گنجینه ها

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 16:35 توسط | |

نذر کردم برای بهبودیت

                             اشکهای محرم و صفرم

سایه ات مستدام آقا جان

                               ای فدای تو مادر و پدرم

از دعاهای مردم ایران

                             دکترت گفت بهتری أقا

کوری چشم دشمنان حسود

                           تا همیشه تو رهبری آقا

برای سلامتی اش صلوات

[​IMG]
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 15:36 توسط | |

افسران - بر رضا(ع) ؛شاه خراسان صلوات....

به صفای حرم شاه خراسان صلوات

به شفا بخش دل و روح و تن و جان صلوات

گشته جاری به رگ و رو ح و تنم عشق رضا

به رخ ضامن آهوی بیابان صلوات

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 11:49 توسط | |

 

                                                           اطلاعات فردي

1-        نام : فرامرز(علي)

2-        نام خانوادگي : طهماسبي

3-        فرزند : سرالله

4-        متولد : 1344

5-        تحصيلات : كارشناسي ارشد

6-         شغل : كارمند

7-        نهاد اعزام كننده : سپاه و بسيج

8-        سن در زمان اعزام : 17سال

9-        سابقه حضور در جبهه : 62-63-64-65-67

10-    تحصيلات هنگام اعزام : چهارم دبيرستان

11-    نوع فعاليت در جبهه : غرب كشور تك تيرانداز و در جنوب تخريبچي

12-    وضعيت ايثارگري :جانباز قطع نخاع 70%

13-    نسبت با شهيد : دوست بی وفا

14-    حضور در عملیات: قدس5  -- ۱۷/۰۵/۱۳۶۴

در دو هواي متفاوت گرما را از والور و سرما را از چفيه مي گرفتند

جبهه های کشور دو آب و هوای کاملا متفاوت با هم داشت. کردستان بسیار سرد بود و جنوب هم که بسیار گرم بود.کردستان در زمستان آنقدر سرد بود که پوست دست کاملا ترک بر میداشت و خون از آن بیرون می آمد. به حدی که ما حتی نمی توانستیم وضو بگیریم. مدام وضو می گرفتیم ،باطل می شد باز وضو می گرفتیم. در آن برف و سرما خاکی هم نبود که با ان تیمم کنیم.صبح ها که می خواستیم برای نماز صبح وضو بگیریم شاید  باید 4-5 بار وضو می گرفتیم که یک بار آن درست باشد و بتوانیم با آن نماز بخوانیم. در کردستان نیرو کمتر بود و طول مدت نگهبانی ها گاه به سه ساعت هم می کشید. من اسفند سال 62در مریوان قله های دالانی و دزلی بودم.آنقدر که سرما فشار می آورد وقتی از نگهبانی بر می گشتیم حدود 20 دقیقه باید کنار چراغ والور که جلوی سنگر گذاشته بودیم می ایستادیم تا بتوانیم پوتینی را که در پایمان بود در بیاوریم. آنجا معمولا غذاهای یکنواختی می خوردیم. نان و پنیر، نان و حلوا، نان و خرما صبحانه بود.برای شام و نهارهم غالب مواقع تن ماهی و کنسرو بادنجان يا گوجه بود.یادم هست یک تن ماهی در آن جا می خوردیم که بسیار خوشمزه بود.با اینکه ما هر روز آن را می خوردیم اما دلزده نمی شدیم. در حالت عادی اگر ما غذایی را دو روز پشت سر هم بخوریم قطعا روز سوم آنرا نمی خوریم. اما آنجا هر چه ما از آن غذاها می خوردیم دلزده نمی‌شدیم . یادم هست آنجا نانهایی می آوردند که خشک بود و کمی از نان لواش ضخیم تر بود. آن نانهارا حتما باید در آب می زدیم تا می توانستیم بخوریم.ماباید آن نانها را در دهان نگه می داشتیم تا کمی مرطوب می شد و می توانستیم آن را بجویم. آنقدر این نانها خشک بودند که گاهی از دهانمان خون می آمد.اماآنقدر به دهان ما مزه می داد که حد نداشت و هنوز هم که هنوز است هیچ نانی به آن خوشمزگی نخوردم. در جنوب هم که آنقدر هوا گرم بود که ما براي استفاده از آب مشکل داشتیم. تانکرهای آب همیشه جوش بود . حتي صبح که می خواستیم وضو بگیریم باز هم آب گرم بود.امادر همان گرما ، بچه ها چفیه را کمی خیس می کردند و در سایه می رفتند نسیمی که میزد به اندازه کولر آنها را خنک می کرد و به شدت لذت بخش بود.این مشکلات در زمانهایی بود که منطقه آرام بود.

 

وظايفي كه همه براي آن متعهد بودند

 در عملیاتها طبیعتا مشکلاتی مثل گرسنگی و تشنگی و خستگی و امثال اینها بسیار وجود داشت. اما با وجود این اتفاقات سخت دائمی ،  بچه ها باز هم شاد بودند و آن سختی ها باعث نمی شد که کسی از انجام وظایف خود سر باززند.حتی گاهی تلاش می کردند که به جای دیگری هم نگهبانی بدهند و تلاش کنند که به دیگران کمک کنند. چیزی که در سنگرها خیلی رواج داشت ماجرای شهردار شدن بچه ها بود. کسی که شهردار بود آنروز باید کارهای خدماتی و نظافت و شستشو را انجام می داد.هر روز نوبت یک نفر بود. هرچند بعضی از زیر انجام دادن وظایفشان در می رفتند ، ولی بعضي برای انجام آن سر و دست می شکست، یکی دیر کارهایش را انجام می داد، یکی سروقت انجام می داد و همه اینها ماجراهایی را برای خود به دنبال داشت.

كلاس گذاشتن در جبهه متفاوت بود

جنس  تفاخر و کلاس گذاشتن هم در جبهه متفاوت بود. وسایلی که رزمنده ها در منطقه با خود داشتند خیلی محدود بود. یک پتو، کمی لباس و ظروف شخصی. آنجا بیشتر رزمنده ها از لیوان پلاستیکی استفاده می کردند. چایی که در این لیوانها ریخته می شد رویش قشری بسته میشد گویی که داخل آن نفت است.معمولا کسانی که کمی با کلاس تر بودند بر سر شیشه هایی که مردم در آن برای جبهه مربا می فرستادند دعوا می کردند و هر کدام می خواستند که آن شیشه را برای خود بردارند.ظرفها هم دو جور بود. پلاستیکی و فلزی.من برای رعایت مسائل بهداشتی سعی می کردم که از ظروف فلزی بیشتر استفاده کنم.

با لباسهاي كره اي و پلنگي شب نشيني مي رفتيم

دو جور پتو داشتیم. یکی پتوهای ارتشی که ساده بود، یک مدل پتو هم از کمکهای مردمی می آمد که به آن پلنگی می گفتیم.کسانی که کمی با کلاس تر بودند سعی می کردند که حتما پتو پلنگی بگیرند.زمانی هم که یک نفر می خواست ترخیص شود همه دنبال آن بودند که وسیله های ناب و خوب اورا بگیرند.لباسها هم سه جور بود. یکی لباسهای بسیجی خاکی بود که جنسش معمولی بود. یکی لباسهای کره ای بود که تقریبا نایلونی و کمی شیک تر و تمیزتر بود و یکسری هم لباسهای پلنگی بود.افرادی که کمی دنبال این مسائل بودند سعی می کردند اگر در انبار لباس می روند حتی المقدور لباسهای پلنگی را بردارند.رزمنده ها لباسهای پلنگی را برای میهمانی خود هم استفاده می کردند. ما در منطقه به میهمانی هم می رفتیم.شبها که رزمنده ها بیکار می شدند به سنگرهای یکدیگر سر می زدند و شب نشینی می کردند.یا بچه های همشهری به یکدیگر سر می زدند. یادم هست که خودم هم چند باری به میهمانی رفتم. یک بار به واحد ادوات رفتم که یکی از دوستان گیلانی خودم به نام آقای بستان احمدی را ببینم که دیدم شهید داود رحیمی هم آنجاست. او همکلاسی من بود.کمی با هم صحبت کردیم و خوش و بش کردیم. من آن موقع نمی دانستم که ایشان در آنجا مسئولیتی دارد.بعدا که شهید شد آقای بستان احمدی به من گفت که ایشان همان موقع يكي از فرماندهان واحد ادوات بود. اما او در برخوردش آنقدر صمیمی و عادی با من برخورد کرد که من احتمال ندادم او فرمانده باشد.برای بچه ها فرماندهی واقعا یک مسئولیت بود و نه جایگاه نظامی و اجتماعی خاص.شهید داود رحیمی بسیار مخلص بود.

یک بار نزد بچه های تخریب قرار گاه رفتم.من در واحد تخریب لشکر 25 کربلا بودم و یک واحد تخریب هم بود که از استانهای مختلف کشور می آمدند و در آن قرارگاه فعالیت می کردند. دوستانی چون حسن احمدی، مظاهر قوي پور، سید جلال موسوی و ... من آن موقع گاهی به سید جلال موسوی سر می زدم.

شربت آبليمو را از لاي آكاسيوها ميل كردند

یک بار در خط هویزه بودیم تعدادی از بچه های اطلاعات آمدند پیش ما میهمانی . هوا هم خیلی گرم بود. پذیرایی ما در آن جا معمولا یا شربت آبلیمو بود یا اگر خاکشیر داشتیم با آن پذیرایی می کردیم. گاهی هم کمپوت گیلاس بود. وقتی بچه های اطلاعات آمدند شربت آبلیمو درست کردم اما آن روز یخ نداشتیم.شربت آبلیمو را باآب معمولی درست کردیم و برایشان در لیوان ریختم . تا رفتم کتری حاوی شربت را سر جایش گذاشتم و برگشتم دیدم همه لیوانها خالی شد. تعجب کردم که چه قدر زود شربت را خوردند.کمی که گذشت متوجه شدم یکی دو نفر از اینها کمی که از آن شربت خورده بودند آنقدر که گرم بود نتوانستند بخورند و آنرا از شیارهای لای آکاسیوهایی که روی هور بود بیرون ریخته بودند.در منطقه هور الهويزه چادر ها و سنگرها روي پلهاي آكاسيوي يك در دومتري كه بهم وصل ميشد تعبيه ميشد .

..............

 

حفاظت از كمپوت براي تداركات خيلي سخت بود چون تك مي خورد

یکی از چیزهایی که در جبهه بر سر آن دعوا بود کمپوت گیلاس بود. در جبهه معمولا کمپوت سیب و گلابی بود و کمپوت گیلاس و البالو کم بود.این کمپوتها یا گیر افراد زرنگ می آمد یا کسانی که پارتی داشتند. تدارکاتچی ها ممکن بود که از گوشت و مواد غذایی دیگر محافظت نکنند اما از کمپوتهای گیلاس باید حتما محافظت می کردند چون اگر کمی غافل می شدند بچه ها به کمپوتها تک می زدند.ياد حاجي نظر و صلوات هاش بخير .

..........................

حس محبت در ساعات اوليه بين بچه ها ايجاد مي شد

بچه ها محبت زیادی به یکدیگر داشتند.در زندگی معمولی و روزمره تعداد افرادی که مورد محبت ما هستند محدود است.اما در آنجا انسان حس می کرد که اتفاق خاصی در جریان است. افرادی که از فرهنگها و استانهای مختلف در آنجا بودند در همان ساعات اولیه ارتباط صمیمی بین آنها ایجاد می شد.انگار سالهاست باهم آشنا هستند و از برادر و خواهر صميمي تر !

...................

پاشويه اش كردند تبش پايين آمد

برادرم تعریف می کرد که در منطقه دچار تب شدیدی شده بود. آنجا بچه ها مانند پدر و مادر و خواهر و برادر یکدیگر بودند. آنان طوری از برادرم پرستاری می کردند و به او رسیدگی می کردند که او به هیچ وجه احساس تنهایی نمی کرد.هم سنگریهایش شب بنوبت روی سر او می نشستند كه مدام پاشویه اش کنندو به او رسیدگی کنند تا تبش پایین بیاید. مخصوصا طلبه شهيد حجت خواجه ميرزايي .

قول مي دهم آن دنيا شفاعت كنم

از این دست اتفاقات در جبهه دائم رخ می داد . بچه ها دائم به یکدیگر کمک می کردند. حتی گاهی در شستن لباسهای یکدیگر از هم سبقت می گرفتند. اما در مقابل عده ای هم بودند که همیشه دنبال سوء استفاده از این فرصتها بودند و چون تنبل بودند می گفتند هر کس امروز لباسهای مرا بشوید من برایش صلوات می فرستم.از آنجایی که بچه ها به نقطه ضهف های همدیگر آگاه بودند می دانستند که چه بگویند تا به هدفشان برسند!گاهی بچه ها به هم قول شفاعت می دادند و می گفتند اگر فلان کار مرا انجام دهی قول می دهم آن دنیا شفاعتت کنم و جالب اینجا بود که واقعا این انتظار در فردی که داشت کار دیگری را انجام می داد ایجاد می شد. یعنی فرد اصلا فکر نمی کرد کسی که دارد این حرف  را می زند دارد سرش را کلاه می گذارد.ما آنقدر بچه های شر و شلوغ داشتیم که به شهادت رسیده بودند و تا قبل از شهادتشان هیچ کس باور نمی کرد که آنها شهید شوند. به همین خاطر همه حرف یکدیگر را در این موارد باور می کردند.

شعار صبحگاهي به زير تانك مي رويم به كردستان نمي رويم

من دفعه دوم سال 63هم مثل دفعه اول به کردستان اعزام شدم.دفعه دوم به رامسر که رفتم آنجا که میخواستند ما را تقسیم کنند فهمیدیم که باز هم به کردستان افتاده ام. زمستان هم بود. یکسری از نیروها مخالف رفتن به کردستان بودند و همین مخالفت را هم در صبحگاه علنا اعلام کردند و شعار دادند که : به زیر تانک می رویم، به کردستان نمی رویم!

کردستان از همه نظر شرایط خاص و سختی داشت. هم از نظر اقلیمی و آب و هوا و هم از این جهت که نیروهای ضد انقلاب از کوموله و دموکرات و بارزاني در همه جا حضور داشتندو تشخیص شان از مردم عادی سخت بود. و گاهی از پشت به بچه ها حمله می کردند و همین امر از کردستان فضای رعب آوری ساخته بود.نوع کشتن نیروها در آنجا شرایط خاصی داشت و معروف بود که آنجا سر می برند. مجموع این دلایل باعث شده بود که بچه ها بیشترترجیح دهند که به جنوب بروند چون خط ها در آن مشخص بود و جای دشمن معلوم بود.در جنوب تنها وقتی شرایط غیرعادی بود که یا عملیاتی در حال انجام بود و یا در خط مقدم حضور داشتند. در کردستان اما در همه حالت باید مراقب اطراف می بودند . چه وقتی که به شهر می رفتند و چه وقتی که در پایگاهها و روی قله ها بودند.حتی به مغازه هم که می خواستند بروند باید اول دقت می کردند که شرایط آن به گونه ای نباشد که اگر اتفاقی افتاد در آن گیر کنند و نتوانند بیرون بیایند و حتما راه فرار داشته باشد. اگر  مغازه کوچک بود یا به گونه ای باید وارد می شدیم که پشتمان به فروشنده قرار گیرد معمولا وارد آن مغازه نمی شدیم.بچه ها که در صبحگاه اعتراض خود را اعلام کردند فرمانده آمد و کمی صحبت کرد و گفت که شما برای دفاع از مملکت و دین و انقلاب آمده اید و باید به اطاعت از فرماندهی مقید باشید و هر جا که نياز هست بروید. به هر حال نیروها را راضی کرد که به کردستان بروند. در مریوان پادگانی بود به نام الله اکبر.آنجا اعلام کردند که ما نیرو می خواهیم برای جندالله و کسانی که وارد آن می شوند باید 6ماه بمانند و کسانی که می خواهند 6 ماه در کردستان بمانند بیایند و در جندالله ثبت نام کنند.جندالله تشکيلاتی بود که از ادغام ژاندارمری و ارتش و سپاه و بسیج ایجاد شده بود. در هر یک از شهرهای کردستان  یک گروه جندالله وجود داشت که به آن گروه ضربت می گفتند.به علت زمان طولانی ماموریتهای جندالله و مکان خطرناک کردستان کمتر کسی رغبت می کرد به عضویت این گروه در بیاید . وقتی به آن گروه وارد شدم دیدم که چند گرگانی از بچه هاي سپاه و ارتش هم در آن گروه هستند. آقای غلام چیت ساز ، آقای مرجانی ، آقای عرب، آقای موسوی، آقای جانعلی تازیکه. من 6ماه در آنجا ماندم.

..............

براي رفتن به واحد تخريب درگرماي 50 درجه دو شب درشهر بهشهر در مسافرخانه خوابيديم

این بار که از مریوان بر می گشتم با خودم گفتم دفعه بعد خودم مستقیم به جنوب می روم. برادرم در تخریب لشکر 25 کربلا بود.همین کار را هم کردم. به سمت واحد تخریب لشکر رفتم. یادم هست که درست وسط مرداد ماه بود و هوا به شدت گرم.شاید بیش از 50 درجه گرما بود. واحد تخریب لشکر در جنگلهای شهید بیگلو اهواز مستقر بود . برادرم را پیدا کردم.گفت همین طور که نمی توانی اینجا باشی باید برگه مجوز داشته باشی. به پرسنلی که رفتم آنها قبول نکردند که برای تخریب به من برگه معرفی بدهند. گفتند که باید بروی گرگان، اعزام شوی و برگه معرفی از آنجا بیاوری.خیلی ناراحت بودم. چون شرایط خانوادگی ام به گونه ای بود که با جبهه موافق نبودند و من هر بار که می خواستم به جبهه بیایم فرار می کردم و فقط با گذاشتن نامه ای خبر می دادم که من به جبهه آمده ام.غصه ام گرفته بود که من اگر به گرگان برگردم دیگر خانواده ام نمی گذارند به جبهه بیایم. رفتم گرگان و یکسر رفتم بسیج. پرسیدم کی اعزام دارید؟ گفتند دو روز دیگر. برای اینکه در شهر مرا نبینند آمدم به بهشهر ، دو شب در مسافرخانه ماندم و روز اعزام به گرگان آمدم و به جنوب اعزام شدم.

..............

شهيدي كه پاسخ سوال مربي را با خوابيدن روي سيم خاردار جواب داد

واحد تخریب واحدی تخصصی بود و نیروهای آن قدیمی تر بودند. در عملیاتها از نیروهای تخصصی در حجم کمتری استفاده می شود.در تخریب حدود 9 ماه بودم و در این مدت حتی یک بار هم از من استفاده نکردند. چون کار حساس و دقیقی بود سعی می کردند از نیروهای کارکشته و قدیمی تر استفاده کنند که کار بهتر پیش رود و عملیاتی لو نرود و مشکلی هم پیش نیاید. من اواخر 63 و 64 در تخریب بودم.

چهار ماه از حضورم در تخریب گذشته بود و  هیچ عملیاتی در ان مدت انجام نشده بود. مرخصی هم نمی امدیم چون مدام می گفتند که ممکن است عملیات شود و ما هم از انجا تکان نمی خوردیم. آموزش غواصی و قایقرانی هم در دزفول به ما داده بودند.من 4 ماه  و برادرم 6 ماه بود که به مرخصی نیامده بودیم. وقتی پس از مدتی دیدیم که خبری نیست فکر کردیم که ما را سرکار گذاشته اند. یک بار هم در واحد تخریب اعلام کردند که معلوم نیست عملیاتی صورت بگیرد و آنها که بیش از 4 ماه است که به مرخصی نرفته اند یا انها که متاهل هستند می توانند بروند.ما هم تصمیم گرفتیم که برویم.غافل از اینکه این اتفاق خود یک ترفند عملیاتی بوده و می خواستند برای گمراه کردن دشمن تعدادی از نیروها را به مرخصی بفرستند.بعد از دو سه روز که از مرخصی ما گذشت متوجه شدیم که عملیات آغاز شده. عملیات بدر بود.البته فکر می کنم اگر من در منطقه بودم هم مرا نمی بردند.چون در آن عملیات کلا 10 نیروی تخریب چی می خواستند و ان 10 نفر هم کسانی بودند که آموزش های خیلی تخصصی دیده بودند. شهید رجب نسب از بابل هم در همان عملیات به شهادت رسید. این که از این شهید یاد کردم یک دلیل خاص دارد. یادم هست در همان اولین دوره آموزش که برای تخریب گذراندیم یکی از سوالات مربی از ما این بود :

شما میدان مین را خنثی کردید به سیم خاردار رسیده اید هیچ فرصتی ندارید ، هوا دارد روشن می شود و عملیات هم دارد شروع می شود. هیچ وسیله ای هم ندارید نه سیم چین نه انبر و نه هیچ وسیله دیگری.نيروها بايد بسرعت عبور كنند. در این شرایط چه می کنید؟به ما یک روز وقت داد که فکر کنیم. فردا كه كسي جواب قانع كننده نداد. خودش در نهایت پاسخ داد که در عملیات قبلی همین اتفاق افتاد و دو تا از بچه های تخریب خود را روی سیم خاردار انداختند که بچه های گردان بتوانند از روی آنها رد شوند و بتوانند عملیات را انجام دهند. منتهی چون هر دو نفر آنها زنده هستند ما نمی توانیم اسامی آنها را بگوییم. شهید رجب نسب که به شهادت رسید همان مربی که آن سوال را از ما پرسیده بود به ما گفت یکی از کسانی که روی سیم خاردارها خوابیده بود شهیدهادي رجب نسب بود.جالب این است که مدتی پیش متوجه شدم نفر دومی که این کار را کرده بود یکی از بچه های گرگان به نام آقای ثابت قدم بود که ایشان در قید حیات هستند.

...........

طناب را با راه شيرين آسمان پيدا كرديم

اولین و آخرین عملیاتی که از طرف تخریب شرکت کردم قدس 5 بود. اصل عملیات راقرار بود که تیپ بدر انجام دهد.معمولا برای انجام عملیاتهای بزرگ یک عملیات ایذائی در جای دیگری انجام میشد تا تمرکز دشمن گرفته شود و نیروی اصلی ما بتواند بهتر کار خود را انجام دهد.قرار شد که ما به سنگرهایی که عراقی هاروی آب داشتند حمله کنیم که توجه عراق به ما جلب شود و تیپ بدر راحت تر بتواند عملیات خود را انجام دهد.4-5 تخریب چی رفته بودیم که وقتی بچه های گردان عملیات کردند و کارشان تمام شد ما برویم سنگرها را تله گذاری کنیم و مواد انفجاری بگذاریم که وقتی نیروهای کمکی عراق هم می آیند دچار آُسیب شوند و وقتشان بیشتر گرفته شود.در مسیر که می رفتیم برای ما اتفاقات جالبی افتاد. اول اینکه چون زمانی که ما داشتیم برای عملیات میرفتیم شب بود برای اینکه نیروها راحت تر به سنگرهایی که قرار است حمله شود راهنمایی شوند مسیری که باید طی می کردیم را با طناب و توپ پلاستيكي  که روی آب کشیده بودند مشخص کرده بودند.آسمان جنوب چون صاف است ستاره های خیلی درخشانی هم دارد. همانطور که می رفتیم من به آسمان نگاه می کردم و حواسم به راه شیری قشنگي بود که در آسمان میدیدم. ما داشتیم در امتداد آن راه شیری جلو می رفتیم.یک آن احساس کردم که قایقران دارد  به این طرف و آن طرف نگاه می کند و کمی گیج شده است. گفت من طناب را گم کرده ام و نمی دانم به کدام مسیر باید برویم.به او گفتم اشکالی ندارد من در طول این مدت چشمم به آسمان بود و می دانم که در امتداد راه شیری جلو آمده ایم اگر مستقیم همین راه شیری برگردی مسیر را پیدا می کنی. همین کار را هم کرد و برگشتیم و طناب را پیدا کردیم.

 

 آيه وجعلنا و كوري دشمن

به منطقه ای رسیدیم که باید عملیات انجام می شد. آنجا نیزار بود . عراقی ها چون خیلی می ترسیدند از اواسط شب شروع به تیراندازی می کردند تا وقتی که هوا روشن شود.وقتی ما به آنجا رسیدیم خدا به ما کمک کرد که در مسیر تیراندازی آنها نبودیم . آنجا سه راهی بود که یکی از سنگرهای کمین عراقی که مدام تیراندازی می کرد فاصله کمی با آن داشت و روی آن تسلط کاملی داشت . ما در نزديكي هاي دشمن از قایق موتوری به بلم هایی( قايق كوچك دونفره ) سوار شدیم که بتوانیم از پشت به عراقی ها حمله کنیم . ما باید دقیقا از آن سه راهی رد می شدیم که درست در برابر دید عراقی ها بود. از اولین تا آخرین بلم که حدود 20 تا میشد همه به هم پیغام دادند که آیه وجعلنا (يس آيه 9)را برای کور شدن دشمن بخوانند. همه خواندیم. باور کردنی نیست که ما 20 بلم از کنار عراقی ها رد شدیم اما آنها ما راندیدند.من خودم به ان ها نگاه می کردم.اما آنها هیچ کدام از این بلم ها را ندیدند و مابه راحتی به پشت سر آنهارفتیم و عملیات را انجام دادیم. اما چون هوا روشن شده بود و تیپ بدر هم عملیاتش را آغاز کرده بود به ما گفتند که تله گذاری نکنید و برگردید. ما در حال برگشت بودیم که تیری از طرف عراقی ها به من اصابت کرد و مجروح شدم.

.....................

براي رفتن از آسايشگاه يافت آباد به شلمچه اورانمي بردم لوهم مي داد

من بعد از اینکه در سال 64 مجروح شدم دو بار دیگر با ویلچیر به جبهه رفتم.من زمان عملیات کربلای 4  و5 سال 65 در آسایشگاه یافت آباد تهران بودم.مارش عملیات را که می شنیدم خیلی به من فشار می آمد. چون در تهران بودم بچه هایی که می خواستند به مرخصی بیایند سر راه به من هم سر می زدند. یک بار که برادرم آمده بود به عیادتم به او گفتم این بار که می روی من هم می خواهم با تو به جبهه بیایم. گفت تو می خواهی جبهه بیایی چه کنی؟گفتم می خواهم بچه ها را ببینم. گفت نمی شود الان هفت تپه بمباران می شود و شرایط خوب نیست. من زیر بار نرفتم و گفتم شما هم اگر مرا نبرید من خودم می آیم. یادم هست که شهید قدرت خواجه میرزایی هم همراه برادرم بود. قبول نکردند . یکی دو ماه گذشت . اسفند ماه شده بود. یکی از بچه های آمل که برای خرید دارو به تهران آمده بود به من هم سر زد.حال و احوالش را جویا شدم . گفت برای خرید مقداری دارو با آمبولانس آمدم .... تا فهمیدم که با آمبولانس آمده خیلی خوشحال شدم. گفتم من هم می خواهم با تو بیایم. اما او گفت این ماشین اصلا جا ندارد من تا میتوانستم آن را پر کرده ام و راننده دیگری هم دارد آن را به منطقه بر می گرداند اما اگر تو واقعا می خواهی به منطقه بیایی من وقتی دارم از آمل بر می گردم سعی می کنم از سپاه ماشین بگیرم و تو راهم با خودم ببرم. با هم قرار گذاشتیم که او روز اول عید دنبالم بیاید و با هم به منطقه برویم.روز اول عید نیامد. خیلی ناراحت و عصبانی بودم. روز دوم عید شد. من عادت داشتم که بعد از نماز نمی خوابیدم و قرآن و دعا می خواندم. آن روز آنقدر ناراحت و بی حوصله بودم که بعد از نماز دوباره خوابیدم. ساعت حدود 7 صبح بود که یک آن متوجه شدم یک نفر مرا تکان میدهد. بدون اینکه چشمم را باز کنم گفتم با من کار نداشته باش من امروز حوصله ندارم.  دیدم یک نفر گفت علی بلند شو، باز هم توجه نکردم، صدا دوباره گفت: علی بلند شو مگر نمی خواهی بیایی؟ یک آن متوجه شدم که همان دوست آملی ام است.پتو را از رویم کنار زدم و شروع کردم به داد و بیداد کردن که چرا دیروز نیامدی، مگر قول نداده بودی و...او هم گفت خوب الان که آمدم . از او پرسیدم چرا دیر کردی؟ گفت چون خواهرم قم زندگی می کند مادر و پدرم گفتند که روز اول عید باید ما را ببری قم .حالا هم آمدم دنبالت.یکی دیگر از بچه های تخریب هم درآسایشگاه بود ( عيسي غلامي از آزادشهر ). تا فهمید که من می خواهم منطقه بروم گفت من هم می خواهم بیایم. او از کمر تا پا در گچ بود. گفتم من خودم به زور می روم تو با اين وضع کجا می خواهی با من بیایی؟ او هم گفت اگر مرا نبری من تو را لو می دهم که می خواهی به جنوب بروی. چون آسایشگاه اجازه نمی داد که به جبهه بروم من به آنها گفته بودم که می خواهم مشهد بروم. منظور من هم از مشهد ، محل شهادت بود!با این ترفند توانستم مرخصی بگیرم. حالا آن دوستم مرا تهدید می کرد که اگر مرا با خودت نبری تو را لو می دهم.به هر حال او را هم بردیم. وقتی به شلمچه رفتم، با بيسم به او خبر دادند او در آن زمان مسئول تخریب خط اول شلمچه بود،برادرم باور نمی کرد که من به آنجا رفته باشم ،پرسيده بود شفا پيدا كرده ؟

آن موقع ایران تازه فاو را گرفته بود. یک شب هم در فاو پيش بچه های اطلاعات عملیات ماندم . از بچه های آنجا علیرضا آهاز را به خاطر دارم.

شيفت مگس ها بعد از طلوع آفتاب ، شيفت پشه ها بعد از غروب

یکی از سختی هایی که در جبهه بود وجود پشه و مگس بود. اگرچه به نظر مشکل کوچکی است اما دردسر بزرگی برای بچه ها بود. شیفت صبح مگس ها آزار می دادند و شیفت شب پشه ها! شیفت مگس ها درست بعد از طلوع آفتاب شروع میشد. اینها مگسهایی بزرگ بودند که ما به آنها مگس عراقی می گفتیم.اینها روی دست و پا که می نشستند گاز می گرفتند و همان جا خون می آمد. شیفت پشه ها هم بلافاصله پس از پایان شیفت مگسها  درست بعد از غروب آفتاب آغاز میشد. پشه هایی بسیار ریز که نه پشه بند و نه پماد ضد پشه و هیچ ترفند دیگری به آنها سازگار نبود. در فاو که رفتیم دیدم بچه ها همه برای در امان ماندن از دست پشه ها در آب اروند فرو رفته اند.

رتيل از بالاي سنگر از ما پذيرايي مي كرد

در جنوب علاوه بر این پشه ها خطر عقرب و خصوصا رتیل وجود داشت. رتیل به بالای سنگر می رفت و از بالا روی سر بچه ها می افتاد. ما در سنگر بايد همیشه نگاهمان به بالا بود که نکند یکباره رتیل روی سرما بیفتد.

این اواخر بچه ها یاد گرفته بودند که چطور از دست پشه ها و مگس ها در امان باشند.چون آنجا منطقه عرب نشین بود و غالبا هم آنها دامدار بودند ، پهن های گاو و گوسفند زیاد بود. ما ان را بیرون سنگر می سوزاندیم و به دود که می افتاد داخل چادر می آوردیم و دور می دادیم و به این ترتیب پشه ها را بیرون می کرديم.

...........

 دو شب به امام رضا دخيل بستم و سه درخواست كردم

من بعد از اینکه دیداری با منطقه تازه کردم به همراه برادرم به مشهد رفتم. سه شب در مشهد بودیم. شب جمعه بود و حرم باز بود. ما در حرم ماندیم. یک شب به ضریح و یک شب به پنجره فولاد دخیل بستم. آن شب که به پنجره فولاد دخیل بستم همانطور که روی ویلچیر نشسته بودم سرم را روی پایم گذاشته و خوابیده بودم.یک آن احساس کردم حالم خیلی بد است از خواب بیدار شدم. نفسم اصلا بالا نمی آمد. اطرافیان من هم انگار که از رنگ و روی پریده من تعجب کرده بودند و با چشمان متعجب مرا نگاه می کردند. به بغل دستی ام گفتم ، كنار ضریح داداشم با اورکت کره ای بسیجی هست او را صدا کنید که بیاید. داداشم آمد و به او گفتم که مرا بیرون ببر. کمی آب به سر و رویم زدم و هوا خوردم تا حالم بهتر شد. به گرگان که برگشتم مادرم گفت من دیشب خواب دیدم که دارند پیکر تو را تشییع می کنند تو ناگهان زنده شدی و از تابوت بلند شدی، مردم هم تو را انداختند و فرار کردند. از آنجا که نمی توانستم به جبهه بروم اون شب من از امام رضا سه درخواست  کردم . اول اینکه  اگر من شهید شدنی هستم، زودتر شرایطی فراهم شود که به شهادت برسم، اگر خوب شدنی هستم که مرا شفا بده یا اگر قرار است که همین طور بمانم کاری کن که لااقل من قدرت کار کردن داشته باشم و بیفایده نباشم.

..........

دستم به رفسنجاني نرسيد براي مجوز حضورم به جبهه

بعد از اینکه از مشهد به گرگان آمدم از برادرم خواستم که بامسئول ستاد جذب کمکهای مردمی صحبت کن که برای بسته بندی موادی که به جبهه می فرستند کمک کنم. او هم همین کار را کرد و آنها گفتند که نیرو نمی خواهیم. بعد از مدتی آشنایی را پیدا کرديم و قرار شد که من در دبیرخانه ستاد جذب ، کارهای دفتری انجام دهم. 6 ماهی  از حضورم در آنجا گذشته بود که در همان ایام آقای رفسنجانی به گرگان آمد. در مدرسه حاج آقا نورمفیدی مراسم استقبال از ایشان بود. آنجا به ذهنم رسیدکه با ایشان صحبت کنم که به فرماندهان اینجا بگوید به من مجوز دهند بروم در جبهه بمانم.با خود رفسنجانی که نشد صحبت کنم .

ايشان گفت شرايط پیش آمد خبرت مي كنم

با فرمانده سپاه آن زمان آقای محمدی صحبت کردم، مرا سراغ فرمانده بسیج فرستادند و او گفت که اشکال ندارد اگر می خواهی بروی به همراه جانبازان دیگر تورا برای بازدید بفرستیم.گفتم نه بازديد رفتم اينبار من می خواهم بروم که بمانم. ایشان هم گفت باشه اگر شرایطی پیش آمد خبرت می کنم.

گفتم :حسين با وانت خودمان برويم هم فاله هم تماشا

یکی دو ماه که گذشت فرمانده تخریب آقای علی الیاسی به ستاد جذب آمد. مرا دید و گفت که ما یک وانت می خواهیم که برویم به نکاء میوه بار بزنیم بعد به قم برویم و بخاری برای مسجد واحد تخریب بخریم و بعد به منطقه برویم. آن زمان بنیاد شهید تازه یک وانت به من داده بود.ظهر که برادرم به دنبالم آمد گفتم حسین، برویم جبهه؟ گفت الان چگونه برویم؟ماجرای آقای الیاسی را تعریف کردم و گفتم ما با وانت خودمان می رویم هم فال است وهم تماشا. اگر وضعیت مناسب بود می مانیم اگر نه برمی گردیم.

براي گرفتن مجوز برادرم گفت: آخر پاي برادرم چيزه...

باز هم پنهانی از خانواده به سمت جبهه رفتیم. سر راه باید از سپاه مازندران برگه می گرفتیم . رفتیم که برگه بگیریم پرسنلی آنجا گفت که باید از گرگان برگه می آوردید. از شانس ما آن روز پرسنلی های سپاه شهرهاي  مازندران در آنجا جلسه داشتند . به او گفتیم پرسنلي گرگان اینجا هستند. آنها آمدند و تایید کردند که ما پرونده اعزام مجدد داریم . نامه را گرفتیم و رفتیم. به هفت تپه که رسیدیم ،رفتیم که نامه را به پرسنلی لشکر بدهیم تا ما را برای واحد تخریب معرفی کند. من می دانستم که اگر با این وضعیت پیاده شوم به من مجوز نمی دهند و مرا بر می گردانند.به برادرم گفتم تو برو، کارهای مراانجام بده ،او که رفت ، پرسنلي آنجا گفتند که برادرت هم بگو بیاید. برادرم گفت آخر پای برادرم چیزه...

 

قول مي دهم يك گودال بكنم هروقت هواپيما آمد داخل آن بروم

آنها پرسیدند يعني چي ؟ چه شده؟ شکسته؟ گفت : نه، قطع است؟ گفت : نه، نکند قطع نخاعی است؟ برادرم گفت بله. گفتند چرا اینجا آمده؟ اینجا خطرناک است. خود آن فرد بیرون آمد و گفت اینجا خطرناک است چطور می خواهی بمانی؟ به او گفتم قول می دهم همین الان که به واحد رفتم یک گودال بکنم هر وقت هواپیما آمد داخل آن بروم.خندد با بوسيدن پيشاني ام بالاخره رضایت داد و رفتم.

بچه های تخریب آنجا ساختمانهایی را با بلوک درست کرده بودند از جمله سنگر تدارکات و سنگر مخابرات. ما به سنگر تدارکات رفتیم  و برادرم با ماشین کار تدارکاتی انجام میداد من هم داخل سنگر کارهای تلفن و مخابراتی را انجام می دادم.به این شکل سه ماه آنجا ماندم.این ماجرا سال 67 بود که اتفاق افتاد.و آخرین سالی بود که من در جنگ بودم.

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 14:8 توسط | |

000

مغز انسان با این همه قدرت شگرفی که دارد در برخی موارد به چالش کشیده می‌شود و آن‌طور که فکر می‌کنیم مصون از خطا و لغزش نیست. یکی از این موارد خطاهای دید هستند.

مغز ما با دریافت انبوهی از تصاویر در اطرافمان تلاش دارد مفهوم واقعیت را برای ما نمایان کند و این تجزیه و تحلیل در کسری از ثانیه انجام می‌گیرد. در این میان گاهی مغز نمی‌تواند آن‌چه را که دریافت می‌کند به درستی نمایان کند و واقعیتی که خودش دریافت می‌کند را به‌خوبی نشان نمی‌دهد. این اتفاق را توهم بصری می‌نامیم.

در ادامه به 10 تصویر می‌پردازیم که با مشاهده‌ی آن‌ها مغز شما به نوعی فریب می‌خورد و شما دچار توهم بصری یا همان خطای دید می‌شوید.


001

1. به علامت مثبت وسط این تصویر خیره شوید. در چند ثانیه می‌بینید که یک دایره‌ی سبز به دور این تصویر جرکت می‌کند و سرانجام تمامی این نقاط صورتی ناپدید می‌شوند و تنها یک دایره‌ی سبز در تصویر می‌چرخد. در حقیقت هیچ دایره‌ی سبزی در این تصویر وجود ندارد و نقاط صورتی رنگ هم به کلی ناپدید نمی‌شوند.

این پدیده به عنوان توهم تعقیب‌کننده‌ی یاس رنگ یا Lilac Chaser شناخته می‌شود؛ ترکیبی از چند پدیده‌ی فیزیولوژیکی با نام‌های phi penomenon و Troxler’s fading است که هرکدام از این مباحث شرح مفصلی دارند که در این‌جا نمی‌توانیم به آن‌ها بپردازیم. کافیست بدانید که این پدیده به دلیل تداخل در چند بخش چشم صورت می‌گیرد و یک تضاد بین آن‌‌ها به وجود می‌آید.


003

2. چند نقطه‌ی سیاه در این تصویر می‌بینید؟ جواب این است که هیچ نقطه‌ای. بر خلاف چیزی که مغز شما به شما نشان می‌دهد هیچ نقطه‌ی سیاهی در این تصویر وجود ندارد. در واقع شما نقاطی سفید را می‌بینید که در دید شما به سرعت تیره می‌شوند و تا می‌خواهید روی آن‌ها تمرکز کنید بقیه‌ی نقاط تیره می‌شوند. نظریه‌های زیادی درباره‌ی این اتفاق وجود دارند ولی تاکنون دلیل قانع‌کننده‌ای درباره‌ی این پئیده اراده نشده است جز اینکه مغز انسان گیج می‌شود!


004

3. آیا این خطوط موازی هستند؟ علی‌رغم چیزی که تصور می‌کنید این خطوط موازی هستند. این پدیده توهم دیوار کافه یا Cafe Wall نامیده می‌شود که در آن دو آجر کنار هم در تضاد هستند. مغز ما هنگام تفسیر این تصاویر تمایل به پخش مناطق تیره در مناطق روشن دارد. این پدیده پرتوافکنی یا Irradiation نام دارد و دلیل اصلی منحنی تصور کردن این خطوط نیز همین امر است.


005

4. کدام خط بزرگ‌تر است؟ این دو خط هم‌اندازه هستند. این تصویر مثالی است از پدیده‌ی Ponzo که از یکی از مزایای مغز انسان کمک می‌گیرد. این مزیت تشخیص پس زمینه است که باعث می‌شود مغز از پس‌زمینه برای تشخیص اندازه‌ی یک شئ کمک بگیرد.


006

5. کدام دایره‌ی نارنجی بزرگ‌تر است؟ دوباره مغز شما به چالش کشده شد. دو دایره‌ی نارنجی هم‌سان و هم‌اندازه هستند. این پدیده با نام توهم Ebbinghaus شناخته می‌شود. دلیل اصلی این پدیده فاصله و اندازه‌ی حلقه‌های دور دو دایره‌ی نارنجی است.


007

6. در این تصویر یک پرتوی کم‌نور را می‌بینید که از وسط تصویر تابیده شده. اگر سرتان را به تصویر نزدیک کنید می‌بینید که این پرتو کل تصویر را فرا می‌گیرد و تقریبا همه‌جای تصویر سفید می‌شود. این پدیده توهمی تلفیقی از روشنایی و شیب موجود در عناصر تصویر است که Dynamic Luminance-Gradiant Effect نامیده می‌شود.


008

7. آیا شما هم هاله و سایه‌های رنگی موجود درون شکل‌ها را می‌بینید؟ در واقع این‌ها سایه نیستند و تنها خطوطی رنگی هستند. این پدیده توهم آبرنگی نامیده می‌شود. این اتفاق در صورتی رخ می‌دهد که خطوط بیرونی یک چند ضلعی تیره‌تر از خطوط کنارشان باشند. البته خطوط داخلی باید به رنگ روشن باشند و خطوط بیرونی نسبت به این خطوط تیره‌تر باشند. در این حالت مغز شما تلاش می‌کند داخل شکل را با رنگ روشن‌تر پر کند.


009

8. این یک تصویر متحرک نیست. اگر این را باور ندارید می‌توانید به یک نقطه‌ی تصویر خیره شوید و ببینید که تصویر از حرکت باز می‌ایستد. این پدیده توهم رانش پیرامونی یا Peripheral Drift نام دارد. دلیل این اتفاق تاخیر مغز در تفسیر تصاویر با درخشندگی‌های متفاوت در نقاط مختلف است و باعث می‌شود مغز این تصویر را یک تصویر متحرک بپندارد.


010

9. فکر می‌کنید که این تصویر مارپیچی است؟ اشتباه می‌کنید چون این تصویر تنها از دایره‌های متحدالمرکز تشکیل شده و پس‌زمینه‌ی این تصویر باعث به هم خوردن معادلات مغز می‌شود و تصور می‌کنید این شکل یک مارپیچ است. این پدیده به نام روانشناس بریتانیایی آقای Fraser توهم مارپیچ Fraser نام‌گذاری شده. اگر این مطلب را باور ندارید می‌توانید با انگشتتان تنها یکی از خطوط را دنبال کنید و ببینید که این خطوط جدا از هم هستند.


011

10. رنگ‌هایی که رنگ نیستند! در نگاه اول شما یک دایره‌ی نیمه‌شفاف آبی در این تصویر می‌بینید. در واقع این پدیده هم مانند پدیده‌ آبرنگی است که توضیح دادیم. مغز شما می‌خواهد با هاله‌ای از رنگ به شما وجود یک دایره را تلقین کند.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 15:54 توسط | |

 

 »»» نماهنگ «افطاری ساده»

 

»»»  داستان مصور | «افطاری ساده»

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 11:41 توسط | |

 

سپس یک شب از این ماه را بر هزار شب برتری داد، و آن شب را «لیلة القدر» نامید، در آن شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان برای تقدیر هرکاری نازل می شوند، شبی است سرشار از سلامت و برکت تا طلوع سپیده برای هر یک از بندگانش مطابق قضای حتمی اش که خواسته باشد.

و ما را در این ماه توفیق ده که به وسیله ی نیکی و احسان فراوان به خویشان خود نیکی کنیم، و با انعام و بخشش به همسایگان خود رسیدگی نماییم، و اموالمان را از مظالم و حقوق دیگران خالص گردانیم، و با پرداخت زکات آن را پاکیزه سازیم، و به کسی که از ما دوری گزیده بازگردیم، و با کسی که به ما ظلم و ستم نموده از روی عدل و انصاف رفتار کنیم و با کسی که با ما دشمنی کرده آشتی نماییم مگر کسی که دشمنی با او به خاطر تو و در راه تو باشد، زیرا او دشمنی است که هرگز با او دوستی نمی کنیم، و از حزبی است که هیچگاه با او در یک صف قرار نمی گیریم.

(فرازی از دعای۴۴ صحیفه سجادیه)

شب قدر

تفسیر المیزان :وقایع شب قدر

۱- نزول قرآن:
ظاهر آیه شریفه «انا انزلناه فی لیلة القدر» این است که همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبیر به انزال کرده که ظهور در یکپارچگی و دفعی بودن دارد نه تنزیل که ظاهر در نزول تدریجی است.
قرآن کریم به دو گونه نازل شده است:
۱- نزول یکباره در یک شب معین.
۲- نزول تدریجی در طول بیست و سه سال نبوت پیامبر اکرم (ص) .
آیاتی چون «قرانا فرقناه لتقراه علی الناس علی مکث ونزلناه تنزیلا» نزول تدریجی قرآن را بیان می کند.
در نزول دفعی (و یکپارچه)، قرآن کریم که مرکب از سوره ها و آیات است یک دفعه نازل نشده است بلکه بصورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آیاتی که درباره وقایع شخصی و حوادث جزیی نازل شده ارتباط کامل با زمان و مکان و اشخاص و احوال خاصه ای دارد که درباره آن اشخاص و آن احوال و در آن زمان و مکان نازل شده و معلوم است که چنین آیاتی درست در نمی آید مگر اینکه زمان و مکانش و واقعه ای که درباره اش نازل شده رخ دهد به طوری که اگر از آن زمان ها و مکان ها و وقایع خاصه صرف نظر شود و فرض شود که قرآن یک باره نازل شده، قهرا موارد آن آیات حذف می شود و دیگر بر آنها تطبیق نمی کنند، پس قرآن به همین هیئت که هست دوبار نازل نشده بلکه بین دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصیل است. همان اجمال و تفصیلی که در آیه شریفه «کتاب احکمت ایاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر» به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن کریم به صورت اجمال و یکپارچه بر پیامبر اکرم (ص) نازل شد و در طول بیست و سه سال به تفصیل و به تدریج و آیه به آیه نازل گردید.

۲- تقدیر امور:
خداوند متعال در شب قدر حوادث یک سال آینده را از قبیل مرگ و زندگی، وسعت یا تنگی روزی، سعادت و شقاوت، خیر و شر، طاعت و معصیت و... تقدیر می کند.
در آیه شریفه «انا انزلناه فی لیلة القدر»  کلمه «قدر» دلالت بر تقدیر و اندازه گیری دارد و آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم »  که در وصف شب قدر نازل شده است بر تقدیر دلالت می کند. چون کلمه «فرق » به معنای جدا سازی و مشخص کردن دو چیز از یکدیگر است. و فرق هر امر حکیم جز این معنا ندارد که آن امر و آن واقعه ای که باید رخ دهد را با تقدیر و اندازه گیری مشخص سازند. امور به حسب قضای الهی دارای دو مرحله اند، یکی اجمال و ابهام و دیگری تفصیل. و شب قدر به طوری که از آیه «فیها یفرق کل امر حکیم » برمی آید شبی است که امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصیل بیرون می آیند.

۳- نزول ملائکة و روح:
بر اساس آیه شریفه «تنزل الملئکة والروح فیها باذن ربهم من کل امر»  ، ملائکة و روح در این شب به اذن پروردگارشان نازل می شوند. مراد از روح آن روحی است که از عالم امر است و خدای متعال درباره اش فرموده است «قل الروح من امر ربی »  . در این که مراد از امر چیست؟ بحث های مفصلی در تفسیر شریف المیزان آمده است که به جهت اختصار مبحث به دو روایت در مورد نزول ملائکة و اینکه روح چیست بسنده می شود.
الف: پیامبر اکرم (ص) فرمود: وقتی شب قدر می شود ملائکه ای که ساکن در «سدرة المنتهی » هستند و جبرئیل یکی از ایشان است نازل می شوند در حالی که جبرئیل به اتفاق سایرین پرچم هایی را به همراه دارند.
یک پرچم بالای قبر من، و یکی بر بالای بیت المقدس و پرچمی در مسجد الحرام و پرچمی بر طور سینا نصب می کنند و هیچ مؤمن و مؤمنه ای در این نقاط نمی ماند مگر آنکه جبرئیل به او سلام می کند، مگر کسی که دائم الخمر و یا معتاد به خوردن وشت خوک و یا زعفران مالیدن به بدن خود باشد  .
ب: از امام صادق علیه السلام در مورد روح سؤال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئیل بزرگتر است و جبرئیل از سنخ ملائکة است و روح از آن سنخ نیست مگر نمی بینی خدای تعالی فرموده: «تنزل الملئکة والروح » پس معلوم می شود روح غیر از ملائکة است .
۴- سلام و امنیت:
قرآن کریم در بیان این ویژگی شب قدر می فرماید: «سلام هی حتی مطلع الفجر» . کلمه سلام و سلامت به معنای عاری بودن از آفات ظاهری و باطنی است. و جمله «سلام هی » اشاره به این مطلب دارد که عنایت الهی تعلق گرفته است به این که رحمتش شامل همه آن بندگان بشود که به سوی او روی می آورند و نیز به اینکه در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به این معنا که عذابی جدید نفرستد. و لازمه این معنا این است که در این شب کید شیطان ها هم مؤثر واقع نشود چنانکه در بعضی از روایات نیز به این معنا اشاره شده است.
البته بعضی از مفسرین گفته اند: مراد از کلمه «سلام » این است که در شب قدر ملائکة از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام می دهند.
a2a_linkname=document.title; a2a_linkurl=location.href; a2a_show_title=1; a2a_hide_embeds=1; a2a_onclick=1; a2a_custom_services=[ ["Cloob","http://www.cloob.com/share/link/add?url=A2A_LINKURL_ENC&title=A2A_LINKNAME_ENC","/images/bookmark_cloob.png"] ]; a2a_config.prioritize = ["google_buzz", "facebook", "yahoo_bookmarks", "digg", "reddit","delicious", "stumbleupon", "yahoo_messenger", "email"];

$(document).ready(function () { $('#addtoany_script_id1').attr('src','http://static.addtoany.com/menu/locale/fa.js'); $('#addtoany_script_id2').attr('src','http://static.addtoany.com/menu/page.js'); });
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 11:32 توسط | |

 

میلاد کریم اهل البیت امام حسن مجتبی ع مبارک

 

 

قال الامام الحسنُ المجتبی علیه السّلام  :

 

 مَنْ عَبَدَ اللهَ عبَّدَ اللهُ لَهُ كُلَّ شیءٍ

 

كسي كه خدا را بندگي كند ، خداوند همه چيز را بنده او

 مي كند .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 14:24 توسط | |

غصه دارم که چرا سوز دعا نیست مرا 

رمضان آمده و حال بکا نیست مرا 

روزگاری به هوای همه کس بال زدم

پر پرواز به درگاه شما نیست مرا

معصیت عادت من گشته و حالم خوش نیست 

لذتی در سحر نافله ها نیست مرا

من از این تیرگی باطن خود دلگیرم

روشنی بخش دل و دیده چرا نیست مرا

دست من خالی و هر بار تظاهر کردم

کوله باری به جز از کبر و ریا نیست مرا

چه کنم من که خدایا تو رهایم نکنی

بارللها به گمانم که بنا نیست مرا...

به حسین تو قسم قافیه را باخته ام 

اقتدایی به طریق شهدا نیست مرا

مادرم فاطمه در حشر هوادار من است

پای میزان عمل هول و ولا ، نیست مرا 

روزی ام کن سحری گوشه ی بین الحرمین 

هوسی جز سفر کرببلا نیست مرا

علیرضاخاکساری

http://hadith-ashk.blogfa.com/post/5428

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 17:3 توسط | |

 

وقتی سر سفره افطار نشستی دستهای خاليت رو با خلوص و بي آلايش بالا ببر

 

+

 

+

 

+

 

+

 

و چند دقيقه ای نگه دار تا بقيه هم بتونن يه چيزی بخورن شکموووووو !!!

       

 
خدایا خودت خوب میدونی این ماه رمضونیه که ما گناه نمی کنیم ،


خوبه این 2 تا فرشته های رو شونه هامونم بیکار نباشن ،

قربونت بگو یکم مشت مالمون ... ممنون ...

       

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 16:53 توسط | |

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

كليك كنيد»» ماه خدا

 

مناجات با خدا با صدای دلنشین موذن زاده «رمضان شهر عشق و عرفان است-رمضان ، بحر فیض و احسان است» (7:35)
 
 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 16:28 توسط | |

 

اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا

خدایا اگر در آن قسمت از ماه شعبان که گذشته

فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ

ما را نیامرزیده اى در آن قسمت که از این ماه مانده بیامرزمان

 

بدرستى که حقّ تعالى در این ماه آزاد مى گرداند بندهاى بسیار از آتش جهنّم براى حرمت ماه مبارک رمضان و شیخ از حارث بن مُغَیْرَه نَضْرى روایت کرده که حضرت صادق (علیه السلام) مى خواند در شب آخر شعبان و شب اوّل ماه رمضان :

اَللّهُمَّ اِنَّ هذَا الشَّهْرَ الْمُبارَکَ الَّذى اُنْزِلَ فیهِ الْقُرآنُ

خدایا این ماه مبارکى که قرآن در آن نازل گشته آن قرآنى که

وَ جُعِلَ هُدىً لِلنّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَالْفُرْقانِ قَدْ حَضَرَ فَسَلِّمْنا

راهنماى مردم گردیده و نشانه هاى روشنى از راهبرى و جدا کردن میان حق و باطل است فرا رسیده پس ما را در این ماه

فیهِ وَ سَلِّمْهُ لَنا وَ تَسَلَّمْهُ مِنّا فى یُسْرٍ مِنْکَ وَ عافِیَهٍ یا مَنْ اَخَذَ الْقَلیلَ

سالم بدار و آن را در حال آسانى و تندرستى از ما بگیر اى که بگیرد اندک را

وَ شَکَرَ الْکَثیرَ اِقْبَلْ مِنِّى الْیَسیرَ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ اَنْ تَجْعَلَ لى اِلى

و بسیار قدردانى کند، این طاعت اندک را از من بپذیر خدایا از تو خواهم که براى من بسوى هر

کُلِّ خَیْرٍ سَبیلاً وَ مِنْ کُلِّ ما لا تُحِبُّ مانِعاً یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ یا مَنْ

کار خیرى راهى و از هر چه دوست ندارى سر را هم مانعى قرار دهى اى مهربانترین مهربانان اى که

عَفا عَنّى وَ عَمّا خَلَوْتُ بِهِ مِنَ السَّیِّئاتِ یا مَنْ لَمْ یُؤاخِذْنى

گذشتى از من و از آن کارهاى زشتى که در پنهانى کردم اى که مرا به سبب دست زدن

بِارْتِکابِ الْمَعاصى عَفْوَکَ عَفْوَکَ عَفْوَکَ یاکَریمُ اِلهى

به گناهان نگیرى گذشت ، گذشت ، گذشت تو را خواهانم اى بزرگوار خدایا

وَ عَظْتَنى فَلَمْ اَتَّعِظْ وَ زَجَرْتَنى عَنْ مَحارِمِکَ فلَمْ اَنْزَجِرْ فَما عُذْرى

مرا پند دادى ولى من پند نگرفتم و از کارهاى حرام خود بازم داشتى ولى من بازنایستادم پس چه عذرى

فَاعْفُ عَنّى یا کَریمُ عَفْوَکَ عَفْوَکَ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ الرّاحَهَ عِنْدَ

به درگاهت دارم اى کریم از من گذشت کن که عفوت و گذشتت را خواهانم خدایا از تو درخواست دارم آسودگى هنگام

الْمَوْتِ وَالْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبدِکَ فَلْیَحْسُنِ

مرگ و گذشت در وقت حساب را بزرگ است گناه از بنده ات پس باید گذشت

التَّجاوُزُ مِنْ عِنْدِکَ یااَهْلَ التَّقْوى وَ یا اَهْلَ الْمَغْفِرَهِ عَفْوَکَ عَفْوَکَ

از جانب تو نیز نیکو باشد اى شایسته پرهیزگارى و اى شایسته آمرزش عفوت و گذشتت را خواهانم

اَللّهُمَّ اِنّى عَبْدُکَ بْنُ عَبْدِکَ بْنُ اَمَتِکَ ضَعیْفٌ فَقیرٌ اِلى رَحْمَتِکَ

خدایا من بنده و فرزند بنده و فرزند کنیز تواءم ناتوان و نیازمند مهر تو هستم

وَ اَنْتَ مُنْزِلُ الْغِنى والْبَرَکَهِ عَلَى الْعِبادِ قاهِرٌ مُقْتَدِرٌ اَحْصَیْتَ

و تویى که دارایى و برکت بر بندگانت فرو فرستى و تو چیره و توانایى کارهاى بندگانت را

اَعمالَهُمْ وَ قَسَمْتَ اَرْزاقَهُمْ وَ جَعَلْتَهُمْ مُخْتَلِفَهً اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَلْوانُهُمْ

شماره دارى و روزیشان را قسمت کرده و زبانها و رنگهاشان را متفاوت کردى

خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ وَ لا یَعْلَمُ الْعِبادُ عِلْمَکَ وَ لا یَقْدِرُ الْعِبادُ قَدْرَکَ

آفرینشى پس از آفرینش دیگر و بندگانت دانش تو را ندارند و قدر تو را ندانند

وَکُلُّنا فَقیرٌ اِلى رَحْمَتِکَ فَلا تَصْرِفْ عَنّى وَجْهَکَ وَاجْعَلْنى مِنْ

و همه ما نیازمند رحمتت هستیم پس اى خدا رو از من مگردان و مرا در کردار

صالِحى خَلْقِکَ فِى الْعَمَلِ وَالاْمَلِ وَالْقَضاَّءِ وَالْقَدَرِ اَللّهُمَّ اَبْقِنى

و آرزو و امور مربوط به قضا و قدر از شایستگان خلق خویش قرارم ده خدایا زنده ام بدار

خَیْرَ الْبَقاَّءِ وَ اَفْنِنى خَیْرَ الْفَناَّءِ عَلى مُوالاهِ اَوْلِیاَّئِکَ وَ مُعاداهِ اَعْداَّئِکَ

به بهترین وضع زندگى و بمیرانم به بهترین مردن (یعنى ) با دوستى دوستانت و دشمنى با دشمنانت

وَ الرَّغْبَهِ اِلَیْکَ وَ الرَّهْبَهِ مِنْکَ وَالْخُشُوعِ وَالْوَفاءِ وَالتَّسْلیمِ لَکَ

و رغبت به درگاهت و ترس و خشوع از تو و وفادارى و تسلیم بودن در برابرت

وَالتَّصْدیقِ بِکِتابِکَ وَاتِّباعِ سُنَّهِ رَسُولِکَ اَللّهُمَّ ما کانَ فى قَلْبى

و تصدیق کردن کتاب تو (قرآن ) و پیروى از روش پیغمبرت خدایا آنچه در دل دارم

مِنْ شَکٍّ اَوْ رَیْبَهٍ اَوْ جُحُودٍ اَوْ قُنُوطٍ اَوْ فَرَحٍ اَوْ بَذَخٍ اَوْ بَطَرٍ اَوْ

از شک و تردید یا انکار یا ناامیدى یا خوشى یا گردن فرازى یا اسراف در خوشگذرانى یا

خُیَلاَّءَ اَوْ رِیاَّءٍ اَوْ سُمْعَهٍ اَوْ شِقاقٍ اَوْ نِفاقٍ اَوْ کُفْرٍ اَوْ فُسُوقٍ اَوْ

خودبینى یا خودنمایى یا شهرت جویى یا ایجاد دو دستگى یا دورویى یا کفر یا فسق یا

عِصْیانٍ اَوْ عَظَمَهٍ اَوْ شَىءٍ لا تُحِبُّ فَاَسْئَلُکَ یا رَبِّ اَنْ تُبَدِّلَنى

گناه یا بزرگ طلبى یا چیزهاى دیگرى که تو دوست ندارى پس اى پروردگارا از تو خواهم که آنرا تبدیل کنى

مَکانَهُ ایماناً بِوَعْدِکَ وَ وَفآءً بِعَهْدِکَ وَ رِضاً بِقَضاَّئِکَ وَ زُهْداً فِى

به ایمان به وعده ات و وفادارى به پیمانت و خوشنودى به قضاء و قَدرت و پارسایى در

الدُّنْیا وَ رَغْبَهً فیما عِنْدَکَ وَ اَثَرَهً وَ طُمَاْنینَهً وَ تَوْبَهً نَصُوحاً اَسْئَلُکَ

دنیا و اشتیاق بدانچه نزد تو است و فضیلتى و آرامشى و توبه خالص ، این را از تو خواهم

ذلِکَ یا رَبَّ الْعالَمینَ اِلهى اَنْتَ مِنْ حِلْمِکَ تُعْصى وَ مِنْ کَرَمِکَ

اى پروردگار جهانیان خدایا تو را بخاطر بردباریت نافرمانى کنند و به طمع جود و کرمت

وَ جُودِکَ تُطاعُ فَکَانَّکَ لَمْ تُعْصَ وَ اَنَا وَ مَنْ لَمْ یَعْصِکَ سُکّانُ اَرْضِکَ

اطاعت کنند پس گویا نافرمانیت نکرده اند و من با کسانى که نافرمانیت نکردند همه ساکنان زمین توئیم

فَکُنْ عَلَیْنا بِالْفَضْلِ جَواداً وَ بِالْخَیْرِ عَوّاداً یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ وَ صَلَّى

تو بر ما به فضل خویش بخشنده باش و به نیکویى بازگردنده اى مهربانترین مهربانان و درود

اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ صَلوهً داَّئِمَهً لا تُحْصى وَ لا تُعَدُّ وَ لا یَقْدِرُ

خدا بر محمد و آل او درودى همیشگى که به شماره و عدد درنیاید و اندازه اش

قَدْرَها غَیْرُکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

نتواند جز تو اى مهربانترین مهربانان

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 16:22 توسط | |

سلام

نمی دانم چرا ما عادت کردیم برای مشکلات بزرگ و از دست رفته ستاد و کمیته پیگیری و بررسی و ... تشکیل بدیم ؟ 

مگه این درست نیست که پیشگیری بهتر از درمانه ؟!

با این تجربیات گوناگونی که در طول تاریخ از فسادها و سوءاستفاده ها و اختلاسها و ... در بین دولتمندان اتفاق افتاده کی باید عبرت گرفت ؟

اگر دروغ حتی کوچک یک دولتمرد مشخص شد چرا براحتی اغماض می شود ؟ مگر نه اینکه دروغ منشا همه بدی هاست ؟

اگه بی قیدی در مصرف بودجه در ابتدایی ترین مراحل عیان شد نباید جلوگیری شود تا تخم مرغ دزد ، شتر دزد نشود ؟!

جالبه : اينقدر وقاحت در رفتار كسانيكه پاك ترين دولت را اداره ميكردند اما تا لحظه هاي آخر تصديشان از دست برد به بيت المال كوتاهي نكردند .

اين بي تفاوتي و سهل انگاري باعث شده تا مناديان حاله نور در پي بازگشت به ميدان چپاول باشند و ...

بنظر شما شورای نگهبان با این صراحت رهبری عزیز  بازهم این دار و دسته رو تایید میکنه :

 ایشان در بخش پایانی سخنانشان به قضیه‌ی مهمی که یکشنبه‌ی دو هفته قبل در مجلس پیش آمد، پرداختند و نکات مهمی را در این باره بیان کردند.
رهبر انقلاب با اشاره به ناراحتی ملت و نخبگان از این مسأله افزودند: این قضیه‌ی بد و نامناسب، بنده را نیز از دو جهت ناراحت و متأثر کرد؛ یکی از بابت اصل وقوع ماجرا و دیگری بابت ناراحتی مردم از این قضیه.
ایشان افزودند: در این ماجرا متأسفانه رئیس یک قوه به استناد یک اتهام ثابت‌نشده و حتی مطرح‌نشده در دادگاه، دو قوه‌ی دیگر، یعنی مجلس و قوه قضاییه را متهم ساخت که کاری بد، ‌غلط، نامناسب،‌ خلاف شرع، خلاف قانون و خلاف اخلاق بود.
رهبر انقلاب خاطرنشان کردند: این رفتار، حقوق اساسی مردم را نیز تضییع کرد، چرا که زندگی در آرامش و امنیت روانی و اخلاقی، جزء حقوق اساسی ملت است.

خبر دیدار مردم آذربایجان با رهبر انقلاب - 1391/11/28

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393ساعت 16:9 توسط | |

 

در انقلاب همیشه یک تفکر انحرافی وجود داشت که ولایت انتصابی است و انتخابات بنابر اقتضائات زمان است . تا جایی که حضرت امام رض در مقابل آنان میفرمود که مردم قیم نمیخواهند و  در همه شئونات اجرایی و تصمیم گیری حکومت باید مشارکت داشته باشند و نقش اصلی را بازی کنند .

این انحراف فکری بعد از امام هم ادامه داشت تا جایی که افرادی که مروج این تفکر بودند و بواسطه عطوفت انقلاب و قاعده جذب حداکثری به جمع انقلابیون پیوسطه ، حتی مطهری زمانه شدند و مسئول نشر آثار امام و مدرس معارف و بصیرت نهادهای انقلابی !!!! ادامه یافت و در شرف تزریق به آنها برای رسیدن به اهداف شوم و ضد انقلابی شان میبود .

 اما از آنجا که رهبر معظم خود بارها تاکید کرده بودند که هرگاه احساس کنند انحرافی در انقلاب رخ میدهد در مقابل آن میایستند این بار هم صدای مردمی بودن انقلاب ار صدای امام گونه ايشان بیرون آمد که امام هیچ تعارف ی نداشتند و انتخابات قطعا ریشه دینی دارد .

رهبر معظم انقلاب  : در بناى آن نظم مدنى و سیاسى دو نکته‌ى اساسى وجود دارد که این دو نکته به هم پیوند خورده است؛ به یک معنا دو روى یک حقیقت است: یکى عبارت است از سپردن کار کشور به مردم از طریق مردم‌سالارى و از طریق انتخابات، و دوم اینکه این حرکت - که خود از اسلام سرچشمه گرفته بود و هرآنچه ناشى از حرکت مردم‌سالارى و سپردن کار به مردم است - باید در چهارچوب شریعت اسلامى باشد. این، دو بخش است، یا با یک نگاه، دو بُعد از یک حقیقت است.
 افرادى گمان نکنند که امام بزرگوار ما، انتخابات را از فرهنگ غربى گرفت و آن را قاطى کرد با تفکر اسلامى و شریعت اسلامى؛ نه، اگر انتخابات و مردم‌سالارى و تکیه‌ى به آراء مردم، جزو دین نمیبود و از شریعت اسلامى استفاده نمیشد، امام هیچ تقیدى نداشت؛ آن آدم صریح و قاطع، مطلب را بیان میکرد. این جزو دین است، لذا شریعت اسلامى چهارچوب است؛ در همه‌ى قانونگذارى‌ها و اجراها و عزل‌ونصب‌ها و رفتارهاى عمومى که تابع این نظم سیاسى و مدنى است، باید شریعت اسلامى رعایت بشود. و گردش کار در این نظام به‌وسیله‌ى مردم‌سالارى است؛ یعنى آحاد مردم نماینده‌ى مجلس را انتخاب میکنند، رئیس‌جمهور را انتخاب میکنند، وزرا را با واسطه انتخاب میکنند، خبرگان را انتخاب میکنند، رهبرى را با واسطه انتخاب میکنند؛ کار، دست مردم است؛ این، پایه‌ى اصلى حرکت امام بزرگوار است. این بناى عظیمى که این بزرگوار گذاشت، متکى به این دو پایه است. التزام به شریعت اسلامى، روح و حقیقت نظام اسلامى است؛ این را توجه داشته باشند.

مطلب ديگري كه در مطالب رهبر بزرگوار قابل تامل است بحث اقليت و اكثريت در قبول حكومت برخواسته از آراي ملت است و حركتهاي خودسرانه را نوعي فتنه برشمردند : هیچ قدرت و غلبه‌اى در مکتب امام که از تغلب و از اِعمال زور حاصل شده باشد، مورد قبول نیست. در نظام اسلامى قهر و غلبه معنا ندارد؛ قدرت معنا دارد، اقتدار معنا دارد، اما اقتدارِ برخاسته‌ى از اختیار مردم و انتخاب مردم؛ آن اقتدارى که ناشى از زور و غلبه و سلاح باشد، در اسلام و در شریعتِ اسلامى و در مکتب امام معنا ندارد؛ آن قدرتى که از انتخاب مردم به‌وجود آمد، محترم است؛ در مقابل آن، کسى نبایستى سینه سپر بکند، در مقابل او کسى نباید قهر و غلبه‌اى به کار ببرد که اگر یک چنین کارى کرد، اسم کار او فتنه است؛

 »»»بیانات در مراسم بیست و پنجمین سالروز رحلت حضرت امام خمینی

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 14:27 توسط | |

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 14:8 توسط | |

     کلیک کن »»»حسین جانم ... حسین جانم  

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 12:55 توسط | |

هر دم صلوات بر جمالش

به به كه چه روز خرم آمد              مبعوث نبى اكرم آمد

بس عید فرا رسید بى شك           عیدى نبود چنین مبارك

از بعثت او جهان جوان شد            گیتى چو بهشت جاودان شد

این عید به اهل دین مبارك            بر جمله مسلمین مبارك

از غیب ندا رسید او را                   آن ذات خجسته نكو را

كاى ذات نكو پیمبرى كن               برخیز و به خلق رهبرى كن

چون قدر و مقام رهبرى یافت          در كوه «حرى» پیمبرى یافت

بشنید چو این ندا محمد (ص)        شد خاتم انبیا «محمد (ص)»

هر روح كه دور از بدى شد             با آمدنش محمدى شد

قانون حیات و هستى آورد             آیین خدا پرستى آورد

پیدا چو شد آن جمال هستى        بشكست اساس بت پرستى

با بعثت آن نبى مرسل                 بتخانه به كعبه شد مبدل

هر دم صلوات بر جمالش               بر احمد و بر على و آلش

صد شكر به دین آن جنابم             قرآن مقدسش كتابم

خوشبخت كسى كه امت اوست    در سایه دین و رحمت اوست

از عرش ملك دهد سلامش           شد ختم پیمبرى به نامش

اى داده ز ماه تا به ماهى             بر پاكى ذات تو گواهى

در شأن تو گفت ایزدپاك                لولاك لما خلقت الافلاك

اى بر سر هر پیمبرى تاج               یك قصه توست شام معراج‏

قرآن كریم حجت توست                خوشبخت كسى كز امت توست

گر زانكه تو بت نمى‏شكستى         اسلام نبود و حق پرستى

توحید به ما تو یاد دادى                بتخانه و بت به باد دادى

اى معنى ممكنات دریاب               اى خواجه كائنات در یاب

ما غیر تو دادرس نداریم                دریاب كه هیچ كس نداریم

اى آنكه تو یار بینوائى                   فریاد رس و گرهگشائى

دریاب كه ما گناهكاریم                 امید شفاعت از تو داریم

تنها نه منم به غم گرفتار               غم از دل هر كه هست بردار

اى جان جهان فداى جانت            «شهرى» است غلام آستانت

شاعر : عباس شهرى

 

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 14:53 توسط | |

 


فرمانروای عالمین موسی بن جعفر

خورشید شهر کاظین موسی بن جعفر

به درد غریبی      تو هستی معالج

نوای دل من       یا باب الحوائج

یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر...

 

ما جان به کف در راه عشق تو نهادیم

ما سائلان خاکی باب الرادیم

منم عبد مسکین     تو بحر عطایی

به باغ ولایت       گل مصطفایی

یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر...

 

با ناله تو دشت و هامون گریه کرده

زنجیر غم در پای تو خون گریه کرده

پر از درد و رنج و    به شور و نوایی

به زندان بغداد          تو گشتی فدایی

یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر...

 

گشتی کفن قربان درد بی طبیبت

دلها بسوزد یاد آن جدّ غریبت

حسین بن حیدر     که دور از وطن بود

سرش روی نیزه    تنش بی کفن بود

حسین یابن زهرا...

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 14:46 توسط | |

علی علی جانم ،علی آمد ، علی

هم روح و ايمانم ، علی آمد،علی

مولای دیروز و امروز و فردای من  

آقام علی آمد ، علی آمد ،علی ... 

 

علی علی جانم ،علی جانم ،علی

علی علی جانم ،علی جانم ،علی

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 12:0 توسط | |

این هم یک داستان کوتاه  از ماجرای عجیب یک جوان:حاج آقایی تعریف میکرد که براى تبلیغ به بندرعباس ، مرکز استان هرمزگان رفته بودم ، شب جمعه آخر مجلس بناى قرائت دعاى کمیل بود . من دعاى کمیل را از حفظ در تاریکى مطلق مى خوانم و از این نظر شرکت کنندگان حالى خاص دارند . لحظاتى قبل از شروع کمیل ، جوانى در حدود بیست ساله که او را تا آن زمان ندیده بودم نامه اى به دستم داد . پس از کمیل به خانه برگشتم ، آن نامه را خواندم، برایم بسیار شگفت آور بود، نوشته بود: اهل این گونه مجالس نبودم ، سال گذشته اوایل ظهر یکى از دوستانم به من تلفن زد که ساعت چهار بعد از ظهر به دنبال تو مى آیم تا با هم به جایى برویم. در ساعت مقرر آمد، داخل ماشین به او گفتم: قصد کجا دارى؟ گفت: پدر و مادرم به مسافرتى چند روزه رفته اند . خانه کاملا خالى است ، مى‌خواهم لحظاتى با هم باشیم. وقتى به خانه او رفتم به من گفت : دو زن جوان را دعوت کرده‌ام ، هر دو در خانه هستند و آماده براى اینکه خود را در اختیار ما بگذارند ، مرا به اطاقى فرستاد و خودش به اطاق دیگر رفت ، وقتى آماده برنامه شدم به ذهنم آمد که در پرده هاى تبلیغى مربوط به شما نوشته « شب جمعه دعاى کمیل »، مى دانستم این دعا از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است ولى مجالس قرائت دعاى کمیل را ندیده بودم، در آن حالت شدید شیطانى ، به شدت از امیرالمؤمنین شرمنده شدم ،و خجالت کشیدم  حیا و ترس تمام وجودم را گرفت ، به شدت از خودم بدم آمد ، از جا برخاستم ، بدون اینکه با آن زن کم ترین تماسى داشته باشم از آن خانه فرار کردم. حیران و سرگردان در خیابانهاى بندر پرسه مى زدم تا هنگام شب رسید ، به مسجد آمدم و در تاریکى جلسه پشت سر شما نشستم ، از ابتدا تا انتهاى دعاى کمیل با شرمندگى و سرافکندگى گریه کردم ، از خدا خواستم زمینه ازدواج مرا فراهم آورد ، علاوه از افتادن در لجن زار گناه حفظم نماید . دو سه ماهى گذشت به پیشنهاد پدر و مادرم که به خواب نمى دیدم با دخترى از خانواده اى محترم ازدواج کردم ، دختر در سیرت و صورت کم نظیر است و من این نعمت را از برکت ترک گناه و شرکت در دعاى کمیل امیرالمؤمنین (علیه السلام) دارم ، امسال هم همه شبها در این مجلس شرکت کردم و این نامه را رقم زدم تا بدانید این جلسات چه سود سرشارى براى مردم بخصوص جوانان دارد و بسیار خوشحالم که دامن خودم را به گناه زنا آلوده نکردم توانستم پاک زندگی کنم.
نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 15:14 توسط | |

 

صراط نیوز : رهبر معظم انقلاب:

 در صورت استمرار سیاست‌های نادرست کاهش جمعیت، دچار "سالمندی عمومی" خواهیم شد

نوشتم : توليد نسل بايد با برنامه ريزي باشد مثلا مناطق مستعد بلحاظ هوش ، ايمان ، تراكم جمعيتي و ... مورد توجه قرار بگیرد .
بنظرم از سازمانهاي خاص مثل بسيج ، حوزه ، كميته امداد و... براي شروع و تحرك استفاده شود
.

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:48 توسط | |

ایسنا : استاد محمدرضا لطفی موسیقیدان ایرانی بامداد روز جمعه 12 اردیبهشت دار فانی را وداع گفت.

وی که سال 1325 در گرگان به دنیا آمده بود، استاد نوازندگی تار و سه تار و آهنگسازی صاحب سبک در حوزه موسیقی ایران بود.

لطفی تحصیلات موسیقی را در هنرستان موسیقی ایران نزد استادانی چون علی اکبر شهنازی و حبیب الله شهبازی ادامه داد و پس از آن به دانشکده موسیقی رفت و محضر استادانی چون نورعلی برومند، عبدالله دوامی و سعید هرمزی را دریافت.

او در 18 سالگی‌(1343) جایزه نخست موسیقیدانان جوان ایران را به دست آورد.

این استاد نوازندگی تار و سه تار در سال 1353 به عضویت گروه علمی دانشکده موسیقی درآمد و در همین سال همکاری خود را با رادیو آغاز کرد.

لطفی حدود یک سال و نیم مدیر گروه موسیقی دانشکده موسیقی هنرهای زیبای تهران بود و پس از استعفا از این سمت در سال 1354 گروه موسیقی ‌شیدا‌ را راه اندازی کرد.

در ادامه گروه موسیقی ‌شیدا‌ به همراه گروه موسیقی ‌عارف‌ به سرپرستی حسین علیزاده در اعتراض به رژیم پهلوی از همکاری با رادیو انصراف دادند و کانون موسیقی ‌چاووش‌ را راه انداختند.

این کانون پیش از پیروزی انقلاب ایران در سال 1357 کار تولید تصنیف‌های انقلابی را آغاز کرد.

در این کانون علاوه بر لطفی و علیزاده هنرمندانی چون پرویز مشکاتیان، علی اکبر شکارچی، مجمدرضا شجریان، شهرام ناظری، هوشنگ ایتهاج و غیره حضور داشتند.

بسیاری از کارشناسان موسیقی ایران کانون چاووش را نقطه عطفی در موسیقی ایران می‌دانند و معتقدند که تولیدات این کانون در زمره بهترین آثار موسیقی سنتی ایران قرار دارند.

لطفی که یکسال از بیماری سرطان رنج می‌برد، طی ماه‌های گذشته چندبار در بیمارستان بستری شد.

از جمله آلبوم‌های مرحوم محمدرضا لطفی می‌توان به "به یاد عارف"(بیات ترک)، "چهره به چهره"(نوا)، "سپیده" (ماهور)، "چشمه نوش"(راست پنجگاه)، "جان جان"(سه گاه)، "معمای هستی"(شور)، "عشق داند"(ابوعطا)، "رمز عشق"(ماهور)، "گریه بید"(سه گاه - اصفهان)، "قافله سالار"(نوا - راست پنجگاه)، "پرواز عشق"(سه گاه - اصفهان)، "خموشانه"(ابوعطا - بیات ترک)، "چهارگاه"، "به یاد درویش خان"(تکنوازی سه تار)، "یادواره استاد نورعلی برومند"(گروه هم نوازان شیدا، دستگاه شور)، "همیشه در میان"(بداهه نوازی تار و سه تار در شور و دشتی)، "بال در بال"(شعر و موسیقی)، "تنها یک خاطره"(بداهه نوازی تار و سنتور همراه با فرامرز پایور)، "وطنم ایران"(اجرای گروه هم نوازان شیدا، 1387) و "ای عاشقان"(اجرای گروه هم نوازان شیدا در بیات اصفهان، 1388) اشاره کرد.

فرهنگ نیوز : احتمالا آهنگ های اوایل انقلاب او را شنیده اید.آهنگ های خاطره انگیزی مثل : برادر غرق خونه...شهید..ایران خورشیدی تابان دارد و....

13930212000164.mp3 | دانلود فایل


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:7 توسط | |

 

روزی صقر بن ابی دلف خدمت امام هادی ( ع ) رسید و از آن حضرت سوال کرد منظور پیامبر اسلام ( ص ) از این سخن چه بوده است که فرموده است : « لا تعادوا الایام فتعادیکم » ( یعنی با روزها دشمنی نکنید که به دسمنی با شما بر خواهند خاست .)

 

امام هادی ( ع ) در پاسخ فرمود : « منظور از ایام ، ما هستیم و به برکت وجود ما آسمانها و زمین بر پاست . شنبه متعلق به رسول خدا ( ص ) است و یکشنبه به امیرالمومنین امام علی ( ع ) و دوشنبه به امام حسن ( ع ) و امام حسین ( ع ) و سه شنبه به امام سجاد ( ع ) و امام باقر ( ع ) و چهارشنبه به امام موسی بن جعفر ( ع ) و امام رضا ( ع ) و امام جواد ( ع ) و من امام هادی » ( ع ) و پنجشنبه متعلق به فرزندم حسن بن علی ( ع ) و جمعه متعلق به نوه‎ام حضرت مهدی ( ع ) است .

 

پس معنای ایام مائیم . یعنی با ما در دنیا دشمنی نکنید تا در آخرت با شما دشمنی نکنند . ( یعنی در دنیا پیرویِ محض از ما بنمائید تا رستگار شوید . )»

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 18:34 توسط | |

 

سال 63 ، واحد تخريب لشگر 25 كربلا  ، آماده ميشديم تا از منطقه جنگي ايلام به خوزستان و هفت تپه برگرديم ، در حال جمع كردن وسايل بوديم كه صداي اذان ظهر از بلندگوهاي محوطه بگوش رسيد . من كنارش بودم ، بهش نگاه كردم و گفتم : بريم نماز بخوانيم ؟ بعد از تامل كوتاه برگشت و به من نگاه كرد ، با نگاه نافذ و پر از معنايي گفت : بريم نماز را بپاي داريم . من كه ميدانستم پختگي و قرآني بودنش در اين جمله نهفته ، كمي نگاهش كردم و نشان دادم كه بايد ادامه بده . با لبخند ريزي ادامه داد و گفت : هيچ جاي قرآن نگفته اقرا الصلاه و تقرا الصلاه ، همه جا آمده اقيموا الصلاه و تقيمون الصلاه ، از جاش بلند شد و لباساش و تكان داد و در حاليكه انگشت اشاره رو بسمت جلو گرفته بود ، با لحن محكمي گفت : پس بريم نماز را بپاي داريم .

ساده ، مهربان ، قرآني ، متخصص در مواد منفجره و مين ، خوش صحبت  و صميمي خصوصيات اين پاسدار شهيد اهل گيلان بود . شهيد گرانقدر نخجيري خدايش رحمت كند .

نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 13:0 توسط | |

در قسمت نظرات این مطلب  :  نماز جمعه و نوسازي روش‌ها

 نوشتم :

جالبه چند روز پيش تو اين فكر بودم كه چرا جمعيت نمازگزاران در موقعي كه رهبري يا آقاي هاشمي تشريف مي آورند با بقيه امام جمعه هاي تهران اينهمه تفاوت هست يعني براي رهبري صد درصد علاقه مندان به نماز جمعه مي آيند و برا هاشمي سي ، چهل درصد و برا ي بقيه پنج تا ده درصد ؟شايد بعد از جايگاه اين دو بزرگوار محبوبيت امامان جمعه در بين مردم و رفتار و سلوك و موضعگيري هاي نامناسب و تحليل هاي غير واقعي و سبك ، مخاطبان را از اينان زده كرده و در نهايت به حضور در نماز بي ميل مي كند .البته از يك جناه سياسي بودن همه امامان جمعه هم دليل خيلي مهمي است كه علاقه مندان به نماز جمعه از جناه هاي ديگر سياسي را از نعمت نماز جمعه محروم ميكند .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 10:54 توسط | |

 

فیسبوک : آخرین بازدید ؛ 10 دقیقه قبل

پلاس : آخرین بازدید ؛ 8 دقیقه قبل

ویچت : آخرین بازدید ؛ 12 دقیقه قبل

وایبر : آخرین بازدید ؛ 14 دقیقه قبل

قرآن : آخرین بازدید ؛ رمضان سال گذشته!

اَلَم یَانِ لِلَذینَ اَمَنُوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِ اللَه

آیا هنوز وقت آن نرسیده است که دل های مومنان برای خدا خشوع کند؟!

البته من این آیه را که در سوره فرقان هست انتخاب می کنم :

و پیامبر ص فرمود : خدایا این قوم من این قرآن را واگذاشتند
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 13:0 توسط | |

در ایمیل من : روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 12:59 توسط | |

امام خميني رض : عالم محضر خداست ، در محضر خدا گناه نکنید 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 11:37 توسط | |

 سایت تابناک : »»» بنده سراپا تقصیر که رحمت‌الهی شامل حال او گشت و شهید شد! بنده سراپا تقصیر که رحمت‌الهی شامل حال او گشت و شهید شد!

در همه این مدت، هرگاه مردم، اندیشمندان، سیاسیون، روحانیون‌ و دانشجویان کمترین اعتراضی به وضعیت گروهک‌ها در دانشگاه‌ها می‌کردند، داد آنان به آسمان بر‌می‌خاست که‌ ای داد و ‌ای بیداد که رژیم در صدد سرکوب جنبش‌های خلقی و دانشجویی برآمده و ‌ای وا آزادی.
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 16:9 توسط | |

گفتگویی در سایت عصر ایران :

عضو جامعه روحانیت: اصولگرایان در حمایت از احمدی‌نژاد اشتباه کردند اما شهامت و جرات گفتن آن را نداشتند/ آیت الله مصباح در انقلاب حضور نداشتند و در حاشیه بودند

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:39 توسط | |