler’s fading است که هرکدام از این مباحث شرح مفصلی دارند که در این‌جا نمی‌توانیم به آن‌ها بپردازیم. کافیست بدانید که این پدیده به دلیل تداخل در چند بخش چشم صورت می‌گیرد و یک تضاد بین آن‌‌ها به وجود می‌آید.


003

2. چند نقطه‌ی سیاه در این تصویر می‌بینید؟ جواب این است که هیچ نقطه‌ای. بر خلاف چیزی که مغز شما به شما نشان می‌دهد هیچ نقطه‌ی سیاهی در این تصویر وجود ندارد. در واقع شما نقاطی سفید را می‌بینید که در دید شما به سرعت تیره می‌شوند و تا می‌خواهید روی آن‌ها تمرکز کنید بقیه‌ی نقاط تیره می‌شوند. نظریه‌های زیادی درباره‌ی این اتفاق وجود دارند ولی تاکنون دلیل قانع‌کننده‌ای درباره‌ی این پئیده اراده نشده است جز اینکه مغز انسان گیج می‌شود!


004

3. آیا این خطوط موازی هستند؟ علی‌رغم چیزی که تصور می‌کنید این خطوط موازی هستند. این پدیده توهم دیوار کافه یا Cafe Wall نامیده می‌شود که در آن دو آجر کنار هم در تضاد هستند. مغز ما هنگام تفسیر این تصاویر تمایل به پخش مناطق تیره در مناطق روشن دارد. این پدیده پرتوافکنی یا Irradiation نام دارد و دلیل اصلی منحنی تصور کردن این خطوط نیز همین امر است.


005

4. کدام خط بزرگ‌تر است؟ این دو خط هم‌اندازه هستند. این تصویر مثالی است از پدیده‌ی Ponzo که از یکی از مزایای مغز انسان کمک می‌گیرد. این مزیت تشخیص پس زمینه است که باعث می‌شود مغز از پس‌زمینه برای تشخیص اندازه‌ی یک شئ کمک بگیرد.


006

5. کدام دایره‌ی نارنجی بزرگ‌تر است؟ دوباره مغز شما به چالش کشده شد. دو دایره‌ی نارنجی هم‌سان و هم‌اندازه هستند. این پدیده با نام توهم Ebbinghaus شناخته می‌شود. دلیل اصلی این پدیده فاصله و اندازه‌ی حلقه‌های دور دو دایره‌ی نارنجی است.


007

6. در این تصویر یک پرتوی کم‌نور را می‌بینید که از وسط تصویر تابیده شده. اگر سرتان را به تصویر نزدیک کنید می‌بینید که این پرتو کل تصویر را فرا می‌گیرد و تقریبا همه‌جای تصویر سفید می‌شود. این پدیده توهمی تلفیقی از روشنایی و شیب موجود در عناصر تصویر است که Dynamic Luminance-Gradiant Effect نامیده می‌شود.


008

7. آیا شما هم هاله و سایه‌های رنگی موجود درون شکل‌ها را می‌بینید؟ در واقع این‌ها سایه نیستند و تنها خطوطی رنگی هستند. این پدیده توهم آبرنگی نامیده می‌شود. این اتفاق در صورتی رخ می‌دهد که خطوط بیرونی یک چند ضلعی تیره‌تر از خطوط کنارشان باشند. البته خطوط داخلی باید به رنگ روشن باشند و خطوط بیرونی نسبت به این خطوط تیره‌تر باشند. در این حالت مغز شما تلاش می‌کند داخل شکل را با رنگ روشن‌تر پر کند.


009

8. این یک تصویر متحرک نیست. اگر این را باور ندارید می‌توانید به یک نقطه‌ی تصویر خیره شوید و ببینید که تصویر از حرکت باز می‌ایستد. این پدیده توهم رانش پیرامونی یا Peripheral Drift نام دارد. دلیل این اتفاق تاخیر مغز در تفسیر تصاویر با درخشندگی‌های متفاوت در نقاط مختلف است و باعث می‌شود مغز این تصویر را یک تصویر متحرک بپندارد.


010

9. فکر می‌کنید که این تصویر مارپیچی است؟ اشتباه می‌کنید چون این تصویر تنها از دایره‌های متحدالمرکز تشکیل شده و پس‌زمینه‌ی این تصویر باعث به هم خوردن معادلات مغز می‌شود و تصور می‌کنید این شکل یک مارپیچ است. این پدیده به نام روانشناس بریتانیایی آقای Fraser توهم مارپیچ Fraser نام‌گذاری شده. اگر این مطلب را باور ندارید می‌توانید با انگشتتان تنها یکی از خطوط را دنبال کنید و ببینید که این خطوط جدا از هم هستند.


011

10. رنگ‌هایی که رنگ نیستند! در نگاه اول شما یک دایره‌ی نیمه‌شفاف آبی در این تصویر می‌بینید. در واقع این پدیده هم مانند پدیده‌ آبرنگی است که توضیح دادیم. مغز شما می‌خواهد با هاله‌ای از رنگ به شما وجود یک دایره را تلقین کند.

نوشته شده در ۹۳/۰۵/۱۴ساعت 15:54 توسط | |

 

 »»» نماهنگ «افطاری ساده»

 

»»»  داستان مصور | «افطاری ساده»

نوشته شده در ۹۳/۰۵/۰۱ساعت 11:41 توسط | |

 

سپس یک شب از این ماه را بر هزار شب برتری داد، و آن شب را «لیلة القدر» نامید، در آن شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان برای تقدیر هرکاری نازل می شوند، شبی است سرشار از سلامت و برکت تا طلوع سپیده برای هر یک از بندگانش مطابق قضای حتمی اش که خواسته باشد.

و ما را در این ماه توفیق ده که به وسیله ی نیکی و احسان فراوان به خویشان خود نیکی کنیم، و با انعام و بخشش به همسایگان خود رسیدگی نماییم، و اموالمان را از مظالم و حقوق دیگران خالص گردانیم، و با پرداخت زکات آن را پاکیزه سازیم، و به کسی که از ما دوری گزیده بازگردیم، و با کسی که به ما ظلم و ستم نموده از روی عدل و انصاف رفتار کنیم و با کسی که با ما دشمنی کرده آشتی نماییم مگر کسی که دشمنی با او به خاطر تو و در راه تو باشد، زیرا او دشمنی است که هرگز با او دوستی نمی کنیم، و از حزبی است که هیچگاه با او در یک صف قرار نمی گیریم.

(فرازی از دعای۴۴ صحیفه سجادیه)

شب قدر

تفسیر المیزان :وقایع شب قدر

۱- نزول قرآن:
ظاهر آیه شریفه «انا انزلناه فی لیلة القدر» این است که همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبیر به انزال کرده که ظهور در یکپارچگی و دفعی بودن دارد نه تنزیل که ظاهر در نزول تدریجی است.
قرآن کریم به دو گونه نازل شده است:
۱- نزول یکباره در یک شب معین.
۲- نزول تدریجی در طول بیست و سه سال نبوت پیامبر اکرم (ص) .
آیاتی چون «قرانا فرقناه لتقراه علی الناس علی مکث ونزلناه تنزیلا» نزول تدریجی قرآن را بیان می کند.
در نزول دفعی (و یکپارچه)، قرآن کریم که مرکب از سوره ها و آیات است یک دفعه نازل نشده است بلکه بصورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آیاتی که درباره وقایع شخصی و حوادث جزیی نازل شده ارتباط کامل با زمان و مکان و اشخاص و احوال خاصه ای دارد که درباره آن اشخاص و آن احوال و در آن زمان و مکان نازل شده و معلوم است که چنین آیاتی درست در نمی آید مگر اینکه زمان و مکانش و واقعه ای که درباره اش نازل شده رخ دهد به طوری که اگر از آن زمان ها و مکان ها و وقایع خاصه صرف نظر شود و فرض شود که قرآن یک باره نازل شده، قهرا موارد آن آیات حذف می شود و دیگر بر آنها تطبیق نمی کنند، پس قرآن به همین هیئت که هست دوبار نازل نشده بلکه بین دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصیل است. همان اجمال و تفصیلی که در آیه شریفه «کتاب احکمت ایاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر» به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن کریم به صورت اجمال و یکپارچه بر پیامبر اکرم (ص) نازل شد و در طول بیست و سه سال به تفصیل و به تدریج و آیه به آیه نازل گردید.

۲- تقدیر امور:
خداوند متعال در شب قدر حوادث یک سال آینده را از قبیل مرگ و زندگی، وسعت یا تنگی روزی، سعادت و شقاوت، خیر و شر، طاعت و معصیت و... تقدیر می کند.
در آیه شریفه «انا انزلناه فی لیلة القدر»  کلمه «قدر» دلالت بر تقدیر و اندازه گیری دارد و آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم »  که در وصف شب قدر نازل شده است بر تقدیر دلالت می کند. چون کلمه «فرق » به معنای جدا سازی و مشخص کردن دو چیز از یکدیگر است. و فرق هر امر حکیم جز این معنا ندارد که آن امر و آن واقعه ای که باید رخ دهد را با تقدیر و اندازه گیری مشخص سازند. امور به حسب قضای الهی دارای دو مرحله اند، یکی اجمال و ابهام و دیگری تفصیل. و شب قدر به طوری که از آیه «فیها یفرق کل امر حکیم » برمی آید شبی است که امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصیل بیرون می آیند.

۳- نزول ملائکة و روح:
بر اساس آیه شریفه «تنزل الملئکة والروح فیها باذن ربهم من کل امر»  ، ملائکة و روح در این شب به اذن پروردگارشان نازل می شوند. مراد از روح آن روحی است که از عالم امر است و خدای متعال درباره اش فرموده است «قل الروح من امر ربی »  . در این که مراد از امر چیست؟ بحث های مفصلی در تفسیر شریف المیزان آمده است که به جهت اختصار مبحث به دو روایت در مورد نزول ملائکة و اینکه روح چیست بسنده می شود.
الف: پیامبر اکرم (ص) فرمود: وقتی شب قدر می شود ملائکه ای که ساکن در «سدرة المنتهی » هستند و جبرئیل یکی از ایشان است نازل می شوند در حالی که جبرئیل به اتفاق سایرین پرچم هایی را به همراه دارند.
یک پرچم بالای قبر من، و یکی بر بالای بیت المقدس و پرچمی در مسجد الحرام و پرچمی بر طور سینا نصب می کنند و هیچ مؤمن و مؤمنه ای در این نقاط نمی ماند مگر آنکه جبرئیل به او سلام می کند، مگر کسی که دائم الخمر و یا معتاد به خوردن وشت خوک و یا زعفران مالیدن به بدن خود باشد  .
ب: از امام صادق علیه السلام در مورد روح سؤال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئیل بزرگتر است و جبرئیل از سنخ ملائکة است و روح از آن سنخ نیست مگر نمی بینی خدای تعالی فرموده: «تنزل الملئکة والروح » پس معلوم می شود روح غیر از ملائکة است .
۴- سلام و امنیت:
قرآن کریم در بیان این ویژگی شب قدر می فرماید: «سلام هی حتی مطلع الفجر» . کلمه سلام و سلامت به معنای عاری بودن از آفات ظاهری و باطنی است. و جمله «سلام هی » اشاره به این مطلب دارد که عنایت الهی تعلق گرفته است به این که رحمتش شامل همه آن بندگان بشود که به سوی او روی می آورند و نیز به اینکه در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به این معنا که عذابی جدید نفرستد. و لازمه این معنا این است که در این شب کید شیطان ها هم مؤثر واقع نشود چنانکه در بعضی از روایات نیز به این معنا اشاره شده است.
البته بعضی از مفسرین گفته اند: مراد از کلمه «سلام » این است که در شب قدر ملائکة از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام می دهند.
a2a_linkname=document.title; a2a_linkurl=location.href; a2a_show_title=1; a2a_hide_embeds=1; a2a_onclick=1; a2a_custom_services=[ ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","/images/bookmark_cloob.png"] ]; a2a_config.prioritize = ["google_buzz", "facebook", "yahoo_bookmarks", "digg", "reddit","delicious", "stumbleupon", "yahoo_messenger", "email"];

$(document).ready(function () { $('#addtoany_script_id1').attr('src','http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js'); $('#addtoany_script_id2').attr('src','http://static.addtoany.com/menu/page.js'); });
نوشته شده در ۹۳/۰۴/۲۵ساعت 11:32 توسط | |

 

میلاد کریم اهل البیت امام حسن مجتبی ع مبارک

 

 

قال الامام الحسنُ المجتبی علیه السّلام  :

 

 مَنْ عَبَدَ اللهَ عبَّدَ اللهُ لَهُ كُلَّ شیءٍ

 

كسي كه خدا را بندگي كند ، خداوند همه چيز را بنده او

 مي كند .

 

نوشته شده در ۹۳/۰۴/۲۲ساعت 14:24 توسط | |

غصه دارم که چرا سوز دعا نیست مرا 

رمضان آمده و حال بکا نیست مرا 

روزگاری به هوای همه کس بال زدم

پر پرواز به درگاه شما نیست مرا

معصیت عادت من گشته و حالم خوش نیست 

لذتی در سحر نافله ها نیست مرا

من از این تیرگی باطن خود دلگیرم

روشنی بخش دل و دیده چرا نیست مرا

دست من خالی و هر بار تظاهر کردم

کوله باری به جز از کبر و ریا نیست مرا

چه کنم من که خدایا تو رهایم نکنی

بارللها به گمانم که بنا نیست مرا...

به حسین تو قسم قافیه را باخته ام 

اقتدایی به طریق شهدا نیست مرا

مادرم فاطمه در حشر هوادار من است

پای میزان عمل هول و ولا ، نیست مرا 

روزی ام کن سحری گوشه ی بین الحرمین 

هوسی جز سفر کرببلا نیست مرا

علیرضاخاکساری

http://hadith-ashk.blogfa.com/post/5428

 

نوشته شده در ۹۳/۰۴/۱۱ساعت 17:3 توسط | |